هزار بار دیگه‌ هم می‌بخشمت...

هر دفعه که یهو از اضطراب و غم و غصه حالم گرفته میشه، بعد از دست و پا زدن توی یه دریا غم، یادم میاد باید شنا کنم که زنده بمونم. آخرشم با لباسای غم آلود و موهای ژولیده و پوست رنگ پریده توی ساحل میشینم و لابلای موج‌های کفی غم که از دور نزدیک میشن و توی ماسه ها گم میشن، برای بار هزارم به این نتیجه میرسم که من خودم رو هزار بار دیگه‌م می‌بخشم و هزار بار دیگه‌م دوباره خودم رو باور میکنم و به خودم اعتماد میکنم چون آخر سر منم که باید از خودم راضی باشم نه بقیه. نمی تونم به‌جای شنا کردن و تقلا کردن قبول کنم که یه جلیقه‌ی نجات نارنجی که هزار نفر پوشیدنش و حتی واسه‌ی من ساخته نشده و سایزم هم نیست رو به زور تنم کنن و همینجور اون وسط شناور بمونم.
بذار هرچقدر میخوان حرف بزنن. چه بقیه و چه آنیا بلایت ترسیده و کم باور درونم. من شنا کردن بلدم.


پ.ن:خودمم میدونم اگه مثلا اینجا ننویسم یا حداقل کمتر بنویسم cool تره و اینا و همه میگن به به چه دُخدَر درس خونی:') ولی بیشتر از اینکه کوول بنظر بیام به این نیاز دارم از غم و غصه و فکرای طولانی و پشت سر هم یهو منفجر نشم. 

  • آنیا بلایت

پشت آبشار

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

از پشت یه آبشار بلند براتون می نویسم!

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan