چند کیلومتر اونور تر از شهر شلوغ

دقیق‌تر که فکر می‌کنم ما از اولش قرار بود آخرش تنها‌ی تنها باشیم. قرار بود ته‌ تهش یه ما رو تو یه پارچه‌ی سفید بپیچونن و شاید یه روز بارونی تو دل خاک نمناک چند کیلومتر اونور تر از شهر شلوغ و پر سر و صدا جا بذارن. بارون قطع بشه. خاک خشک بشه، کفن خشک بشه؛ پاییز بره زمستون بره بهار بره و وقتی مثلا تک تک انگشتای من تجزیه شدن، دخترای شونزده ساله مایو بپوشن و کرم ضد آفتاب ضد آب بزنن و برن دریا شنا کنن. پسربچه‌های محله‌ی پدربزرگم اینا هنوزم توی جای همیشگی با توپ پلاستیکی چندلایه فوتبال بازی کنن. پسر دخترای عاشق زیر درختای سبز و بلند شهر دست تو دست هم قدم بزنن و به زلالی آب توی جوب نگاه کنن و هفته‌ی آخر شهریور ماه مغازه‌های لوازم تحریر فروشی شلوغ بشن و بچه مدرسه‌ای ها با شوق و ذوق کاور کتاب‌هاشون رو انتخاب کنن و مداد‌رنگی جدید بخرن. من؟ چندکیلومتر اون طرف شهر اولین بارون پاییزی بعد از مدتها جسم نیمه پوسیده‌م رو خیس میکنه و خیالات قدیمیم و موهای  پوسیده‌م توی آب حل میشن. تنهای تنها. 


  • آنیا بلایت
يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷ , ۱۱:۲۵ مهندس رضا عباسی
مشخصه عاشق روستا و طبیعت و زندگی روستایی هستید
برای منم این نوع زندگی جالبه
صحیح=))
تو مشهد معمولا تو حرم دفن می کنن ولی به مامانم گفتم من مردم منو خواجه ربیع دفن کنین، کم کم دارم پولامو جمع برای خودم قطعه مو بگیرم برم دورش گل بکارم ، اگر بشه! 
تلخه که یه روز تموم این هیاهو و خنده و گریه و نفس خاک می شه و یه جوهر مشکی تو صفحه آخر شناسنامه
به نظرم اینکه کجا باشی فرقی نداره :( 
شایدم تلخ نباشه و به قول کتاب دینی دبیرستان غروبی باشه که طلوعی درخشان تر در پی داره :)) 
عاغا چی ترسناک تر و ناراحت کننده تر از این دنیاعه اصن؟!:)
خدا نکنه عاقا:| تو هم باش واز اون چیزایی که گفتی لذت ببر:))

نمیشه که تا ابد عشقم:))
خیلی خوب نوشته بودی ها ولی غمگین بود،کلا از مرگ و قبر میترسم، خصوصا از قبر و تنهاییش.
خیلی خوب خوندی:(
بالاخره دیر یا زود پیش میاد و این روزا خیلی بهش فکر میکنم :")
تابستون شده ها... نمیری شنا پری دریایی ؟ :)
امروز اقدام کردم اتفاقا.. سانس آقایون بودو و کج و کوله و غمگین و مایو بر تن در گرما برگشتم خونه :(
فک نمکنم اون روزا انق دور باشه که به قبر و اینا بکشه .. امرو نباشه فرداس
اللهُ اعلم :)
من از قبرستون شهر می ترسم،همیشه میگم من که مردم تو قبرستون روستا کنار پدربزرگم خاکم کنید.
نمیدونم. فکر نمیکنم فرقی داشته باشه که توی دریا گم بشم یا کنار پدربزرگم باشم. در هر صورت دیگه این جسم برای من نیست اون موقع:)

این حرفا رو نزن :(
واقعیته :(
همیشه از آخرش می ترسم... 
فکر نکنم خیلی ترسناک باشه:)
اِی باباع :))) یه همزاد‌پنداریِ خاص بینِ کلماتت می‌شه پیدا کرد. :)
بیا در عاغوشم :)))
زیر زمین حرم سنگه همش! نمی شه گل کاشت. منی که در زندگانیم گباهامو از کنار خودم جدا نمی کنم، ترجیح می دم بالا سرم چند تا قلمه از گلای خودم باشه تا راحت تر به مردنم ادامه بدم.
هر چیزی که ناشناخته است ترسناکه! مرگ، اجنه، روح، حتی هیولای تو کمد ! برامون ترسناکه چون نمی شناسیم. بیشتر از ترسناک بودن غم انگیزه. حسی که صفحه آخر شناسنامه می ده واقعا بده
من نمیدونم چرا ، ولی اونقدرا از مرگ نمی ترسم! فقط دلم میخواد کافی بوده باشم از نظر اعمالم... 
يكشنبه ۱۰ تیر ۹۷ , ۱۸:۴۳ مهندس رضا عباسی
سلام
ممنون
دوست داشتی بیا همو دنبال کنیم
ای بابا چرا خب :/ مگه نباید اولین پست بعد از کنکور شاد و بزن و برقص باشه؟ :((
اینم یه بخشی از زندگیه دیگه =)))))))
شرمنده=)))
دو خط اولو خوندم فریز شدم.. :/
وای شرمنده :)))
من در حال جنگیدن با یه غم شدید و کشنده‌ام و فکر کنم نوشته‌هام خیلی بد شدن:)) فعلا پست های قبلی رو بخون :))) دارم سعی میکنم پست های بهتری بنویسم تا چند روز دیگه :)))♡
چه جالب :) 
حتما همینطور خواهد بود...
زندگی درجریانه،حتی بدون ما 


در سریال معلم دهکده؛ نامزد معلم ازش میپرسه شما که قاضی بودید چرا رها کردید و معلم شدید؟
ایشون جواب میدن:
چون وقتی به مراجعینم و مجرمینی که پیش من می آمدند دقیق می شدم 
می دیدم که اونها کسانی هستند که یا آموزش ندیده اند
و یا آموزشی که دیده اند درست نبوده و به خودم گفتم: به جای پرداختن به شاخ و برگ باید به اصلاح ریشه بپردازیم.
و ما چقدر به معلم دانا بیش از قاضی عادل نیازمندیم
برای فرزندانمان قصه هایی بگوییم که بیدار شوند نه قصه هایی که به خواب فرو روند
بیداری وجدان و خرد دلنشین تر از خواب است

با اینکه ربطی به این پست نداشت و هرزنامه بود ولی موافقم D:
هرزنامه ؟؟؟؟ نه اصلا 
جز هرزنامه ها رفته بود D:
واقعا ؟؟ !!!!
بله :/ 
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

پشت آبشار

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

از پشت یه آبشار بلند براتون می نویسم!

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan