من زنده‌ام!

سلام :))♡

خواستم بگم که من زنده‌ام!!! بی‌نهایت دوست دارم دوباره اینجا پست بذارم و حتما هم خواهم گذشت. دلیل اینکه این مدت هم پست نذاشتم یا خیلی کم کامنت گذاشتم این بود که مسافرت رفته بودم و معمولا شرایط اینکه توی خلوت وبلاگ ها رو بخونم جور نمی‌شد و خوب نمی‌تونستم تمرکز کنم و یا گاهی فقط می‌رسیدم پست‌ها رو بخونم و وقت کامنت گذاشتن نداشتم :(

یه دلیل دیگه‌اش هم اینه که وسواس شدیدی سراغم اومده و دوست دارم خییییلییی خوب بنویسم حتما :| باید کلی با این حس بجنگم تا بتونم دوباره پست بذارم :)♡ 

فعلا همین:))


  • آنیا بلایت

چند کیلومتر اونور تر از شهر شلوغ

دقیق‌تر که فکر می‌کنم ما از اولش قرار بود آخرش تنها‌ی تنها باشیم. قرار بود ته‌ تهش یه ما رو تو یه پارچه‌ی سفید بپیچونن و شاید یه روز بارونی تو دل خاک نمناک چند کیلومتر اونور تر از شهر شلوغ و پر سر و صدا جا بذارن. بارون قطع بشه. خاک خشک بشه، کفن خشک بشه؛ پاییز بره زمستون بره بهار بره و وقتی مثلا تک تک انگشتای من تجزیه شدن، دخترای شونزده ساله مایو بپوشن و کرم ضد آفتاب ضد آب بزنن و برن دریا شنا کنن. پسربچه‌های محله‌ی پدربزرگم اینا هنوزم توی جای همیشگی با توپ پلاستیکی چندلایه فوتبال بازی کنن. پسر دخترای عاشق زیر درختای سبز و بلند شهر دست تو دست هم قدم بزنن و به زلالی آب توی جوب نگاه کنن و هفته‌ی آخر شهریور ماه مغازه‌های لوازم تحریر فروشی شلوغ بشن و بچه مدرسه‌ای ها با شوق و ذوق کاور کتاب‌هاشون رو انتخاب کنن و مداد‌رنگی جدید بخرن. من؟ چندکیلومتر اون طرف شهر اولین بارون پاییزی بعد از مدتها جسم نیمه پوسیده‌م رو خیس میکنه و خیالات قدیمیم و موهای  پوسیده‌م توی آب حل میشن. تنهای تنها. 


  • آنیا بلایت

اهم... اهم...

راستش من بعد از اون پستی که دوشنبه یا سه شنبه گذاشتم و الان دیگه نیستش، دستم به نوشتن نمیره. فقط بگم مرسی بابت تک تک کامنت ها.

دی ماه ۹۶ به شدت حالم بد بود و میتونم بگم تک تک ثانیه‌های اون ماه بهم سخت گذشت ولی نمیدونم چرا و چجوری وبلاگ نویسی من رو نجات داد. نمیگم توی این مدت دیگه اصلا حالم خراب نشد، اتفاقا لحظات سخت و ناراحت کننده زیاد داشتم، ولی حتی بدترینش در مقابل بهترین حس و حال دی ماه ۹۶ هیچ بود... 

راستش بعد از اون بحثی که پیش اومد دوباره حالم وحشتناک شد و حس کردم کل این چندماه هدر رفته و دوباره افتادم ته چاه غم و غصه... 

تا همین الانی هم که می‌نویسم حالم بهتر نشده و یه روند نزولی وحشتناک رو دارم سیر میکنم. یه حرکاتی زدم امروز که حتی حدس هم نمی‌تونید بزنید چقدر وحشتناک بوده=')) 

دلم میخواد بنویسم، ولی اول روم نمیشه و حس میکنم ممکنه حال بقیه رو بگیرم ، و غیر از اون دوست ندارم به حرف دلم گوش کنم یا اصلا کاری کنم که آروم بشم یا خوشحال بشم. 

همین :)

+ کنکور رو دادم:)) یه وقت فکر نکنید غیبت کردم و اینا :)) هرچند کنکور زبان رو غیبت کردم...

++ بازم ممنون بابت کامنت هایی که واسه پست قبل گذاشتید :) یه دنیا دوستون دارم و شرمنده‌ام که پست هام اینجور شده... 

+++ حالا شایدم سعی کردم یه جور قابل تحملتر و منطقی تو و سوبر (sober!!!) تری نوشتم و شرمنده شما نشدم :'))

  • آنیا بلایت

چه خبرتونه؟! چه خَ بَ رِ تووونه؟! =))

دختر کلاس هفتمی فامیلمون، استاتوس [ شایدم بایو=)) ] تلگرامش رو گذاشته "کاش هیچوقت نمی‌دیدمش" =))
اونوقت من دل تو دلم نیست قسمت سوم انیمیشن هتل ترانسیلوانیا رو ببینم و حدودا سه یا چهار بار قسمت سوم انیمیشن مینیون ها رو توی یک سال اخیر دیدم =)))  نمیدونم چرا از انیمیشن دیدن خیلی بیشتر از فیلم دیدن لذت میبرم و معمولا به یه بار دیدنشون هم بسنده نمیکنم =)) قسمت های مختلف همین هتل ترانسیلوانیا و مینیون ها رو با دوبله و بی دوبله چندین بار دیدم و عین چی باهاشون خندیدم هر بار=)) 

  • آنیا بلایت

عاااایم شااااینینگ لاااایک فایر ورکس اور یو سَد امپتی تَون


من ته کشیدم. آهنگام ته کشیدن‌. احساساتم ته کشیدن و حتی دیگه غصه تو دلم نیست. پوچِ پوچِ پوچ شدم. تهیِ تهی. وسط این خلا وحشتناکی که توش گیر کردم dear john رو پلی کردم و آرزو میکنم ای کاش میشد بشینم پشت ماشین و بی مقصد رانندگی کنم و صداش رو تا ته زیاد کنم و اونجاش که میگه
" and I look back and regret , I ignored when they siad run as fast as you can"
از ته دلم هوار بزنم. ولی از اونجایی که گواهی نامه ندارم و حتی اگه داشتمم مطمئنم فرقی نداشت، نشستم توی خونه و یه جوری با غصه میخونم :
"Don't you think 19 was too young to be messed with? the girl in the dress cried the whole way home...."
که نزدیکه اشکام به خاطر شکست عشقی‌ای که توی نوزده سالگی خوردم سرازیر بشن، در حالی که هیچوقت نه شکست عشقی خوردم نه نوزده سالم بوده. به خودم میگم کاش به جای این بلاتکلیفی مسخره‌ و کشدار ، غم شکست عشقی رو داشتم تحمل میکردم و به جاش روح غصه‌دارم شعر می‌نوشت مثلا.
کاش بگذره. دیر یا زودش فرقی نداره. فقط بگذره. باور می‌کنید یه قسمت بزرگی از وجودم باور کرده که قراره تا ابد همینقدر بلاتکلیف باشم؟ اصلا نمیتونم تصور کنم یه روزی دغدغه‌هام از این بلاتکلیفی به چیز دیگه‌ای تغییر کنن. نیاز دارم که از خودم راضی باشم ولی حس میکنم هیچوقت نمیشه. چون همیشه اونقدر پرفکشنیست بودم که یه صدایی از اعماق وجودم هوار میزده که هر کاری کنی کافی نیست‌. هیچوقت عالی نیستی.
کلا از خودم بدم میاد :'))
اصلا این چه پستیه که دارم میذارم؟ نمیدونم والا.
شمام برید سر درس و مشقتون. ببخشید وقتتون رو گرفتم:'))


پ.ن:عنوان چی میگه؟

I'm shining like fireworks over your sad empty town 



  • آنیا بلایت

پشت آبشار

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

از پشت یه آبشار بلند براتون می نویسم!

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan