Rock bottom

دیگه آخرشه. آخر هر چی حس وحشتناکیه که میشه داشته باشم و تصمیم گرفتم فردا جدی این وضعیت رو تموم کنم و باهاش بجنگم. دوست نداشتم اینقدر پیش برم توی بد شدن و افتضاح شدن، ولی اینجور شد و اصلا دست خودم نبود. حالا دیگه فرقی نداره چقدر سخت باشه ولی باید تمومش کنم.

تصورش رو بکنین. 

توی دنیایی که شفق قطبی وجود داره و هزارتا ماجرای شگفت انگیز لابلای صفحات کتابا قایم شدن، چرا من باید دلم بخواد بمیرم و همه چیز تموم شه؟

میخوام دوباره با مامانم حرف بزنم. واقعا نیاز دارم که بشینه پای حرفام و نیاز دارم یه اعترافایی بکنم و بگم درمورد بعضی چیزا حق با اون بوده. بگم که چقدر نیاز دارم مطمئن شم بی‌قید و شرط دوستم داره. 

من این افسردگی رو دوست ندارم. 

هیچی این حال رو دوست ندارم.

باید تغییرش بدم.

نمیتونم از غصه بمیرم. نمیشه. نمیخوام.

پ.ن: واسم دعا کنید :') خیلی نیاز دارم :') 


  • آنیا بلایت

باورم نمیشه دارم اینکارا رو میکنم!!!

وای:))

وایییی:))))

بچه ها:)))))) من از زمانی که فسقلی بودم آرزو داشتم که توی یه مجله یا روزنامه چیزایی که می نویسم چاپ بشه و سال 89 و 90 برای روزنامه ی استانمون چندتا از متن هام رو فرستادم و چاپ شد و این آخرین تجربه‎ی زندگیم درمورد این حرکات بوده:))) توی چند سال اخیر که دبیرستانی و بعدش پشت کنکوری بودم نهایت تلاشم خریدن ماهنامه ها و هفته نامه های مورد علاقه م بود و حسرت خوردن از دور برای اون آرزوی قدیمیم:))) حالا برای دو تا از ماهنامه های مورد علاقه م دو تا متن رو ایمیل کردم و خیلی هیجان دارم :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))) حتی اگه موفق هم نشم مهم نیست و همینکه بعد از سالها دارم کارایی رو میکنم که دوست دارم و براشون لحظه شماری می کردم کافیه:)))

پ.ن: این پست رو با یکم ویرایش برای یکی از ماهنامه ها فرستادم و یه ذره می ترسم که فکر کنن سیاسی و یا مورد داره و بعدا بدبخت بشم و جواب ایمیلم این باشه که نه تنها متنت خیلی افتضاح بود بلکه سیاسی هم بود و ما به زودی تو رو زندانی می کنیم :| خلاصه اگر بلایی سرم اومد شما بیاید پا درمیونی کنید و بگید این فسقله آنیا اهل سیاست و فلان نیست اصلا و چیزی تو دلش نیست:|


  • آنیا بلایت

علایق دور افتاده‌ی آنیا بلایت!

نمی‌دونم از روی پست‌هام توجه شدید یا نه ولی من به شدت عاشق کامیک هستم :)) کامیک‌هایی که دوست دارم هم حتما نباید یه سری کامیک معروف توی کامیک‌ بوک‌های معروف باشن، بلکه اکثرا کامیک‌های کوتاهی هستن که به یه سری افراد با شوخ طبعی و خلاقیت زیاد و استعداد نقاشی متوسط تعلق دارن. یادمه خودم وقتی سال اول راهنمایی بووم یه دفترچه‌ی کوچیک داشتم که وقایع هر روز مدرسه رو توش می‌کشیدم و دیالوگای معلم‌ها و دانش‌آموز ها رو خنده‌دار میکردم و می‌نوشتم. بعد از اون خیلی کم توی دبیرستان این کار رو انجام میدادم. از وقتی که یادمه همیشه دلم می‌خواست که بتونم یه کرکتر خاص درست کنم و طنز‌های توی ذهنم رو با کامیک ثبت کنم:)) اما متاسفانه فعلا ایده‌ی خاصی در نظر ندارم و غیر از اون به خاطر این گوشه نشینی‌هام شاید اتفاق‌های جالبی برای کامیک ساختن به ذهنم نرسه! دوم شهریور تولدم بود و یکی از دوستام یه کامیک بوک فسقلی واسم درست کرده بود و یکی از خاطراتمون توی دبیرستان رو بصورت کامیک در آورده بود! بی‌نهایت عاشق اینجور هدیه‌های خاص هستم:)) همیشه دوست داشتم که برای تولدم یه دست‌نوشته یا نقاشی یا یک قطعه موسیقی یا هرچیز ساده‌‌ی دیگه‌ای که با یه خورده وقت و توجه برای من خاص شده باشه هدیه بگیرم. ولی همیشه کادو‌های ساده‌ گرفته بودم و اصلا انتظار نداشتم امسال هم از کسی چنین هدیه‌ای بگیرم! اونقدر خندیدم با اون کامیک و اونقدر حالم رو خوب کرد که قابل وصف نیست. از همه بهتر اینکه دوباره یاد این آرزو‌ی خلق کردن کامیک رو به خاطر آوردم و دارم بهش فکر میکنم:))
دوست دارین توی این پست چندتا از پیج‌های کامیک های مورد علاقه‌ام توی اینستاگرام رو معرفی کنم؟:))
1. YesImHotInThis


ادمین این پیج هدی هست. یه دختر محجبه‌ی مسلمان که امریکا زندگی می‌کنه. از اسم اکانتش میشه اوج قشنگی طنزش رو متوجه شد! اگه شما محجبه بوده باشید همیشه و در هر فصلی با این سوال از طرف بقیه مواجه شدید که " توی این لباسا گرمت نیست؟" باور کنید دوست صمیمیم که پنج ساله باهاش دوستم تقریبا هر بار که بیرون میریم هر دفعه و توی هر فصلی ازم می‌پرسه گرمت نیس با این لباسا؟ :| و من هر دفعه جوابم نه هست! راستش من نه گرمایی‌ام نه سرمایی! من هم مثل بقیه گرمم میشه ولی حجابم خیلی برام اهمیت داره و غیر از اون یه راهکار هایی مثل هر روز دوش گرفتن توی تابستون یا همیشه رنگ روشن پوشیدن یا بافتن موها زیر روسری باعث میشه زیادی گرمم نشه و گرما رو مثل بقیه حس کنم. اینا به کنار :)) داشتم درمورد این اکانت می‌نوشتم :)) هدی جواب این سوال رو اینجور میده "yes I'm hot in this!" توی انگلیسی کلمه‌ی hot یه معنی دیگه هم داره که میشه جذابِ خودمون تقریبا :)) وقتی این سوال رو از هدی میپرسن اون جواب سوالا رو اینجور میده که آره به نظرم خیلی جذاب شدم توی این لباسا! یا آقا مزاحم نشو من ازدواج کردم :)) یا اینکه به نظرم من بیشتر بانمک هستم تا جذاب! کلی کامیک بامزه درمورد همین سوال نوشته که باید بخونید حتما!
هدی خیلی از مشکلات یه خانم محجبه توی کشورایی که اکثریت مسلمان ندارن رو بصورت طنز نوشته ولی من تقریبا ۹۰ درصد مشکلاتش رو همینجا دارم و حس میکنم بقیه‌ی محجبه‌ها هم همینطور هستن:)) یه کرکتر به اسم سوزان هم توی کامیک‌های هدی وجود داره که یه اسلام گریزه و به قول هدی ایزلاموفوبیا داره:)) مثلا هر دفعه از هدی میپرسه که شوهرت مجبورت کرده حجاب بپوشی یا شوهرت نمیذاره بدون اجازه‌ش نفس بکشی؟ درصورتی که رابطه‌ی هدی و شوهرش، جهاد، مثل بقیه‌‌س :)) یا مثلا به هدی میگن برگرد به کشور خودت درصورتی که چندین نسل قبل از هدی امریکا زندگی میکردن و هدی خودش رو امریکایی میدونه! نظر من رو درمورد نقاب پوشیون خانم‌ها و اینکه چرا نباید غیرقانونی بشه رو هدی تغییر داد و قبلا توی یکی از پست‌هام درموردش صحبت کردم :)) اکانت هدی رو فقط محجبه‌ها فالو نمیکنن. بلکه افراد مختلف با دین و نژادهای مختلف فالوش میکنن چونکه واقعا توی کارش بی‌نظیره و خیلی مشکلات رو که هرکسی با هر دین و نژادی داره رو در قالب طنز بیان میکنه و تفاوتش با بقیه‌ی کرکتر های کامیک‌ها اینه که کرکتر اصلی کامیک‌های هدی محجبه‌س:) به شدت پیجش رو پیشنهاد میکنم ^-^
2. ArtByMoga


از خنده‌دار بودن و طنز بی‌نظیر ادمین این پیج بگذریم، چیزی که من رو خیلی به این اکانت علاقه‌مند کرده کرکتر‌های کامیکش هستن. توی کامیک‌های مگ شما فقط کرکتر‌هایی از یه دین یا نژاد نمی‌بینید. توی بیشتر کامیک‌ها کرکتر ها افراد سفیدپوست عادی هستن، ولی توی کامیک‌های مگ شما از هر نژادی و از پوششی کرکتر می‌بینید. سیاه‌پوست‌ها، چهره‌های شرقی، دخترهای محجبه، دختر‌هایی که موهاشون رو بازکات کردن و غیره و غیره. با وجود این تنوع کرکتر، داستان کامیک‌ها تغییری نمیکنه و تلاش مگ اینه که به مردم بفهمونه هر کسی با هر دین و نژادی یه انسان مثل همه‌ی ماست و باید افراد متفاوت رو توی زندگی‌هامون بپذیریم و چیزمتفاوت یا ترسناکی درمورد کسایی که با تفاوت دارن وجود نداره! اوایل زیر پست‌های این پیج کامنت‌هایی مثل "قضیه اون دختر مسلمانه چیه؟" یا "ربطش رو به حجاب اون دختر مسلمان نفهمیدم" یا "چرا اون سیاهپوسته اینجور لباس پوشیده؟" رو خیلی می‌شد دید و ادمین با حوصله توضیح میداد که قرار نیست پوشش کرکتر ها تغییری توی داستان ایجاد کنه و آدمای متفاوت از ما هم مثل ما هستن و باید مثل بقیه عادی به نظر برسن.

به شدت با این کار مگ موافق هستم و به نظرم توی تبلیغات تلویزیونی ، فیلم‌ها ، داستان ها و غیره و غیره تنوع افراد رو رعایت کنن که مردم فقط یه سری آدم خاص رو عادی تلقی نکنن! چیزی که توی صدا و سیما و سینمای ما تقریبا وجود نداره! از بحث پوشش که بگذریم، کرکتری که لهجه داره توی فیلم‌ها و سریال‌ها تقریبا وجود نداره، مگر اینکه بخوان یه شخصیت ساده لوح رو شهرستانی و لهجه‌دار نشون بدن! مثلا توی سریال پایتخت کرکتر ریما رامینفر که معمولا فرد دانای جمع بود لهجه نداشت! هرچند به نظرم لهجه داشتن بقیه به صورت توهین‌آمیزی نبود و خیلی هم بامزه بود، ولی جای شخصیت لهجه دار عاقل خیلی خالی بود!
یکی از چیزایی که درمورد برنامه خندوانه دوست داشتم لهجه‌ی جناب‌خوان بود:) بنظرم خیلی قشنگ میشه اگر از این تنوع لهجه و فرهنگ‌ها بتونیم اینقدر قشنگ توی تلویزیون و سینما و غیره استفاده کنیم.
3. Theawkwardyeti

این یکی رو فکر کنم خیلی‌ها بشناسن:)) کرکتر های این کامیک‌ها اعضای داخلی بدن هستن و واقعا کامیک‌های فوق‌العاده‌ای هستن و من به شخصه عاشق تفاوت کرکتر مغز و قلب هستم:))
4. Lorynbrantz

با اینکه نقاشی این کامیک‌ها خیلی ساده‌س ولی احساسات رو خیلی خوب و بامزه میشه توی چهره‌ی کرکترها دید :))
5. Sarahandersencomics

من هر چقدر از بامزه بودن این کامیک‌ها بگم فایده نداره و کم گفتم:)) بی‌نهایت عاشق کرکتر‌های این کامیک یعنی خود سارا و حتی احساساتش که بعضی وقتا کرکتر دارن مثل انگزایتی هستم:)) حتی نقاشی کامیک‌ها به تنهایی خنده‌داره و من استکیرهاش رو توی تلگرام دارم و هر دفعه که ازشون استفاده میکنم کلی می‌خندم :)) قبلا هم چندین بار توی پست‌های وبلاگم از کامیک‌هاش استفاده کردم:))
6. Cassandracalin

کلی اسکرین شات از کامیک‌های این دختر دارم و هیچوقت قدیمی نمیشن :))
فعلا به معرفی کردن همین‌ها بسنده میکنم:)) ببخشید که طولانی شد یا خیلی حرفه‌ای معرفی نکردم یا درمورد کامیک و اینا حرفه‌ای و درست و حسابی صحبت نکردم:)) من فقط از دور اینجور چیزا رو دوست داشتم و هیچوقت فرصت نکردم تخصصی بهشون بپردازم :)) شما هم اگه پیج کامیک خاصی رو دوست دارید می‌تونید معرفی کنید که من و بقیه باهاش آشنا بشیم:) ♡
پ.ن: شاید کامیکی که اون دوستم برام نوشته بود رو هم گذاشتم:))
  • آنیا بلایت

تازه جنسیتشم مشخص شده =)) +

یکی از همکلاسی‌هامون باردار شده :| 

اونوقت من هنوز منتظر کیفیت ۷۸۰ قسمت سوم انیمیشن هتل ترانسیلوانیا نشستم و لابلاش به خاطر کنکور افسردگی میگیرم و اونقدر چیپس و ماست میخورم که اوردوزِ چیپس و ماست کنم =))))))))))))))

عکس پروفایل هم‌کلاسی مذکور =))

+ ماه آخرشه =))

  • آنیا بلایت

آنیا بلایت موفق می‌شود!



یکشنبه آزمون آیین‌نامه پایانیم بود و قبول شدم و گفتن که واسه امتحان تو شهری میشه فردا رفت. من به جز ده جلسه کلاس (شب اعلام نتایج رو تا صبح نتونستم بخوابم و کلاسم رو کنسل کردم و فرداش هم نشد که برم و فقط واسم حاضری زدن) و چند بار نشستن پشت ماشین خودمون دیگه تمرین نکرده بودم. ولی به خودم گفتم فوقش اینه که میوفتم:)) ظهرش یک جلسه با یکی از دوستای بابام که آموزش میده رفتم و واسه اولین بار پشت پراید نشستم :)) یه مقدار با اون تمرین کردم و بعد هم آخر شب با ماشین خودمون رفتم کلی پارک دوبل گرفتم و بابام هم اولش استرس داشت که ماشیانای مردم رو داغان کنم، ولی بعدش کم کم بهم اعتماد کرد:)) صبح روز بعدش با الف رفتم برای امتحان تو شهری؛ سر موضوع مرگ دوستش هنوزم ناراحت بود، ولی بازم مثل همیشه باهم خندیدیم و دوباره من رو از دغدغه‌های ترسناک و افسردگی و انگزایتی مزمن و همهههه‌ی چیزای بد دنیا هزار کیلومتر دور کرد. بعد از  چهل یا پنجاه دقیقه انتظار نوبتم رسید و با سه تا دختر دیگه رفتیم که سوار بشیم و اولش اسم من رو خوندن که رانندگی کنم ولی یه خانم دیگه اشتباهی نشست :)) پارک دوبلش رو خراب کرد و رد شد و بعد چند بار با لحن لوس گفت نمیشه دوبااااره امتحان بدم؟=)) افسره هم عصبانیییی ، هی میگفت نهههه نهههههه نههههههه=))) خلاصه دوباره اسم من رو خوند و من این دفعه نشستم:)) اولش یکم مضطرب بودم ولی بعدش گفتم کنکور که نیست دختر! فوقش اگه صلاحیت نداشته باشی و رد بشی میری یه هفته دیگه میای :/ وقتی نشستم روی صندلی ، افسره همه‌ش پشت سر هم میگفت روشن کن:)) ولی من تا وقتی که صندلی و آینه رو تنظیم نکرده بودم روشن نکردم و کلا همه مسائل رو رعایت کردم:)) بعدشم بهم گفت از یه ماشین نزدیک پل دوبل بگیرم که گفتم ممنوعه و بعدش از یه وانت دوبل گرفتم و واقعا دوبل بی‌نقصی بود قربون خودم برم=))))))))) بعدشم چندین بار توی سربالایی گفت وایسااااااااا بروووووو وایسااااا برووووووو=))) منم خوب روی کلاچ تسلط داشتم و عقب نرفتم اصلا:)) کلا لحنش یه جور بود که آدم رو مضطرب کنه، ولی من اصلا مضطرب نشدم و بدون توجه به این حرکاتش کار خودم رو می‌کردم:)) اونقدر توی نقشم فرو رفته بودم که وقتی گفت بزن کنار برو پایین ، تقریبا داشت یادم می‌رفت که نتیجه‌ رو بپرسم:)) بعد که گفت قبول شدی اصلا باورم نمی‌شد اینقدر آسون بوده باشه:)) چون همه میگفتن یه بار هم که شده آدم رو مردود میکنن و خیلی سخته و اینجور حرفا:))
واقعا خوشحالم که رفتم سراغ گواهینامه گرفتن. این دو سه سال گذشته، یه سری مسائل باعث شده بودن همه چیز رو عقب بندازم و سراغ کار جدید یا هیچ کار غیر درسی نرم توی زندگیم :') شاید باورتون نشه، ولی من از سال ۸۹ تا ۹۳ جوری زندگی می‌کردم که الان شاید خیلی‌ها از جمله خودم توی این سن و سال آرزوش رو داشته باشن:)) مثلا دائما استخر می‌رفتم و مسابقه‌ی شنا می‌رفتم وقتی مقام میاوردم کلی حس مفید بودن و موفق بودن می‌کردم:)) کلاس تیر‌اندازی با کمان رفتم...چیزی که توی بچگی همیشه یه رویای خیلی بزرگ بود واسم:)) یا مثلا تونستم کلاس زبان برم و دوره‌ی کانون زبان رو کاملا گذروندم و وقتی آهنگای کارتونای بچگیم رو بدون زیرنویس متوجه می‌شوم ذوق مرگ می‌شدم:)) یا وقتی که یه بروشور رو واسه بقیه می‌خوندم! یا حتی کتابای زبان اصلی... همیشه و حتی توی دوران امتحانات مدرسه کتاب می‌خوندم و در عین حال توی مدرسه هم موفق بودم. انجمن ادبی شرکت می‌کردم و چیزایی که می‌نوشتم رو اونجا می‌خوندم و به نوشته‌های بقیه گوش می‌کردم و یا باهم کتاب یا شعر نقد می‌کردیم! کانون پرورش فکری به مناسبت های مختلف همایش ادبی برگزار می‌کرد و منم با کلی ذوق و شوق شرکت می‌کردم. حتی پنج شیش بار برای صفحه‌ی مخصوص کانون توی روزنامه‌ی استان متن‌های خودم رو فرستادم یا حتی بیوگرافی چندتا نویسنده رو خلاصه کردم و فرستادم و چاپ کردن:)) با ذوق و شوق دایره‌المعارف های مختلف رو می‌گرفتم می‌خوندم و بعد با اون اطلاعات داستان علمی تخیلی می‌نوشتم:))) کلاس عروسک گردانی می‌رفتم و گروه نمایش عروسکی ما از توی استان به مسابقه‌ی نمایش عروسکی غرب کشور راه پیدا کرد و اولین بار تنهایی مسافرت رفتم و با کلی از آدمای مختلف از شهرای دیگه آشنا شدم و کلی شخصیت معروف رو دیدم و کلی تجربه‌ی فوق‌العاده داشتم که اگه بخوام بگم واقعا طولانی میشه:)) از همه بهتر وبلاگ‌نویسی می‌کردم و توی وبلاگم هم فن فیکشن میذاشتم:)) یادش بخیر واقعا:)) وقتی که فن فیکشنم رو توی برنامه‌ی ورد به پی‌دی‌اف تبدیل می‌کردم چقدر بهم حس خفن بودن دست می‌داد:)) چقدر راحت و بی دغدغه میشستم پشت کامپیوتر و بدون وقفه تایپ می‌کردم داستانم رو:)) هر کتابی که می‌خوندم رو نقد می‌کردم و هم توی دفترچه خاطراتم کلی ازش می‌نوشتم و هم وبلاگم! 
توی سه سال گذشته واقعا آخرین باری که حس موفق شدن بهم دست  داد، خرداد ۹۴ بود که فاینال آخرین ترم زبانم رو دادم... هرچند که بعد از اون واقعا احساس یه خلا بزرگ رو توی زندگیم می‌کردم و خیلی دوست داشتم که فرانسوی یاد بگیرم. ولی خانواده‌م با فعالیتای غیردرسی دیگه مخالف بودن. تا قبل از اون دانش آموز خوبی بودم ولی مدرسه جدی‌تر شده بود و بحث امتحان نهایی و کنکور بود. من واقعا درمورد درس خوندن برای کنکور بی‌تجربه بودم و مدرسه‌مون هم با اینکه نمونه دولتی بود دبیرای خیلی بدی داشت و هیچکس واسه‌ی کنکور راهنماییمون نمی‌کرد که هیچ، دبیرا و مدیر به شدت مخالف کنکوری درس خوندن و تست زدن ما بودن و اجازه نمیدادن سوالاتمون رو بپرسیم و به صورت علنی پرسیدن سوالات کنکور ممنوع بود توی ندرسه‌ی ما... به این صورت که مثلا ما نباید از یه کتاب کمک درسی ریاضی سوالات پیشرفته تر از سطح کتاب درسی رو می‌پرسیدیم و اگه اینکار رو می‌کردیم معنیش این بوده که خواستیم دبیرا رو زیر سوال ببریم و بی احترامی بوده:)) 

همه‌ی اینا گذشته... ولی اگه می‌شد الان می‌شدم خواهر بزرگتر آنیا بلایت ۱۴ - ۱۵ ساله و قشنگ راه و چاه رو بهش نشون می‌دادم که هیچ، کمکش می‌کردم فرانسه یاد بگیره ، ورزش رو ادامه بده ، واسه‌ی هفته نامه یا ماه نامه‌ی محبوبش متن بفرسته و به معنای واقعی کلمه دوباره حس کنه داره چیزای جدید یاد میگیره و داره جلو میره.
تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که خواهرای کوچیکترم رو راهنمایی کنم و غیر از اون از این به بعد یه جوری زندگی کنم که اگر مثلا توی کنکور یا دانشگاه باختم، احساس پوچی و بی فایده بودن نکنم.
پ.ن۱: یه جایی خوندم که نوشته بود پدر و مادر ها حق ندارن به خاطر اینکه بچه‌شون موفق نشده دوستش نداشته باشن و کسی حق نداره به خاطر اینکه دوست داره به بچه‌ش افتخار کنه بچه‌دار بشه. واقعا حرف درستی بود چون کنکور و دانشگاه و شغل آینده‌م خیلی واسه‌ی خودم مهم هستن و بینهایت روی این مسائل حساسم. اما اصلا دوست ندارم کسی ادعا کنه که بیشتر از خود من نگران این مسائله. خصوصا اگه اون شخص رو دوست داشته باشم. وقتی فقط خودم روی این مسائل حساسیت لازم رو داشته باشم، اگر شکست بخورم وقتم رو روی درس گرفتن از شکست می‌ذارم. نه نگرانی اینکه حالا باید چه جوابی به بقیه بدم یا چجور قضاوتم میکنن یا دلشون رو شکستم و اینجور حرفا... سر قضیه‌ی انتخاب رشته خیلی با خانوادم بحث کردم و سعی کردم بهشون بفهمونم که نتیجه‌ی انتخاب‌های من یه قسمت خیلی بزرگی از آینده‌ی من رو تحت تاثیر میذاره در حالی که واسه‌ی اونا تقریبا بی تاثیره! اونا چندین سال پیش خودشون ۱۸ سالشون بوده و درمورد دانشگاه و شغل خودشون و حتی چند سال بعد درمورد ازدواجشون تصمیم گرفتن و اگر من رشته‌ی ایکس رو بخونم یا ایگرگ مطلقا هیچ تاثیری روی اونا نداره. ممکنه رشته‌ و شغل ایکس آرزوی اونا بوده باشه ولی من رو خوشحال نمی‌کنه.
پ.ن۲: منتظر نتایج انتخاب رشته‌ام در حالی که فقط رشته‌ها و دانشگاهایی که خودم دوست داشتم رو انتخاب کردم:)) ریسکش رو قبول کردم:)) ممکنه خیلی بد زمین بخورم و ممکنه موفق بشم:)) هر چی بوده دیگه تموم شده:)) درمورد اینکه چی انتخاب کردم هم چیزی نمیگم:)) فقط خوشحالم که حتی یک درصد هم احتمال اینکه کاری رو بکنم که دوست ندارم وجود نداره چون این بدترین نوع لایف استایل از نظر منه :)
پ.ن۳: ببخشید طولانی شد :)))) 
  • آنیا بلایت

پشت آبشار

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

از پشت یه آبشار بلند براتون می نویسم!

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan