آنیا بلایت موفق می‌شود!



یکشنبه آزمون آیین‌نامه پایانیم بود و قبول شدم و گفتن که واسه امتحان تو شهری میشه فردا رفت. من به جز ده جلسه کلاس (شب اعلام نتایج رو تا صبح نتونستم بخوابم و کلاسم رو کنسل کردم و فرداش هم نشد که برم و فقط واسم حاضری زدن) و چند بار نشستن پشت ماشین خودمون دیگه تمرین نکرده بودم. ولی به خودم گفتم فوقش اینه که میوفتم:)) ظهرش یک جلسه با یکی از دوستای بابام که آموزش میده رفتم و واسه اولین بار پشت پراید نشستم :)) یه مقدار با اون تمرین کردم و بعد هم آخر شب با ماشین خودمون رفتم کلی پارک دوبل گرفتم و بابام هم اولش استرس داشت که ماشیانای مردم رو داغان کنم، ولی بعدش کم کم بهم اعتماد کرد:)) صبح روز بعدش با الف رفتم برای امتحان تو شهری؛ سر موضوع مرگ دوستش هنوزم ناراحت بود، ولی بازم مثل همیشه باهم خندیدیم و دوباره من رو از دغدغه‌های ترسناک و افسردگی و انگزایتی مزمن و همهههه‌ی چیزای بد دنیا هزار کیلومتر دور کرد. بعد از  چهل یا پنجاه دقیقه انتظار نوبتم رسید و با سه تا دختر دیگه رفتیم که سوار بشیم و اولش اسم من رو خوندن که رانندگی کنم ولی یه خانم دیگه اشتباهی نشست :)) پارک دوبلش رو خراب کرد و رد شد و بعد چند بار با لحن لوس گفت نمیشه دوبااااره امتحان بدم؟=)) افسره هم عصبانیییی ، هی میگفت نهههه نهههههه نههههههه=))) خلاصه دوباره اسم من رو خوند و من این دفعه نشستم:)) اولش یکم مضطرب بودم ولی بعدش گفتم کنکور که نیست دختر! فوقش اگه صلاحیت نداشته باشی و رد بشی میری یه هفته دیگه میای :/ وقتی نشستم روی صندلی ، افسره همه‌ش پشت سر هم میگفت روشن کن:)) ولی من تا وقتی که صندلی و آینه رو تنظیم نکرده بودم روشن نکردم و کلا همه مسائل رو رعایت کردم:)) بعدشم بهم گفت از یه ماشین نزدیک پل دوبل بگیرم که گفتم ممنوعه و بعدش از یه وانت دوبل گرفتم و واقعا دوبل بی‌نقصی بود قربون خودم برم=))))))))) بعدشم چندین بار توی سربالایی گفت وایسااااااااا بروووووو وایسااااا برووووووو=))) منم خوب روی کلاچ تسلط داشتم و عقب نرفتم اصلا:)) کلا لحنش یه جور بود که آدم رو مضطرب کنه، ولی من اصلا مضطرب نشدم و بدون توجه به این حرکاتش کار خودم رو می‌کردم:)) اونقدر توی نقشم فرو رفته بودم که وقتی گفت بزن کنار برو پایین ، تقریبا داشت یادم می‌رفت که نتیجه‌ رو بپرسم:)) بعد که گفت قبول شدی اصلا باورم نمی‌شد اینقدر آسون بوده باشه:)) چون همه میگفتن یه بار هم که شده آدم رو مردود میکنن و خیلی سخته و اینجور حرفا:))
واقعا خوشحالم که رفتم سراغ گواهینامه گرفتن. این دو سه سال گذشته، یه سری مسائل باعث شده بودن همه چیز رو عقب بندازم و سراغ کار جدید یا هیچ کار غیر درسی نرم توی زندگیم :') شاید باورتون نشه، ولی من از سال ۸۹ تا ۹۳ جوری زندگی می‌کردم که الان شاید خیلی‌ها از جمله خودم توی این سن و سال آرزوش رو داشته باشن:)) مثلا دائما استخر می‌رفتم و مسابقه‌ی شنا می‌رفتم وقتی مقام میاوردم کلی حس مفید بودن و موفق بودن می‌کردم:)) کلاس تیر‌اندازی با کمان رفتم...چیزی که توی بچگی همیشه یه رویای خیلی بزرگ بود واسم:)) یا مثلا تونستم کلاس زبان برم و دوره‌ی کانون زبان رو کاملا گذروندم و وقتی آهنگای کارتونای بچگیم رو بدون زیرنویس متوجه می‌شوم ذوق مرگ می‌شدم:)) یا وقتی که یه بروشور رو واسه بقیه می‌خوندم! یا حتی کتابای زبان اصلی... همیشه و حتی توی دوران امتحانات مدرسه کتاب می‌خوندم و در عین حال توی مدرسه هم موفق بودم. انجمن ادبی شرکت می‌کردم و چیزایی که می‌نوشتم رو اونجا می‌خوندم و به نوشته‌های بقیه گوش می‌کردم و یا باهم کتاب یا شعر نقد می‌کردیم! کانون پرورش فکری به مناسبت های مختلف همایش ادبی برگزار می‌کرد و منم با کلی ذوق و شوق شرکت می‌کردم. حتی پنج شیش بار برای صفحه‌ی مخصوص کانون توی روزنامه‌ی استان متن‌های خودم رو فرستادم یا حتی بیوگرافی چندتا نویسنده رو خلاصه کردم و فرستادم و چاپ کردن:)) با ذوق و شوق دایره‌المعارف های مختلف رو می‌گرفتم می‌خوندم و بعد با اون اطلاعات داستان علمی تخیلی می‌نوشتم:))) کلاس عروسک گردانی می‌رفتم و گروه نمایش عروسکی ما از توی استان به مسابقه‌ی نمایش عروسکی غرب کشور راه پیدا کرد و اولین بار تنهایی مسافرت رفتم و با کلی از آدمای مختلف از شهرای دیگه آشنا شدم و کلی شخصیت معروف رو دیدم و کلی تجربه‌ی فوق‌العاده داشتم که اگه بخوام بگم واقعا طولانی میشه:)) از همه بهتر وبلاگ‌نویسی می‌کردم و توی وبلاگم هم فن فیکشن میذاشتم:)) یادش بخیر واقعا:)) وقتی که فن فیکشنم رو توی برنامه‌ی ورد به پی‌دی‌اف تبدیل می‌کردم چقدر بهم حس خفن بودن دست می‌داد:)) چقدر راحت و بی دغدغه میشستم پشت کامپیوتر و بدون وقفه تایپ می‌کردم داستانم رو:)) هر کتابی که می‌خوندم رو نقد می‌کردم و هم توی دفترچه خاطراتم کلی ازش می‌نوشتم و هم وبلاگم! 
توی سه سال گذشته واقعا آخرین باری که حس موفق شدن بهم دست  داد، خرداد ۹۴ بود که فاینال آخرین ترم زبانم رو دادم... هرچند که بعد از اون واقعا احساس یه خلا بزرگ رو توی زندگیم می‌کردم و خیلی دوست داشتم که فرانسوی یاد بگیرم. ولی خانواده‌م با فعالیتای غیردرسی دیگه مخالف بودن. تا قبل از اون دانش آموز خوبی بودم ولی مدرسه جدی‌تر شده بود و بحث امتحان نهایی و کنکور بود. من واقعا درمورد درس خوندن برای کنکور بی‌تجربه بودم و مدرسه‌مون هم با اینکه نمونه دولتی بود دبیرای خیلی بدی داشت و هیچکس واسه‌ی کنکور راهنماییمون نمی‌کرد که هیچ، دبیرا و مدیر به شدت مخالف کنکوری درس خوندن و تست زدن ما بودن و اجازه نمیدادن سوالاتمون رو بپرسیم و به صورت علنی پرسیدن سوالات کنکور ممنوع بود توی ندرسه‌ی ما... به این صورت که مثلا ما نباید از یه کتاب کمک درسی ریاضی سوالات پیشرفته تر از سطح کتاب درسی رو می‌پرسیدیم و اگه اینکار رو می‌کردیم معنیش این بوده که خواستیم دبیرا رو زیر سوال ببریم و بی احترامی بوده:)) 

همه‌ی اینا گذشته... ولی اگه می‌شد الان می‌شدم خواهر بزرگتر آنیا بلایت ۱۴ - ۱۵ ساله و قشنگ راه و چاه رو بهش نشون می‌دادم که هیچ، کمکش می‌کردم فرانسه یاد بگیره ، ورزش رو ادامه بده ، واسه‌ی هفته نامه یا ماه نامه‌ی محبوبش متن بفرسته و به معنای واقعی کلمه دوباره حس کنه داره چیزای جدید یاد میگیره و داره جلو میره.
تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که خواهرای کوچیکترم رو راهنمایی کنم و غیر از اون از این به بعد یه جوری زندگی کنم که اگر مثلا توی کنکور یا دانشگاه باختم، احساس پوچی و بی فایده بودن نکنم.
پ.ن۱: یه جایی خوندم که نوشته بود پدر و مادر ها حق ندارن به خاطر اینکه بچه‌شون موفق نشده دوستش نداشته باشن و کسی حق نداره به خاطر اینکه دوست داره به بچه‌ش افتخار کنه بچه‌دار بشه. واقعا حرف درستی بود چون کنکور و دانشگاه و شغل آینده‌م خیلی واسه‌ی خودم مهم هستن و بینهایت روی این مسائل حساسم. اما اصلا دوست ندارم کسی ادعا کنه که بیشتر از خود من نگران این مسائله. خصوصا اگه اون شخص رو دوست داشته باشم. وقتی فقط خودم روی این مسائل حساسیت لازم رو داشته باشم، اگر شکست بخورم وقتم رو روی درس گرفتن از شکست می‌ذارم. نه نگرانی اینکه حالا باید چه جوابی به بقیه بدم یا چجور قضاوتم میکنن یا دلشون رو شکستم و اینجور حرفا... سر قضیه‌ی انتخاب رشته خیلی با خانوادم بحث کردم و سعی کردم بهشون بفهمونم که نتیجه‌ی انتخاب‌های من یه قسمت خیلی بزرگی از آینده‌ی من رو تحت تاثیر میذاره در حالی که واسه‌ی اونا تقریبا بی تاثیره! اونا چندین سال پیش خودشون ۱۸ سالشون بوده و درمورد دانشگاه و شغل خودشون و حتی چند سال بعد درمورد ازدواجشون تصمیم گرفتن و اگر من رشته‌ی ایکس رو بخونم یا ایگرگ مطلقا هیچ تاثیری روی اونا نداره. ممکنه رشته‌ و شغل ایکس آرزوی اونا بوده باشه ولی من رو خوشحال نمی‌کنه.
پ.ن۲: منتظر نتایج انتخاب رشته‌ام در حالی که فقط رشته‌ها و دانشگاهایی که خودم دوست داشتم رو انتخاب کردم:)) ریسکش رو قبول کردم:)) ممکنه خیلی بد زمین بخورم و ممکنه موفق بشم:)) هر چی بوده دیگه تموم شده:)) درمورد اینکه چی انتخاب کردم هم چیزی نمیگم:)) فقط خوشحالم که حتی یک درصد هم احتمال اینکه کاری رو بکنم که دوست ندارم وجود نداره چون این بدترین نوع لایف استایل از نظر منه :)
پ.ن۳: ببخشید طولانی شد :)))) 
  • آنیا بلایت

هینچ! +[صدا و تصویر! ]

وی‌وی [خواهر کوچیکم که تقریبا سه سالشه:)) اسمش یه چیز دیگه‌ست ولی اینجا با این اسم درموردش می‌نویسم! VV ] اومده بهم میگه آجی هینچِ سفید برفی رو بیار نازش کنم :))) بعد من مونده بودم هینچ چیه که یادم افتاد نمی‌تونه "ف" اول کلمه‌ها رو تلفظ کنه و مثلا به فاطمه میگه هاطمه :))) خلاصه که متوجه شدم منظورش فنچ سفیده! میگه فنچ سفید رو برام بیار نازش کنم :))
اصلا خودتون بشنوید:

دریافت
حجم: 677 کیلوبایت


  • آنیا بلایت

من خوش‌حال ترین دختر روی کوهم...


آنیا بلایتِ با موهای شانه نشده‌ را به خاطر می‌آورید؟ همانکه دائما مشغول نوشتن سناریوی وحشتناکِ " از هر چیزی بترسی سرت میاد" بود؟ این آنیا بلایت همیشه درونم زنده و فعال بوده است و حتی در بهترین و امیدوارکننده ترین شرایط زندگی‌ام هم دست از نوشتن برنداشته است‌. فقط گاهی سرعت نوشتنش پایین می‌آید یا حواسش پرت می‌شود و ناخواسته کمی سناریو را قشنگ می‌کند. مثلا وقت‌هایی که آفتاب تابستانی، زاویه دار از پنجره به داخل اتاقم می‌لغزد و یک تکه از فرش را روشن می‌کند یا وقتی پای آینه نشسته‌ام و آفتاب اتفاقی روی موهایم می‌نشیند. یا وقتی قطره‌های عجول توی جوب با من در طول خیابان هم‌قدم می‌شوند و سمفونی آرامش بخش جاری بودن و جلو رفتن را اجرا می‌کنند. یا مثلا وقتی موهایم روی موج‌های دریا بازی می‌کنند.
  واضح‌تر که بگویم، فهم ساده‌ی فهمیدنی‌ها همیشه مرا و تک تک آنیا بلایت های درونم را ،حتی آنیا بلایت با موهای شانه نشده را، آرام می‌کند و این فهمیدنی ها همیشه جایی لابلای برگ‌های آفتاب‌سوخته‌ی چنار کنار خیابان یا شاخه‌های ساده‌ی سپیدار های رقصان در باد پنهان شده‌اند. در صدای یاکریم‌های پشت پنجره‌ی اتاقم یا سایه‌ی درخت بلوط روی بابونه‌ها و شقایق‌های زیر درخت.
  آرامش برای من در هیچ انسانی خلاصه نشده‌است. البته که من هم کنار بعضی ها آرام می‌شوم، ولی آنیا بلایت پریشانِ سناریو نویس توی ذهنم هنوز هم فعال می‌ماند و برایم دغدغه می‌تراشد.
  دیروز جلسه‌ی آخر رانندگی‌ام بود. ساعت هفت و نیم عصر. هوا حسابی گرم بود و همه چیز بوی گرما و خستگی می‌داد. چندتا پارک دوبل را تمرین می‌کنم و بعد بدون زنجیر چرخ، به صورت خیالی یاد می‌گیرم که زنجیر چرخ ببندم و نوبت امتحانم می‌رسد. اصلا مضطرب نیستم و سکون هوا و احساساتم با هم هماهنگ می‌شوند و همه‌ی امتحان را بدون اضطراب و درست انجام می‌دهم و درست وقتی که می‌خواهم از یک سرازیری دنده عقب بروم هوا نیمه تاریک و روشن شده‌است از سمت چمن‌های تازه زده شده‌ی آن سمت خیابان نسیمی به داخل ماشین راه پیدا می‌کند و بوی چمن‌های تازه زده شده توی ریه‌هایم می‌نشیند و بعد از یک ماه و خورده‌ای بالاخره از چیزی خوشحال می‌شوم و این چیز، دنده عقب درست یا پارک دوبل دقیق نیست، بلکه بوی چمن‌های زده شده‌ی توی هوای نیمه تاریک است که حالم را خوب می‌کند.
 تمام راه برگشت به خانه را به این فکر می‌کنم که باید دوباره بروم سراغ فهم ساده‌ی فهمیدنی‌ها. بعد از یک مدت خیلی طولانی به خودم اجازه می‌دهم که دوباره به جای اینکه تمام جوانب نرسیدن را بررسی کنم، اصلا به رسیدن و نرسیدن یا حتی راه رسیدن هم فکر نکنم. بروم سراغ کاج‌های روی تپه‌ی روبه‌روی خانه و آفتاب عصرهای تابستانی که توی اتاقم می‌لغزد. بروم یک‌جایی کنار فراموش شدگی‌های آنته بنشینم. یک جایی کنار دزیره کلریِ با تجربه کنار رود سن، یا کت رویال روی عرشه‌ی کشتی وقتی که مجسمه‌ی کشتی را رنگ می‌کرد و مشغول درد و دل با تنها زن توی کشتی شده بود، یا آنه شرلی وقتی که اولین بار اکولاج را توی جنگل پیدا کرد. یک جایی از سرزمین خیالی توی ذهنم که دغدغه‌ام فهمیدن سپیدار ها و چرخیدن قاصدک ها توی باد بشود. 
  نزدیک‌های طلوع خورشید خواب می‌بینم که بالای یک کوهستان سرسبز توی یک کلبه مشغول تماشای فضای بیرون شده‌ام. یک پیراهن مشکی با لاله‌های لیمویی رنگ پوشیده‌ام و موهایم مثل قبل از هشتم تیر بلند و موج‌دار هستند. بیرون پنجره ، از لابلای ابرهای کوچک، آفتابِ زاویه‌دارِ عصرِ تابستانی روی  سبزه‌های کوتاه روی کوه می‌نشیند. خورشید پشت کوه است و کمی آنطرف تر از کلبه‌ی من سایه‌ی کوه قسمتی از دامنه‌ی کوه را خنک کرده است و یاد واژه‌ای که به زبان مادری‌ام به آن سایه می‌گویند می‌افتم. وقتی اولین بار از پدربزرگم اسم این نوع سایه را شنیدم را خوب به خاطر دارم. هنوزم به نظرم قشنگ‌ترین واژه‌ی جهان است و کسی باید اسم دختر خیال پردازش را همین بنامد.
 از کلبه بیرون می‌روم و روی یک پارچه‌ی نازک نخی دراز می‌کشم و آفتاب زاویه دار روی تنم می‌نشیند. نسیم خنکی می‌وزد و  چیزی جز فهم ساده‌ی فهمیدنی‌ها برای فکر کردن وجود ندارد. صدای خنده‌ی چند دختر دیگر از دور دست‌ها می‌آید و انگار همه دغدغه‌های ساده و ارغوانی رنگ دارند. عصر تابستانی قرار نیست تمام بشود. نسیم بعد از وقفه‌های کوتاه دوباره می‌وزد و من خوشحال‌ترین دختر روی کوهم از یک بلندگو‌ی لابلای ابرها، صدای چنگ‌های توی آهنگ ویدیو گیمز لانا دل ری پلی می‌شود و با خودم زمزمه می‌کنم "It's you , it's you, it's all for you...every thing I do , to tell you all the time, heaven's a place  on earth with you..."


پ.ن: دوست دارم حالم خوب بشه :) دارم تمام تلاشم رو می‌کنم و گاهی وقتا تمام تلاشم کافی نیست...ولی به نظرم دلیل نمیشه که کلا تلاش نکنم :)

پ.ن۲: خیلی وقت بود خواب خوب ندیده بودم :') عاشق اینجور خواب‌های بی ماجرا و آرامش بخشم.. اونم وقتی که قسمت مورد علاقه‌م از یه آهنگ هم پلی بشه:)) تا حالا توی خوابتون آهنگ پلی شده؟=)) خودم چند بار پلی شده و واقعا بهترین حس جهانه :'))

پ.ن۳: قرار نیست جاده‌ی موفقیت هامون شبیه به هم باشه. قبوله؟ :)

پ.ن۴: چه خبرا؟:)) خوبید؟:))


  • آنیا بلایت

تلاشی برای ترجمه‌ی آنچه درونم می‌گذرد...

چرا نمی‌تونم بنویسم؟
دلیل واقعیش رو نمی‌دونم ولی یه حدس‌هایی دارم. از هفته‌ی قبل کنکور تا الان چندین بار با مامان و بابام بحثم شد. موضوع بحث‌هامون تکراریه و هیچ چیز جدیدی توش وجود نداره. انگار که من از یه کشور یا حتی سیاره‌ی دیگه اومده باشم. یه سری بدیهیات رو از من می‌پرسن و من جوابایی که خیلی وقته توی ذهنم قطعی شدن و هیچ شکی توشون ندارم رو بهشون میدم و بعد از هر جواب اشتباه‌ترین برداشت ممکن رو می‌کنن و چندین مرتبه به بی‌احترامی و اینکه احساس میکنم خیلی می‌دونم محکوم میشم و حس می‌کنم توی یه کابوس بختک‌دار گیر افتادم. از همونایی که یه موجود سیاه و ترسناک بهت نزدیک میشه و نمی‌تونی فریاد بزنی و هرچقدر بیشتر سعی میکنی بیشتر سکوت از گلوت خارج میشه و بیشتر احساس خفگی میکنی. بار آخری که سعی کردم توضیح بدم و فایده‌ نداشت، با بغض و گلوی گرفته، ساعت دوازده و نیم رفتم توی تختم و سعی کردم بخوابم و دوباره صبح بیدار بشم و صبح دوباره بدون اینکه مشکل حل شده باشه، بحث موقتا تموم شده باشه. اما تک تک سلول‌های بدنم بیدارن و توی غصه دارن می‌سوزن. می‌شینم پشت میز و دو تا برگه آچار میذارم زیر دستم و شروع میکنم به نوشتن جواب‌هام به سوال‌های تکراری همیشگی و این بار سعی میکنم خیلی از مسائل ترجمه نشده‌ای که گوشه‌ی ذهنم به خودشون پیچیده بودن رو آروم آروم باز کنم و درموردشون بنویسم. به ساعت که نگاه می‌کنم متوجه میشم ساعت پنج صبحه و با چشمای خیس و چندین تا دستمال کاغذی مچاله شده روی میز، بدون وقفه داشتم می‌نوشتم و حالا ۱۲ صفحه‌ی A4 رو پشت و رو جوابیه نوشتم و انگشت‌هام که هیچی، عضلات بازوم هم درد میکنن. احساس می‌کنم دیگه هیچوقت لازم نیست هیچ‌ چیزی رو توی دنیا توضیح بدم و تک تک کلاف‌های کاموای توی ذهنم بافته شدن و شکل گرفتن. نماز صبحم رو می‌خونم و کمی بعد وقتی نور هوای گرگ و میش از زیر پرده روی تختم تابیده میشه با چشم‌های ورم کرده و گود افتاده سعی می‌کنم بخوابم و زیر ملحفه به خودم می‌پیچم. فردا که بیدار می‌شم کسی درمورد نامه‌ی بلند بالای من چیزی نمی‌گه. چند ساعت بعد یه جوری باهام برخورد میشه که انگار خیلی همه چیز رو سخت کردم و تمام این مدت بحث یه چیز دیگه‌ای بوده‌. مهربون‌تر شدن باهام، ولی یه جوری رفتار می‌کنن که انگار این من بودم که تمام این مدت متوجه منظور اونا نشده بودم و اشتباهی یه سری مسائل رو خیلی بزرگ‌کردم. احساس می‌کنم که شاید یه ذره از این حجم عجیب بودن من ترسیدن.
کل وجودم سردرگم شده. انگار که به جای هوا سردرگمی وارد شش هام میکنم، انگار که هر وعده به جای غذا سردرگمی می‌خورم، اصلا انگار که توی رگ‌هام به جای خون سردرگمی جریان داره. مطلقا از هیچ چیز لذت نمی‌برم. دوباره از غذا خوردن متنفرم و دائم احساس سیری می‌کنم حتی اگه ضعف و گرسنه بودن رو هم حس کنم به غذا خوردن میلی ندارم. توی مسافرت به شدت از اینکه نمی‌تونم تنها باشم و یه گوشه بدون اینکه کسی مزاحمم بشه فکر کنم اذیت می‌شم. یه جوری که انگار اکسیژن رو ازم گرفته باشن. چند باری با پریمرز بیرون میرم ولی حتی دیگه از پیش اون بودن هم لذت نمی‌برم. احساس می‌کنم حتی واسه‌ی اون هم ترجمه نشده و عجیب غریب به نظر میام.
چیزی که برام خیلی عجیبه این حس عادی شدن و تهی شدن از احساساته.نه تنها دیگه نمی‌تونم از چیزی خوشحال بشم بلکه دیگه حتی از وقایع ناراحت کننده‌ی اطرافم هم ناراحت نمی‌شم. فقط هر چند وقت یه بار یاد سردرگمی درونم میوفتم و قلبم از درد مچاله میشه. انگار که توی مغزم همزمان هزارتا دغدغه وجود داشته باشه ولی همه برام نامرئی شده باشن و نتونم بهشون فکر کنم و فقط وجودشون آزارم بده. احساس می‌کنم مثل هری‌پاتر عکسم رو توی کل دنیا چسبوندن روی دیوار و زیرش نوشتن "عنصر نامطلوب". دلم می‌خواست می‌تونستم شنل نامرئی بپوشم و حتی بدون رون و هرمیون ، از همه دور شم. ولی تنها شباهت من و هری‌پاتر نامطلوب بودنمون برای ماگل ها و جادوگر‌ها و جن و پری‌ها و غول ها و خلاصه کل جهانه و من نه شنل هری‌پاتر رو دارم نه چوب جادوش رو و نه حتی تنهاییش رو! البته... تنهای مادی منظورمه! اینکه از نظر فیزیکی تنها محسوب بشم. وگرنه توی ذهنم از آخرین انسان زنده‌ی روی زمین که بعد از حمله‌ی زامبی‌ها تک و تنها توی یه غار زنده مونده بیشتر احساس تنهایی می‌کنم. احساس می‌کنم شاید قراره همه چیز به زودی تموم بشه. شاید آدما یکی دو ماه قبل از مرگشون توی نود و سه سالگی اینجوری نسبت به همه چیز بی‌تفاوت می‌شن. اصلا نمی‌تونم تصور کنم که پنجاه یا شصت سال دیگه زنده بمونم. هیچ چیزی برای لذت بردن وجود نداره؛ هیچ چیز جدیدی برای شگفت زده شدن وجود نداره؛ هیچ کدوم از حرف‌هام برای کسی معنی‌دار نیست و هر چقدر بحث کنم بیشتر حس تنهایی می‌کنم و انگار برعکس عمل کردم و به جای اینکه خودم رو توضیح بدم بیشتر سوال به وجود آوردم. نمی‌تونم به چیزی دل ببندم و براش امیدوار بشم. اصلا  شاید اینجور به نظر برسه که تمام مشکلات من توی دانشگاه و کنکور خلاصه میشه ولی حقیقت اینه که من دیگه اصلا خودم رو نمی‌شناسم و اونقدر درگیر خودم شدم که اگه تا یک هفته دیگه بفهمم قراره برم آکسفورد درس بخونم هم خوشحال نمی‌شم. انگار یهو توی جسم یه دختر هجده ساله متولد شدم و روحم مثل یه نوزاد از این دنیا ترسیده و نمی‌تونه با بقیه ارتباط برقرار کنه. خودم رو دیگه نمی‌شناسم. نمی‌دونم چی‌میخوام. واقعا یه جور مسخره‌ای منتظر این نشستم که همه چیز تموم شه و مثلا بمیرم و هر چند وقت یک بار به خودم میام و می‌بینم که واقعا احتمال اینکه به زودی بمیرم صفر درصده و یهو می‌ترسم از دنیایی که بهش تعلق ندارم و از خودی که دیگه نمیدونم چی‌میخواد و چجور میتونه خوشحال بشه یا اصلا به چیزی اهمیت بده. این وسط توی مهمونیا آدمای چهل پنجاه ساله‌ی از همه چی بی‌خبر با قطعیت می‌شینن درمورد آینده‌ی تحصیلی و شغلی و یا حتی ازدواجم حرف میزنن و من فقط دوست دارم یهو پاشم درو بکوبم بهم و برم یه جایی که دیگه هیچوقت هیچ‌کدومشون رو نبینم. گفت و گو هاشون با از کنکور چه خبر شروع میشه و من با یه لحن بی‌تفاوت، درحالی که آشوب توی وجودم رو دارم پنهان می‌کنم میگم که هشتم تیر بود. ولی بی‌ملاحظه‌تر از این حرفان. انقدر سوال می‌پرسن که انگار دوباره ازم کنکور گرفتن. بعدم با یه لحن تاکیدی و وحشتناکی میگن که امسال دیگه هرچی قبول شدی برو. منم برخلاف پارسال که خیلی مودبانه توضیح میدادم، بدون هیچ توضیح اضافه‌ای میگم نه هرکاری بخوام میکنم و اگه چیز که میخوام رو نیارم می‌مونم. بعد میگن که زندگی فقط توی دانشگاه خلاصه نمیشه. نمی‌دونن من همین الان حالم از هرچیزی که در انتظارم باشه بهم میخوره، حتی دانشگاه. نمی‌دونن که اگه غصه‌ی خوندن رشته‌ای که دوستش ندارم توی دانشگاهی که دوستش ندارم به درد هام اضافه بشه می‌میرم. نمی‌دونن که حتی آرزو میکنم رشته‌ی مورد علاقه‌م رو هم تا قبل از اینکه تکلیفم با خودم تموم نشده، قبول نشم و دانشگاه رو با این سردرگمی و درد های ترجمه نشده شروع نکنم. واقعا ازشون متنفرم. اون دفعه یکی‌شون به مامانم میگفت که زودتر باید من رو بفرستن دانشگاه که تکلیفم مشخص بشه و خواستگار رد نکنم! اون عصبانیتی که من توی خودم کشتم که جواب اون شخص رو ندم، قطعا اون دنیا باید با باغ‌های بی‌انتهای سپیدار و آبشار‌های اختصاصی جواب داده بشه. قضیه‌ی خواستگار‌ی و مسخره بازی رو که دیگه کم و بیش باید بدونید. آدمای مسخره‌ی فامیل که پسرای مسخره‌ی گنده‌شون بعد از بیست و پنج شیش سال زندگی و دانشگاه رفتن و شغل داشتن و اون همه توی اجتماع بودن به این نتیجه رسیدن که مامان جونشون باید واسشون شریک زندگی پیدا کنه که یحتمل براشون شیش‌تا بچه بیاره و غذا بپزه. 

از اینا که بگذریم من اون قسمت آهنگ silhouette از birdy ام که میگه I'm done but not out. یعنی تیکه تیکه شدم. احساساتم رو کلا از دست دادم ولی هنوز there's still a fight in me left. می‌خوام تمام تلاشم رو بکنم که دوباره بتونم امیدوار بشم. پشت میز مطالعه‌ام بشینم و باور کنم که می‌تونم کارای بزرگ کنم و به بزرگی کارای کوچولویی که انجام میدم اطمینان داشته باشم.
اگه silhouette از birdy رو نشنیدید، آماده باشید که می‌خوام در‌های بهشت رو براتون باز کنم! 


دریافت
  • آنیا بلایت

پشت آبشار

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

از پشت یه آبشار بلند براتون می نویسم!

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan