من یه آدم بدم :'|


من یه آدم بدم که وقتی از درست بودن یه کاری اطمینان دارم و میدونم چقدر انجام دادنش واسم خوبه و میدونم دقیقا باید چیکار کنم، توی ناخودآگاهم یه آنیا بلایت خیلی بزرگ و بدعنق، با لبخند شیطانی و عنبیه‌ی قرمز و دو تا شاخ تیز و یه چنگک تیز ، روی تخت پادشاهی ذهنم نشسته و بهم دستور میده که برعکسش رو انجام بدم وباعث میشه یه فرصت خوب رو خیلی راحت و به طرز باورنکردنی‌ای از دست بدم :'|
پ.ن: برای بار دوم از مرور کردن فصل ۱۰ زیست سوم در رفتم :'| چون آخرین باری که خوندمش از روی iq براش تست زدم و انقدر اشتباه علمی داشت که کلافه شده بودم و اگه یادتون باشه درموردش هم نوشته بودم همینجا. همون موقع هم از خوندنش کلی در رفته بودم تازه و به زور تونستم یه بار بخونمش. میدونم که اگر از روی خیلی سبز تستاش رو بزنم ، اطلاعات نامرتب توی ذهنم خیلی سریع مرتب میشن و اون همه وقتی که قبلا سرش گذاشتم تلف نمیشه، ولی یه نیرویی در درونم نذاشت که مرورش کنم و شرم بر من. :'))
پ.ن۲: عاغا از iq بد نگید ها:)) خودم میدونم یه سری فصلاش خیلی بد هستن، ولی متاسفانه یا خوشبختانه این چند ماه اخیر رو من خیلی iq کار کردم و دیگه گذشته ها گذشته و اگه از بدیش بگید از استرس و غصه میمیرم:))

  • آنیا بلایت

شکست عشقی :'|

من نمیدونم تعریف بقیه مردم از شکست عشقی چیه، ولی بنظرم باید یه چیزی تو مایه‌های حس امروز من باشه که با شادمانی ۴۶ تا از ۵۰ تا سوال زیست رو جواب دادم و فکر کردم که  او یه( oh yeah :')) ). الان میرم خونه و یه درصد خوشگل تو کارنامه‌م میبینم و وقتی رفتم توی سایت دیدم بله. ۱۶ تا غلط داشتم. تیکه تیکه شدن قلبم رو حس کردم قشنگ :') اونم وقتی که تا کنکور فقط یه ذره مونده‌.

+اصلا روم نمیشه برم آزمون رو بررسی کنم ببینم چجور این ۱۶ تا رو اشتباه زدم ، در صورتی که با اعتماد به نفس جواب میدادم و مطمئن بودم ازشون:'| خیلی زشت و خجالت آوره. از خودم خجالت میکشم:)) از اون قیافه احمق سر آزمونم که لبخند زنان داشت زیست جواب میداد و میگفت عه چه همه رو یادمه :')


  • آنیا بلایت

شما هم سلام برسونید :|

راستش من از نظر جواب دادن به یه سری چیزای کلیشه‌ای و تعارف ها و این قبیل چیزا خیلی ضعف دارم :'| در حدی که یکی بهم بگه تولدت مبارک ممکنه بهش بگم تولد تو هم مبارک :|| =)) یعنی در این حد=)) یعنی اصلا نمیتونم از یکی با کلمات فوق کلیشه‌ای تشکر یا خداحافظی کنم و حتی وقتی یکی اینجوری ازم تشکر میکنه یا خداحافظی میکنه کلی گیج میشم :)) میدونم خیلی زشته و من دیگه بزرگ شدم و ۱۸ سالمه و باید از کلمات زیبنده و بزرگونه استفاده کنم مثل بقیه ، ولی یه آنیا بلایت وحشی در درونم نمیذاره اصلا :)) حالا قول میدم بعد کنکور روش تمرین کنم :)) 
عاغا هر دفعه که کلاس مشاوره تموم میشه این مشاور گرامی میاد میگه به خانواده سلام برسونید ، و هر دفعه من تا مرز گفتن این میرفتم که شماهم سلام برسونید :||| و امروز بالاخره سوتی درخشانم رو دادم و وقتی گفت سلام برسونید منم گفتم شما هم سلام برسونید :'|  
این بود سوتی من:)) 
  • آنیا بلایت

مرحومه بسیار مارمولک دوست بود


نمیدونم به خاطر اینکه بهار و اینا شده یا هر چی، یه مدتیه توی بیان دارم تند و تند پست مارمولک میبینم و ملت از تجربه‌های دوست داشتنیشون با مارمولک‌های گرامی می‌نویسن :'( اونوقت نمیدونم چرا تو خونه‌ی ما مورچه هم دیگه پیدا نمیشه، بلکه زندگیم هم‌چنان بدون هیجان بمونه و دلم بپوسه :'| خلاصه یه سر زدم به پوشه‌های خاک خورده‌ی توی کامپیوتر و این عکس چهارسال پیش رو که مارمولک گرفته بودم رو آوردم واستون آپلود کنم که منم پست مارمولکی داشته باشم :دی


پ.ن۱: عاغا یه شایعه‌ی ترسناک درمورد مارمولک ها هست که اگه دم‌ مارمولک یا خود مارمولک رو بچه بخوره یا بیوفته توی غذا ، کشنده‌ست و این حرفا. حدود دو سال پیش تو خونه‌ی ما مارمولک پیدا شد و خاله‌م داشت تقریبا از ترس دیوونه میشد که اگه خواهرم که اون موقع شیش ماهش بود دمش رو بخوره فلان و بهمان میشه:)) یادمه من اون موقع کلی جست و جو کردم درمورد این مسئله و ثابت شد که این مسئله که مارمولک سمی و کشنده‌س دروغه و تازه این گوگولیا یه سری حشرات مزاحمم میخورن و اتفاقا خیلی خوبه هر خونه‌ای مارمولک داشته باشه و یه سری از گونه‌های مارمولک ها هم در خطر انقراض هستن و نباید کشتشون و  این سخنان :)) منم مارمولک موجود در عکس رو بعد از اینکه باهاش سلفی گرفتم در دامان طبیعت (نه ببخشید کوچه خیابون :| ) رها سازی کردم :))

پ.ن۲: نمیدونم ایگوانا چقدر مارمولک به حساب میاد ولی یه بارم یه ایگوانای بزرگ رو بدون  دستکش در آغوش گرفتم :)) یه بدن سرد و گیگیلی داشت که نگو :)) پاهاشم دور دستم قلاب میکرد :)) 

پ.ن۳: فیلم مارمولک رو خیلی دوست دارم :| باور کنید حدود هفت یا هشت بار دیدمش و هر بار عین دیوونه ها باهاش خندیدم :')) 

  • آنیا بلایت

آین بود آرمان های آنیا بلایت؟ :|

حقیقتا خجالت میکشم بابت اون پست قبلی :'| ببخشید اون همه حس بد بهتون منتقل کردم :)) باور کنید وقتی اینجا رو ساختم اصلا قصد این رو نداشتم که پست آه و ناله بذارم -_- خیلی فرصت پست نوشتن ندارم فعلا ولی خلاصه بگم که دوشنبه رفتم پیش مشاور گرامی و انتظار داشتم واسه تنبلی چند روز گذشته‌م من رو به قتل برسونه و اینا، ولی خب کلی بهم امید و انرژی داد و قشنگ شارژ برگشتم خونه و یه لبخند خیلی بزرگ ، از اون موقع تا همین الان چسبیده به صورتم:)) فک کنید بعد از کلاس با یه کوله پشتی کتاب و نیش خیلی باز کل مسیر برگشت رو پیاده‌روی کردم :)) مطمئنم هر کی که من رو دیده با خودش فکر کرده که دیوونه شدم:))

+عاها راستی امروز ، تور رپیوتیشن تیلر هم شروع شد:'| هورا :|

 این دفعه بر عکس تور قبلی دیگه حتی وقت اینکه برم از یوتیوب و اینستاگرام ویدیوهاش رو ببینم و حسرت بخورم هم ندارم:))

  • آنیا بلایت

بله درست حدس زدید. ایموشنال بریکدون و غرنامه و غصه‌نامه!

سرم خیلی خیلی خیلی درد میکنه و چند وقتیه اشتها واسه غذا خوردن ندارم و هر چیزی که میخورم حس میکنم دارم بیخودی میخورم و انرژی اضافه وارد بدنم میکنم و حس میکنم چند تا از آنیابلایت های درونم رو با چاقو تیکه تیکه کردم و دارن آروم جون میدن.
  خیلی وقته که توی خونه موندم ولی همچنان وقتی خانواده بهم میگن بیا بیرون دوست ندارم برم بیرون. چون معمولا وقتی هوا تاریک شده یا رو به تاریکیه بیرون میرن و کلا جاییم نمیرن که من خوشم بیاد.
 تک تک سلول های بدنم دو تا چیز رو به شدت ازم میخوان. یکی شنا کردن و یکی هم وقت گذروندن با پریمرز.
این همه آدم این بیرون دارن بدون شنا کردن به زندگیشون ادامه میدن و من نمیفهمم چرا وقتی شنا نمیکنم اینقدر درد می کشم. جدی میگم. واقعا درد میکشم. عین ماهی بیرون آب افتاده. عین یه سیگاری که چندین ساعته هم تشنه مونده هم سیگار نکشیده. همه‌ش خواب شنا کردن میبینم. شنا کردن توی آب های طبیعی بره به درک اصن. فکر کنم یکسال شده باشه که دیگه حتی تو استخرم شنا نکردم. یا شایدم کمتر. ولی خیلی زیاد و سخت به نظر میاد و نمیدونم چرا.  هیچوقت نفهمیدم چرا باید اینجور وابستگی عجیبی به شنا کردن داشته باشم و از وابسته شدن هم متنفرم.
و اما پریمرز که تقریبا تنها دوستمه و صمیمی ترین دوستم. از خودم حالش بدتره. دوست دارم باهاش وقت بگذرونم و مثل وقتایی که سال اول دبیرستان بودیم اینقدر بخندیم که به قول خودش "سیکس پک" دراریم! چال لپم درد بگیره . گلوم درد بگیره و توهم سرماخوردگی بزنم! اما پریمرز هم از من داغون تر و پریشون تره و دیگه وقتی باهمیم افسردگی و غصه بینیمون موج میزنه و بعدش که تنها میشم دوبرابر حالم بدتر میشه. وقتی کنار هم بودیم از دغدغه ها و نگرانی های خودمون و از دنیای متفاوت بقیه دور میشدیم. نمیتونم خیلی خوب توصیفش کنم ولی شما بدونید باهم به چیزایی که برای بقیه بی اهمیت بودن اهمیت میدادیم و به چیزایی که واسه بقیه خنده دار نبودن میخندیدیم و اینجور چیزا.
از پنجره که به فضای سبز رو به روی خونه مون نگاه میکنم یه سری گل شبیه لاله میبینم. چقدر لاله دوست دارم و چقدر بهم نزدیکن و چقدر من مُردم. اصلا نمیدونم لاله ان یا یه گل دیگه.
 نگرانی مامان بابام رو درمورد آینده‌م درک میکنم و میدونمم که خودم اینقدر حساسشون کردم ولی واقعا دیگه خیلی وقته مامانم هم صحبتم نیست. قبلا اینجور بود که من از هری پاتر و آنه شرلی و هر کتابی که میخوندم باهاش حرف میزدم و مثلا میگفت که وقتی سریال آنه شرلی رو میدیده چه حسی داشته یا چه فرقی با کتاب داشته و به قول معروف باهم " فن گرلینگ" میکردیم :')) ولی الان حتی اگه کوچیک ترین مسئله غیر درسی رو مطرح کنم جوابم این میشه که ذهنت رو با این چیزا درگیر نکن و درس بخون. یعنی هر چی ها. هر چی بگم که درسی نباشه جوابش همینه.
تازه امسال ماه رمضون هم به خاطر درس و مشق و کوفت روزه نمیگیرم و واقعا آنچنان هم حس نمیکنم که اون رتبه‌ای که میخوام رو بتونم بدست بیارم و خلاصه حس میکنم هم این دنیا و هم اون دنیا رو دارم از دست میدم و یه آدم چاق خسته‌‌ی با عضلات ضعیفم که داره همه چیز رو از دست میده.
ولی کلا از پارسال این موقع حالم خیلی بهتره‌ هم از نظر درسی هم روحی. ولی کلا بلاتکلیفی داره خفه‌م میکنه. اینا رو هم اینجا نوشتم چون حس میکنم ممکنه حالم رو بهتر کنه. وگرنه میدونم چقدر درهم و برهم و بد نوشتم و پر از حس و حال بد بود. میشه واسم دعا کنید؟
  

  • آنیا بلایت

سرزمین جاده‌های خاک‌سرخ...


زیر این پوست رنگ پریده و پشت چشم‌های خرمایی خسته‌ام و لبخند ساختگی‌ام، سرزمین ناشناخته‌ی کشف نشده‌ای وجود دارد با درختان سبز سپیدار خیلی بلند و صدای همیشگی دریای مواج و بوی تند سوختن برگ‌های خشک بلوط و آفتاب پنج و نیم عصر شهریور ماه یک منطقه کوهستانی.
  هر یک از آنیا بلایت های مختلف درونم یک جای این سرزمین جا خوش کرده‌اند. یکی‌ از آنیا بلایت ها کنار آتش نشسته و بوی دود گرفته و با هیچ‌کس حرف نمیزند. یکی دیگر  پاهایش را در شن های ساحل فرو کرده و یک کتاب قطور تمام نشدنی دستش گرفته و از توی آن دنبال فکر مشغولی هایم میگردد. سه تای دیگرشان کنار یک چشمه‌ ، زیر ردیف درختان سپیدار رقصان در باد نشسته‌اند و نوبتی با شوق و ذوق با همه چیز و همه کس شوخی میکنند و گه گاهی یکی‌ از آن ها از شدت خنده روی چمن های پای سپیدار ها می افتد و وقتی که دو نفر دیگر کمکش میکنند که دوباره بنشیند، در حالی که چند تا برگ خشک شده را از لابلای موهایش جدا میکند یک چیز خنده دار تر میگوید و این بار آن دو تای دیگر هم از خنده روی زمین می افتند!
  آنیا بلایت دیگری با موهای آشفته و شانه نشده و یک دفترچه‌ی تمام نشدنی دستش گرفته و مشغول نوشتن یک سناریوی ترسناک تحت عنوان " از هر چی بدت بیاد، سرت میاد" است.
دیگری با یک لبخند بزرگ و به پهنای صورت ، با لپ های چال شده و دست های گره کرده بالای یک درخت بلوط نشسته و منتظر رسیدن بلوط های کال است و غرق در خیالبافی های لیمویی رنگ است و گاهی آواز فراموش شده‌ای را زمزمه میکند و با یک ریتم تکراری پاهایش را در هوا تکان می‌دهد.
تک تکشان گاهی به اندازه‌ی سیاهچاله های خیلی دور ناشناخته اند و گاهی مثل گل های بابونه ساده و فهمیدنی.
اما امروز آنیا بلایت توی ساحل کتابش را روی زمین گذاشت، آنیا بلایت با موهای شانه نشده دست از نوشتن برداشت، آنیا بلایت های زیر سپیدار برای چند لحظه جدی شدند، آنیا بلایت کنار آتش نگاهش را از روی آتش برداشت، آنیا بلایت روی درخت بلوط از جایش بلند شد و بیشتر از درخت بالا رفت و در حالی که دست هایش را دور شاخه‌های قطور درخت بلوط حلقه زده بود، به همراه بقیه‌ی آنیا بلایت ها محو تماشای پیچ جاده‌ی خاک‌سرخ شد. یک آنیا بلایت دیگر با یک لبخند سحرآمیز و موهای خیلی بلند بافته شده و پیراهن آلبالویی و یک چمدان اطمینان و آرامش ، به آرامی از پشت پیچ جاده‌ی خاک‌سرخ بیرون می‌آمد...


پ.ن: بله درست حدس زدید. چون وقت کمه و کلی درس برای خوندن هست ، من دارم تند و تند توی memoی گوشیم و روی چرک نویس ها و دفترچه‌ خاطرات و غیره و غیره خیال پردازی های عجیب و غریبم رو مکتوب میکنم=)) خودمم باورم نمیشه که اینو میگم ولی وقتایی که تحت فشار روحی و استرس و کلی کار و درس و مشقم رو به خاطر اینکه این همه تشنه‌ی خیال پردازی میشم رو دوست دارم:)))))) حالا بعدا سر فرصت توضیح میدم من توی وقتایی که کلی استرس دارم برای امتحانات و غیره با چه چیزایی خودم رو آروم میکنم:)) شاخ در خواهید آورد=))


پ.ن۲: عاغا مطمئنید اگه یکی توی روز هزار و پونصد بار امیدوار و نا امید بشه و یه لحظه کلی خوشحال باشه و یه لحظه کلی غمگین و مضطرب ، و این حالات روحیش یه مدت طولانی ادامه پیدا کنن، بازم اون شخص میتونه بعدا یه فرد عادی بشه؟ :'| خسته شدم از این همه احساسات نوسانی-_-

  • آنیا بلایت

چندین چیز عجیب آنیا بلایت!

ممنون از آمانیتا موسکاریا به خاطر اینکه دعوتم کرد و ممنون از هاتف به خاطر راه اندازی چالش :) توضیحات چالش رو میتونید از اینجا مطالعه کنید!


۱. تقریبا در مورد همه چیز زیادی فکر میکنم. در حدی که واقعا بعضی مسائل ساده کلی ازم وقت میگیرن و باعث سردردم میشن=)) از همه بیشتر روی سوتی دادن حساسم و کوچیکترین سوتی هام رو هزاران بار مرور میکنم و حرص میخورم سرشون.

۲.حس میکنم اگه غلط تایپی یا املایی داشته باشم یا یه کلمه رو اشتباه تلفظ کنم دنیا به آخر میرسه و واقعا واقعا واقعا سر این موضوع خیلی حساسم و چند وقت پیش یه پست دو خطی گذاشته بودم و واقعا نمیدونم چرا اشتباهی تایپ کرده بودم you'll found و هنوزم اعصابم بابتش خورده. یا مثلا وقتی ۱۳ سالم و اینا بود توی یه سایتی فن فیکشن مینوشتم و از غلطای تایپی که به خاطر خستگی و... ایجاد شده بودن بگذریم، یه دونه غلط املایی داشتم و "آروغ" رو "عاروق" نوشتم و اون فن فیکشن متاسفانه یا خوشبختانه تا یه حدودی محبوب بود و مثلا هر فصلش حدود ۲۰۰ تا دانلود داشت و هنوزم که هنوزه بهش فکر میکنم دلم میخواد زمین دهن باز کنه و من رو محو کنه :''')))

۳. خیلی خیلی روی صداقت داشتن طرف مقابلم حساسم و متاسفانه وقتی یکی بهم دروغ میگه از یه دروغ ساده گرفته تا یه دروغ خیلی حرفه‌ای، زمین و زمان دست به دست هم میدن و یه جور خیلی عجیبی دلیل و مدرک تند و تند جور میشه که بفهمم اون شخص بهم دروغ گفته و مسئله عجیب تر اینه که من نمیدونم باید چه واکنشی در مقابل اینکه یکی بهم دروغ گفته و منم فهمیدم باید نشون بدم و نمیتونم به طرف بگم که دروغ گفتی یا اصلا بهش بفهمونم که ناراحت شدم و از درون بهم می‌ریزم=))

۴. از شکلاتای شیرین و مغز مربا دار و شیرینی خامه‌ی متنفرم. از شیرین پلو و رشته پلو و آجیل و کشمش و سیب زمینی و چیزای دیگه‌ای که بنظرم جاشون بیرون برنجه متنفرم:))) قیمه ها رو نریزین تو ماستا-_- جای خلال بادم هم توی غذای پخته شده نیست -_- عاها راستی از گوشت توی خورشت و لپه هم بدم میاد.

۵. وقتی کتاب میخونم حس بویاییم از بین میره:)) مثل آدمی که خوابش برده باشه نمیتونم بویی حس کنم و چندین بار وقتی مامانم بهم سپرده حواسم به غذا باشه ، یهو وقتی برگشته خونه من رو کتاب به دست لابلای دود و شعله های آتیش پیدا کرده:)))

۶.از اینکه لباسام بوی کمد بگیره متنفرم و همیشه قبل از پوشیدن لباسام کلی بوشون میکنم که بوی زیاد موندن توی کمد رو ندن.

۷. اگه اتاقم مرتب نباشه نمیتونم درس بخونم. یعنی حتی اگه لباسای توی کشوم هم مرتب تا نشده باشن نمیتونم درس بخونم:))

۸. اصلا نمیتونم باور کنم ‌کسی واقعا واقعا دوستم داشته باشه یا مثلا به اندازه‌ای که یه شخصی رو دوست دارم، اون شخص هم دوستم داشته باشه:)) مثلا با اینکه با صمیمی ترین دوستم حدود پنج ساله که دوستم ولی هنوزم باورم نمیشه واقعا دوستم داشته باشه :))

۹. با اینکه خودم هیچوقت از پست گذاشتن یا استوری گذاشتن یا آپدیت شدن وبلاگ هیچ کس ناراحت نشدم، حس میکنم بقیه رو زحمت میندازم وقتی که مثلا ستاره‌ی وبلاگم روشن میشه و بقیه مگین "ای وای این دوباره پست گذاشت!"

۱۰. همیشه آهنگام رو روی تکرار میذارم و پیش اومده که مثلا سه روز یا حتی دو هفته یه آهنگ رو گوش بدم :)) مثلا بعد کنکور حدود دو هفته یا بیشتر big girls cry از sia رو گوش میکردم:'))

۱۱. خیلی دوست دارم که هر کتابی که میخونم رو نسخه فیزیکیش رو داشته باشم. کلا از پی‌دی‌اف و کتاب الکترونیکی زیاد لذت نمیبرم و فقط از روی اجبار اینجوری کتاب خوندم. با وجود اینکه کتابخونه‌ی خوبی توی جایی که زندگی میکنم نیست که کتابایی که دوست داشته باشم رو داشته باشه، ولی زیاد از کتاب قرض گرفتن از کتابخونه و بقیه خوشم نمیاد و دوست دارم کتابا رو توی کتابخونه‌م داشته باشم تا هر وقت که دلم خواست برگردم و یه تیکه هایی رو دوباره بخونم یا وقتی بهشون نگاه میکنم یاد خاطرات دورانی که اون کتاب رو خوندم بیوفتم. واسه همینم بیشتر پس اندازم میره برای کتاب تا چیزای دیگه:))

۱۲.در مورد بعضی از آلبوم ها هم دوست دارم نسخه فیزیکیش رو داشته باشم ولی الان به خاطر اینکه خواننده های مورد علاقه‌م خارجکی‌ان فقط سه تا آلبوم رو نسخه فیزیکیش رو دارم :))

۱۳. بعضی از آهنگا قدرت اینکه من رو بکشن دارن. بدون اغراق میگم. خصوصا سوندترک (آهنگ متن) های فیلم‌های هری پاتر. میمیرم باهاشون. اونقدر که حس و حال و خاطره های اون دوران چند سال پیشم رو بهم یادآوری میکنن ( خاطرات و حس و حال خیلی خوبی هم بودن اتفاقا! فقط چون الان دیگه اوضاع اونقدر خوب نیست و اون دوران گذشتن حالم بد میشه...ولی بازم عاشقشونم)

۱۴. وقتی حالم بد باشه باید آهنگ غمناک گوش بدم که حالم بدتر شه :)) چون بعد از اینکه حالم بدتر بشه حالم خوب میشه:)) ولی اگه آهنگ شاد گوش بدم اون لحظه، حالم بد میشه و هیچوقتم دیگه خوب نمیشه :))

۱۵. از اینکه یکی حتی به شوخی یه حرفی بزنه که تبعبض جنسیتی باشه یا نژاد پرستی باشه یا توهین به یه عده‌ی خاصی باشه متنفرم و این قضیه خیلی ناراحت و عصبانیم میکنه و اگه اون شخص مقابلم قبول نکنه که حتی نباید به شوخی هم اون عبارت رو به کار برد، از چشمم میوفته.

۱۶. هر چیزی که میخورم یه ماشین حساب توی مغزم کالری حساب میکنه و دعوام میکنه:)) حتی اگه واقعا به اون کالری و انرژی نیاز داشته باشم:))

۱۷. فکر کنم که یه نوع خیلی حاد میزوفونیا رو دارم. از صدای ملچ و مولوچ و یا بلند و بلند نفس کشیدن متنفرم. خصوصا صدای ملچ و ملوچ. باورم نمیشه چرا توی تبلیغ چندتا چیپس و... صدای جویدن چیپس رو پخش می‌کردن. چون واقعا دلم میخواست موقع دیدن اون تبلیغا  شنواییم رو از دست بدم تا اینکه به اون صداها گوش کنم. مسئله وحشتناک تر اینه که حتی عزیز ترین فرد زندگیم هم ملچ ملوچ کنه اون لحظه ازش متنفر میشم و اشتهام رو که از دست میدم هیچ، دوست دارم با عصبانیت صحنه رو ترک کنم :)) چندین بار هم سر این قضیه دعوا کردم و خیلی هم متاسفم ولی واقعا دست خودم نیست :'(

۱۸. خیلی غیر منطقیه ولی من حق دارم با بعضی آهنگا همخونی کنم ولی کسی حق نداره اینکار رو بکنه و اگه با  یه آهنگی بخونه بهش میگم‌ میخوای قطعش کنم تو بخونی؟ :|

۱۹. بینهایت از بحث سیاسی بدم میاد و از اینکه اسم یه حزب یا گروه یا هر چیز سیاسی دیگه‌ای رو روی خودم بذارم و عین طرفداری از یه تیم فوتبال ازش طرفداری کنم و بگم‌ که اون گروه خاص بی عیب و نقصه و به جای اینکه قبول کنم اون گروه هم یه سری عیب و نقص داره ، برم عیب و نقصای یه گروه دیگه رو داد و هوار کنم و برعکس نکته های مثبت گروه مقابل رو اصلاااا نبینم متنفرم. توی سیاست و حتی خیلی چیزای دیگه خوب یا بد مطلقی وجود نداره. هیچ کس لایق طرفداری بی چون و چرا نیست.
۲۰. از اینکه کتابام رو چه درسی و چه غیر درسی ، تا بکنن یا یه طرف جلد کتاب رو موقع خوندن لول بکنن متنفرم و خیلی ناراحتم میکنه اگه یکی با کتابام اینجور برخورد کنه. ولی چند بار دبیرام اینکارو کردن و من هیچی نگفتم و در درونم دچار عذاب و درد شدم:))

۲۱. واسه نویسنده ها یا خواننده ها و شخصیت های مورد علاقه دیگه‌م که مسلمان نبودن و فوت شدن فاتحه میخونم.
  
۲۲. تنهایی فیلم دیدن رو خیلی دوست دارم و کلا موقع فیلم دیدن با بقیه زیاد نمیتونم از فیلم لذت ببرم و بهش فکر کنم یا احساساتم رو بروز بدم:)) کلا خیلی چیزا رو تنهایی بیشتر دوست دارم:)
۲۲. فکر کنم یه  Synesthesia متوسط (! ) هم دارم:)) خیلی از کلمات و حروف و اعداد توی ذهنم رنگ خاص دارن و یکی دو بار هم توی چندتا سایت تست دادم و جوابش مثبت بود:))

***
در آخر هم شاهتوت ، ریزوریوس ، همدم ، بنفشه، حوا و گلاویژ رو به چالش دعوت میکنم :)) و همه کسایی که این پست رو خوندن:)) البته اگه کسی دلش خواسته باشه پستی که اینقدر طولانیه رو بخونه:))
  • آنیا بلایت

پاییزِ من تویی، همین که می‌آیی تمام می‌شوم...

انسان از چیزی که بسیار دوست می‌دارد،
خود را جدا میسازد؛
در اوج خواستن نمی‌خواهد...
در اوج تمنا نمی‌خواهد‌...


  • آنیا بلایت

آنیا بلایت در خلوت خود چه می‌کند؟

وسط شونه کردن موهام، یهو برس رو میگیرم جلوی دهنم و از روی صندلی بلند میشم و با تیلر سویفت هم خوانی میکنم که :

Some-some boys are trying too hard
 [به قفسه کتاب‌های کنکورش  اشاره میکند :)) ] 

 he don't try at all , though 
(عاره دونت، خود تیلرم میگه دونت:))  )
[به چند تا رمان کلاسیک اشاره میکند و لبخند شیطانی میزند ]
بعدشم با قسمت baby let the games begin حس کتنس اوردین توی کتاب عطش مبارزه رو دارم که میخواد با کاپیتول (نه ببخشید، کنکور) بجنگه :))
+خداوند گرگ بیابون رو هم پشت کنکوری نکنه که مخاطب خاص آهنگاش و نوشته‌هاش و همه چیش بشه این چیزا :)))))))))

  • آنیا بلایت

پشت آبشار

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

از پشت یه آبشار بلند براتون می نویسم!

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan