یک دوستت دارمِ تلخ...

بابای من خیلی آدم بروز ابراز علاقه و احساسات نیست و کلا خانواده‌ی پدریم اکثرا همینجور هستن‌. مثلا من هیچوقت ندیدم عمه‌م دختر عمه‌هام رو بعد از یه سن خاصی بوس کنه و اوج ابراز علاقه‌شون با بچه‌های خیلی کوچیک و مثلا زیر پنج سال و ایناست. نه اینکه بی‌احساس باشن، فقط نمی‌تونن بروزش بدن؛ کلا یه رابطه‌ی پیچیده‌ی خاصی بین من و بابام برقراره که مثلا قربون صدقه‌ی هم نمیریم یا با کلمات نمیگیم " دوست دارم" ولی با اینحال باهم شوخی میکنیم و حتی شاید توی رابطه‌مون من بیشتر شوخی کنم و وقتایی که می‌بینم با اون جدیتش به شوخیم میخنده خیلی کیف میکنم و انگار دنیا رو بهم دادن و از صدتا دوست دارم گفتن و قربون صدقه هم رفتن بیشتر برام ارزش داره...
من همیشه یه مقدار شکلات تلخ با درصد بالا توی اتاقم نگه میدارم و یکی دو تا در طول روز با چای می‌خورم. قبلا خیلی بیشتر اهل قهوه خوردن بودم که یه بار توی دوره امتحانات نهاییم خیلی زیاده روی کردم و روزی دو یا سه بار یا بیشتر میخوردم و بعد از اونم به خاطر کنکور کلی اضطراب عجیب و غریب کشیدم و خلاصه از اون به بعدش یکی دوبار دیدم وقتایی که حالم خوب بود بعد از قهوه خوردن یهو اضطرااااب شدید میگرفتم و بی‌قرار میشدم... بعد از اون با شکلات تلخ بیشتر از قبل دوست شدم.
چند وقت پیش دوباره حالم بد شده بود بدجور داشتم اذیت می‌شدم و این بین شکلاتمم تموم شده بود؛ یه بار نمیدونم بحث چی شده بود که من جلوی بابام اتفاقی گفتم شکلاتم تموم شده؛ فرداش که از سرکار اومد خونه با یه پلاستیک شکلات تلخ اومده بود و من واقعا نزدیک بود گریه‌م بگیره... چون میدونم سرش خیلی خیلی شلوغه و حتی وقتی میخوایم یه چیزی بخره باید چندین بار بهش یادآوری کنیم که لابلای اون همه کار یادش بمونه... ولی وقتی دیدم اون شکلات‌ها رو یادش مونده واقعا خیلی غم‌انگیز طور (!) خوشحال شدم و دلم خواست که هرجوری که شده حالم رو خوب کنم و بیشتر از این با غمگین بودنم خانواده‌م رو اذیت نکنم. همین حرکت کوچیک خیلی برام ارزش و مفهوم داشت و شاید درکش برای خیلیا سخت باشه ولی من میدونم اون شکلاتا چندین تا "دوستت دارم" و چندین‌تا "درکت میکنم" می‌ارزیدن...

  • آنیا بلایت

بدونِ من...

با کلی وقت گذاشتن، مثل انسان عاقل می‌نشیند و برای رفع انگزایتی کشنده و مزمن به جای داشتن "هدف" برای زندگی‌اش "اهداف" تعیین می‌کند و تا یک مدت خیلی عالی و بدون اضطراب به راهش بدون توجه به آینده ادامه می‌دهد. یک پست خفن‌طور درمورد ابهام می‌نویسد و تا چند وقت همه چیز عالی ‌است. از پاییز ۹۷ به خاطر پر باران بودن و هیجان انگیز بودن راضی است و در وصفش می‌نویسد و غروب ها و صبح ها ، موقع بازی ابرها و نور های صورتی و یاسی خورشید در آسمان با شوق و ذوق عکاسی می‌کند.
 و بعد یکهو از نمیدانم کجا یک گله کرکس و هفتصدتا دمنتور [ به هری پاتر و زندانی آزکابان مراجعه شود؛ یا گوگل کنید؛ یا هری پاتر بخوانید تا زبان آنیا بلایت را بهتر متوجه شوید!] مثل بختک به جانش می‌افتند و آنچنان روح و رمق و شادی را از جانش بیرون می‌کشند که دیگر نه تنها خبری از "اهداف" نیست بلکه دیگر حتی "هدف"ی هم وجود ندارد. دوباره زندگی همان جشنی شده که ناخواسته دعوت شده و حالا باید یک گوشه دور از بقیه با پوست پرتقال توی ظرف ور برود و هزار تیکه‌اش کند و منتظر تمام شدن جشن بماند. به ناگهان چیزی نیست جز یک موجود بی‌ارزشِ بی‌هدف بی مهارت که یک عالمه باید عمر کند. آنقدر بدشانس بوده که مطمئن باشد که حالا که منتظر پایان این جشن بی مفهوم است، قرار است صد و بیست سال عمر کند و اصلا شاید خدا همه‌ی انسان‌ها را یکجا ببرد پیش‌ خودش و قیامت و رستاخیز برپا کند و او یک گوشه‌ی دنیا توی غاری-چیزی فراموش شده رها شود و تا ابد زنده بماند؛ چطور اینقدر بی‌مفهوم و بی‌فایده است؟ اصلا بود و نبودش برای کسی مهم است و تغییری در این دنیا ایجاد می‌کند؟ آن شب که توی تاریکی بی صدا قطره‌های اشک گونه‌هایش را نوازش می‌کردند تمام کسانی که می‌شناخت خواب هفت پادشاه را می‌دیدند؛ صبحی که از سردرد شدید بیدار شد، بقیه رفته بودند پی زندگی‌شان و او هنوز توی غم، یک گوشه‌ی اتاق غرق شده بود. عصر که تنهایی برای پیاده روی رفته بود تا بعد از مدتها از خانه بیرون برود و هوایی عوض کند، غصه قدم به قدم و پا به پایش راه آمد و تمام مسیر یک سنگینی عجیب روی قفسه سینه‌اش انداخته بود.
دیلا، دوست اندونزیای‌اش یک هفته‌ای می‌شود که توی واتس‌اپ پیام داده که حالش را بپرسد و او در حالی که در غم غوطه‌ور شده حتی رمق صحبت کردن با دیلا را هم ندارد و ترجیح میدهد بعدا که حالش بهتر شد مکالمه را الکی با "ساری عای واز بیزی استادیینگ فور یونورسیتی اینترنس" ادامه دهد؛
چندین بار تمام تلاشش را میکند تا برای وبلاگش پست به درد بخوری بنویسد و نمی‌شود و نمی‌شود و نمی‌شود... چون خودش را دوست ندارد ، نوشته‌هایش را هم دوست ندارد؛
همه این‌ها را نوشتم [ و خیلی چیزهای دیگر که حذف کردم و منتشر نکردم...] که بگویم خودم را جایی بدون اینکه بفهمم جا گذاشته‌ام و این روزها احساس میکنم خیلی دورتر از این جسم خسته‌‌ام رفته‌ام روی یکی کاج‌های روی تپه‌ی رو به روی خانه نشسته‌ام و در غصه غرق شدنم را تماشا میکنم و کاری از دستم  بر نمی‌آید و این جسم... بدونِ من زنده مانده است و آنیا بلایت... نمی‌دانم... فقط دلم میخواهد یک روز دوباره برگردد توی همین کالبد بی‌منِ خسته و از این همه تکرار نجاتش دهد...
پ.ن: ببخشید و ببخشید و ببخشید و ببخشید اگر انرژی منفی داد بهتون پستم... 

  • آنیا بلایت

۳۶۵ امین روز...

کلی نوشتم و بعد پاک کردم... خیلی میخواستم یه چیز خوب بنویسم برای امروز و حتی توی تقویمم علامتش زده بودم، ولی این شد دیگه :')
مرسی از اینکه توی این یکسال تنهاییم رو با خوندن اینجا و نوشته‌هاتون پر کردید...

  • آنیا بلایت

کتاب‌های اون قدیما :)

سلام  :)
پاورقی وبلاگ رو با عکس یه سری کتابای خیلی قدیمی از کانون‌ پرورش فکری توی دهه‌های ۴۰ و ۵۰ خورشیدی ، به روز کردم :) بهتون  پیشنهاد میکنم حتما ببینید. قیمت کتابای اون موقع ، نقاشی‌های کتاب‌ها، انتشارات‌های قدیمی، فونت کتاب‌ها، همه و همه خیلی بامزه و خاص اون موقع هستن :)
 وقتی شیش یا هفت ساله بودم، یه روز بابام با کلی کتاب قدیمی اومد خونه و یهو کتابخونه‌ی فسقلیم رو با کتابایی پر کرد که سن بعضی‌هاشون از خودش بیشتر بود. یکی از کتابخونه‌های شهر رو داشتن از کتابای قدیمی خالی میکردن و کتاب‌ها رو به عنوان زباله [ :(💔] دور مینداختن که بابام یه سریاشون رو نجات داد و به این ترتیب این کتاب‌های گوگولی مهمون کتابخونه‌ی من شدن :')💛

هر وقت که این کتاب ها رو میخونم و لمس میکنم کلی حس خوب بهم دست میده و یه عالمه خیالات قشنگ توی ذهنم از یه عالمه سال پیش میشینه... بچه‌های لپ قرمزی‌ای که با هیجان میرفتن کانون پرورش فکری که کتاب قرض بگیرن و بعد توی یه عصر تابستونی میرفتن زیر درخت انجیر و وقتی صدای شرشر حوض آب رو میشنیدن مشغول کتاب خوندن میشدن؛ وقتی که نه بازی‌ کامپیوتری‌ای بوده و نه موبایل و اینترنتی و حتی واسه خیلیا شاید تلویزیونی هم نبوده :)
آدرس پاورقی رو هم که احتمالا می‌دونید. چنل تلگرامی با این آی‌دی : @poplars
پ.ن: باز هم میگم فقط چون آپلود کردن عکس‌ها توی چنل برام راحت‌تره عکسا رو توی چنل گذاشتم؛ وگرنه قصد تبلیغ برای چنل و جذب ممبر و اینا ندارم اصلا :'))♡ 

  • آنیا بلایت

ابهام دوست داشتنی :)

داشتم به این فکر می‌کردم که تا وقتی که پشت کنکورم چقدر وضعیت آینده‌م مبهمه و این ابهام چقدر دردناکه و باخودم میگفتم حاضرم هر کاری بکنم که زودتر سرنوشتم رو بفهمم.
میدونید، پارسال برای ادامه‌ی زندگیم بعد از کنکور فقط یک حالت در نظر گرفته بودم و این شده بود که کلی اضطراب وحشتناک داشتم از اینکه همون ‌یک حالت برام اتفاق نیوفته و بعدش ندونم با زندگیم قراره چه کاری بکنم! اما حالا اوضاع فرق میکنه. بزرگتر و عاقلتر شدم و واسه‌ی آینده‌م بعد از کنکور ۹۸ چندین تا گزینه‌ی درست و حسابی در نظر گرفتم که هر کدوم نشه میرم سراغ بعدی. درسته که بعد از ‌انتخاب یکی از اون گزینه‌ها دیگه دغدغه‌ی ابهام انتخاب بین اون گزینه‌ها رو ندارم، ولی هر کدوم از اون گزینه‌ها خودشون یه راه پر ابهام بزرگن! دقیقا همین تابستون وقتی با خانواده درمورد انتخاب رشته بحث میکردم ناخودآگاه با تمام رشته‌هایی که آینده‌ی مشخص و تضمین شده و به قول معروف آبرومندی(!) داشتن مخالفت شدید میکردم و از فکر اینکه مشخص باشه بعد از اون دوره‌ی تحصیل دانشگاهی دقیقاااا چه شغلی داشته باشم وحشت میکردم و حس میکردم که عطش به ماجراجویی و خلاقیت درونم رو میکشه! درسته که امسال عاقلتر شدم و حالا برای بعد از کنکورم‌ چندتا گزینه توی ذهنم دارم، ولی همین چند روز پیش که از مبهم بودن راهم می‌نالیدم، متوجه شدم تمام اون گزینه‌ها من رو به طرف یه آینده‌ با انواع احتمالات مختلف و یه عالمه ابهام میبرن! به خودم اومدم و دیدم واقعا واسه یه چیز نباید نق بزنم و اونم مبهم بودن آینده‌‌امه! چون با توجه به شخصیتی که دارم و علاقه‌هام حالا حالا ها درگیر آینده‌ی مبهم و سرنوشتی‌ام که هرچیزی ممکنه باشه. واقعا که ابهام چقدر قشنگ و لذت بخشه... درسته بدترین احتمالات رو میتونی توی موقعیت مبهم برای خودت تصور کنی، ولی درکنارش قشنگترین و بهترین چیزا رو هم میتونی تصور کنی. تصور کنید که یه مسابقه‌ی ساخت مجسمه برگزار شده و دو تا انتخاب داری. یکی اینکه یه مجسمه‌ی از قبل ساخته شده‌ی متوسط رو برداری و در طول زمان مسابقه راحت بشینی و بقیه رو تماشا کنی و بدونی که درسته که نفر اول نمیشی، ولی قطعا نفر آخر هم نیستی! و یا اینکه یه خمیر مجسمه سازی بهت بدن که میتونی به بهترین شکل ممکن در بیاریش و افکار درونت رو بهش اضافه کنی و بهش ویژگی و خاصیت بدی؛ درسته که در طول کل مسابقه مشغول کار کردن روی مجسمه‌ای و اضطراب داری که وقت تموم نشه و یا اینکه نفر آخر نشی، ولی شوق اینکه ممکنه نفر اول بشی وادار به حرکتت میکنه. شوق اینکه دوست داری نتیجه‌ی کارت رو ببینی و حالا که میخوای بهترین باشه از تمام تواناییت استفاده میکنی. خیلی خوب میدونم که شخصیت‌ افراد باهم‌ متفاوته و این حد از ریسک کردن و ابهام به نظر خیلی‌ها حماقت محض حساب میشه، خیلیا بهت میخندن، خیلیا ناامیدت‌ میکنن، ولی من نمیتونم شخصیت خودم رو تغییر بدم. نمیتونم علایق خودم رو سرکوب کنم و از درون روزی صد بار بمیرم که فقط مهر تایید بقیه رو بگیرم. باید قبول کنم که خودم این راه‌ها رو توی زندگیم انتخاب کردم و انتخابات من همیشه همراه با ابهام بودن و دقیقا واسه‌ی همین انتخاب من بودن. تنها چیزی که توی این راه نیاز دارم لذت بردن از مسیر قبل از رسیدن به هدفم هست. چون هر کدوم از اهدافم من رو به سمت یه هدف جدید میبرن و این بین هیچوقت قرار نیست احساس کنم که کارم تموم شده و همه چیز مشخص و معینه. دلیلی برای اضطراب وجود نداره. فقط باید حرکت کنم و به سکون راضی نشم :)
در آخر باید اضافه کنم که نه انتخاب راه مشخص اشتباهه و نه انتخاب راه مبهم. فقط شخصیت آدما باهم فرق داره و هرکسی باید جوری راهش رو انتخاب کنه که نه موقع تلاش کردن برای هدفش ناراضی باشه و نه موقع رسیدن به هدف!
پ.ن۱: به نظرم اگر ابهامِ راحتون رو دوست ندارید، دو تا دلیل میتونه داشته باشه. یا راهتون رو دوست ندارید یا ابهام رو! اگر اینجوره توی انتخاب‌هاتون تجدید نظر کنید و راه خاص خودتون رو انتخاب کنید و دنبال تقلید از بقیه نباشید :)
پ.ن۲: احساس کردم پ.ن۱ خیلی حالت امری و نصیحت کننده داشت :')) من اصلا در جایگاه نصیحت کردن بقیه نیستم البته :')) فقط آرزو میکنم حال دلتون خوب باشه ♡

پ.ن۳: خودتون رو جز کدوم دسته میدونید؟  تا چه حد ابهام رو دوست دارید؟ :)

  • آنیا بلایت

با فولکس در سربالایی دانشگاه هاروارد

سلام :)
توی پاورقی وبلاگ [همون چنل خودمون :)) @poplars  ] براتون یکی از متن‌های قدیمی و قشنگ هفته‌نامه کرگدن رو گذاشتم. متاسفانه آپلود کردن عکساش توی وبلاگ برام سخت بود و به همین خاطر توی چنل گذاشتم :)
بعد از خوندن متن اگر خواستید بگید نظر شما چیه؟ به نظرتون واقعا هیچوقت برای رسیدن به آرزوهامون دیر نیست؟  اون "چرخوندن فرمون" که توی آخر بهش اشاره کرده چقدر توی کیفیت زندگیمون تاثیر داره؟؟
+ درمورد پست قبلی هم باید بگم هدف اصلیم این بود که بگم کاش دنیا نظم بیشتری داشت. حالا که صدای همدیگه رو میتونیم بشنویم، چطور میشه یه گوشه‌ی دنیا از تجاوز به عنوان یه اسلحه‌ی جنگی استفاده بشه و یه گوشه‌ی دیگه کلی هزینه بابت یه جشن تکراری هر ساله؟؟ چیزی بود که خیلی ذهنم رو درگیر کرده بود و واسه همین درموردش نوشتم؛ ببخشید اگر موقع خوندنش ناراحت شدید♡

  • آنیا بلایت

آخرین دختر...


چند روز پیش داشتم درمورد نادیا مراد ، یکی از برنده‌های جایزه‌ی صلح نوبل امسال، سرچ می‌کردم که بفهمم داستان زندگیش چیه.
اتفاقات وحشتناک زندگی نادیا از ۲۰۱۴ شروع شدن؛ وقتی که ۲۱ ساله بوده و داعش به روستاشون حمله میکنه و شش تا برادرش و والدینش رو میکشه و بعد هم نادیا رو به عنوان برد‌ه‌ی جنسی به همراه چندین دختر دیگه به اسارت میبره. جزئیات این وقایع وحشتناک بودن و میلی به گفتنشون ندارم واقعا، ولی از همه بیشتر تحت تاثیر یه تیکه از داستان قرار گرفتم. وقتی که نادیا تازه عزیزانش رو از دست داده بوده و با اتوبوس از روستاشون به موصل برده شده، مادر کسی که اونا رو به اسارت گرفته رو در بدو ورودش می‌بینه :
"توی آشپزخونه‌ی اونجا ، مرتضی (نگهبان) و یه زن مسن تر یعنی مادر مرتضی بودن. وقتی مادر مرتضی فهمید که دینم رو تغییر دادم بهم گفت تقصیر تو نبوده که ایزدی به دنیا اومدی. از الان به بعد دیگه خوشحالی.
به اون زن خیره شدم و به دنبال یه ذره حس دلسوزی توی چهره‌ش بودم. همسن و سال مادرم بود و بدنش مثل مادر لطیف به نظر میومد. احساس کردم مادر بودنش ارزش بیشتری داره نسبت به سنی بودن اون و ایزدی بودن من."
اون لحظه توی ذهن نادیا فقط تجربه‌های تلخ تجاوز و کشته شدن خانواده‌ش بوده...
بعد از اون درمورد رفتار همسرای داعشیا میگه... با وجود اینکه این دخترا به عنوان برده‌ی جنسی از طرف ارباب‌هاشون همیشه شکنجه میشدن، کوچیکترین دلسوزی‌ یا کمکی از طرف همسرای داعشیا نمی‌دیدن که هیچ، بعضیاشون از روی حسادت (!) اونا رو شکنجه میکردن و کتک میزدن... بار ها در طول مصاحبه اشاره میکنه که سخت‌تر از اون همه شکنجه دیدن ، دیدن خیانت همجنس هاش به خودش بوده. اینکه چطور از کارای همسراشون حمایت می‌کردن یا نسبت به این برده‌داری بی‌تفاوت بودن.
" اگر مادر مرتضی اون روز کمی بهم دلگرمی میداد می‌بخشیدمش. مثلا اگه میگفت  'میدونم با اجبار به اینجا اومدی' یا اگه آروم توی گوشم زمزمه میکرد که ' کمکت می‌کنم. من یه مادرم و درکت می‌کنم چه حسی داری'
این کلمات مثل یه تیکه نون برای من بعد از اون چند هفته گرسنگی کشیدن بودن. ولی اون هیچی نگفت. ترکم کرد و من تنها موندم. هیچوقت اون حس رو فراموش نمیکنم"
قصه‌ی نادیا واقعا شوکه کننده بود. بعد از خوندنش به ۲۰۱۴ی خودم فکر می‌کردم که تازه وارد دبیرستان شده بودم، مسافرت میرفتم ، کتاب می‌خوندم  و مثل خیلی‌های دیگه یه زندگی عادی داشتم و توی کشور کنارم همزمان نادیا و چندین هزار دختر دیگه اینجور شکنجه میشدن. من از سیاست و اینجور چیزا خیلی سر در نمیارم ، ولی واقعا این دنیا چقدر عجیبه :') نمیشد ۲۰۱۴ بدون جشنواره گرمی یا ای‌ام‌ای یا هزار جور جشنواره بزرگ فیلم و موسیقی دنیا می‌موند و اون هزینه‌ها صرف نجات این دخترا می‌شد؟ :') ای کاش واقعا بنی آدم اعضای یکدیگر بودن :') میدونم هنوزم از این اتفاقات میوفته و قبلا هم خیلی مشابهش اتفاق افتاده ، ولی نمیفهمم توی زمانی که به وسیله اینترنت و غیره آدما اینقدر از احوال کشورای دیگه خبر دارن، چجور نجات دادن جون آدما نسبت به مثلا یه جشنواره موسیقی کمتر اهمیت داره :')
غیر از اون کمک ها و دلخوشی‌های کوچولو چطور؟! اگه اون زن نادیا رو بغل میکرد و یا حداقل چند دقیقه از روز همسرای اون داعشیا به نادیا و امثال نادیا دلگرمی میدادن چه اتفاقی میوفتاد مثلا؟ هیچوقت نمیفهمم بعضیا چطور میتونن اینقدر سنگدل باشن که یه همچین دلگرمی کوچیکی رو از بقیه دریغ کنن....
امیدوارم همونجور که نادیا آرزو میکنه، نادیا آخرین دختری باشه که این چیزا رو تجربه کرده و یه روزی صلح و آرامش واسه‌ی همه باشه...

+ گفته بودم یه چنل توی تلگرام به عنوان پاورقی اینجا درست کرده بودم؛ توی چنل شاهکار گروه cranberries به اسم zombie رو گذاشتم که خیلی معروفه و شاید قبلا از جاهای دیگه شنیده باشیدش و دوباره شنیدنش واقعا خالی از لطف نیست. موضوع آهنگ به شدت به موضوع پست نزدیکه :) آدرس چنل رو هم که میدونید احتمالا : @poplars


  • آنیا بلایت

چنل!

تصمیم گرفتم یه جور ضمیمه یا پاورقی واسه‌ی اینجا داشته باشم، و خب اینم آدرسش :)

@poplars 

به هیچ وجه جایگزین وبلاگ نیست :) اگر خواستید جوین بشین ^-^♡

  • آنیا بلایت

بوی کرگدن!

بوی کاغذ هفته نامه کرگدن من رو مستقیم میبره وسط بهشت... وسط تابستونایی که کانون پرورش فکری میرفتم و همزمان آرزوی فضانورد شدن و نویسنده شدن داشتم و تند و تند از کتابخونه‌ی کانون کتاب میگرفتم و میخوندم و بعدم توی انجمن ادبی نقد میکردیم :)


پ.ن: پست نادیا مراد رو که قول دادم حتما منتشر میکنم و به علاوه یه ماجرایی که دوست دارم حتما بشنویدش. فقط چون این هفته آزمون دارم دلم نمیخواد هول هولکی پست بذارم :)💛

  • آنیا بلایت

ویروس عجیب غریب و مقاوم :|

یه فامیل گرامی داریم ما، با اینکه شاغل نیست بچه‌ش رو میفرسته مهدکودک و حتما می‌دونید مهد کودک در واقع مهد بیماری واسه بچه‌هاست -_- انواع اقسام بیماری‌ها رو بچه‌ها میگیرن و تازه چیز زیادی هم یاد نمیگیرن اونجا و به نظر من به جای اینکه چندین ساعت در هفته بچه رو اونجا ول کنی بهتره کلاسای ورزشی و کلا هر کلاس دیگه‌ای که سه چهار ساعت در هفته وقت میگیره بچه رو ثبت نام کنی، چون هم کیفیت کلاسا بهتره و هم کثیفی مهد رو نداره!
داشتم میگفتم؛ این فامیل ما تونتی فور سون [بیست و چهار ساعت هر روز هفته یا به عبارتی همیشه‌ی خدا =)) ] بچه‌ش انواع بیماری ها رو از مهد میگیره و مریضه. جالبی قضیه اینجاست که اصلا رعایت نمیکنه که بچه‌های بقیه رو بیمار نکنه و موقعی که بچه‌ش بیماره میاد مهمونی و هیچ تلاشی هم نمیکنه که بچه‌ش رو دور نگهداره :'| ما تمام سعیمون این بود که به خاطر وی‌وی زیاد باهاشون رفت و آمد نکنیم ولی واقعا نمیشد و مثلا یهو سرزده میومد خونه‌مون یا یه جایی که ما مهمون بودیم -_-
عاغا ما تمام زمستون رو کلی رعایت میکردیم که وی‌وی مریض نشه و با ده ثانیه برخورد داشتن با اون فامیل گرامی یهو میفهمیدیم بازم بچه‌ش سرماخورده و وی‌وی مریض میشد :'| [ تازه خیلی وقتا میگفت آلرژیه و از ما اصرار که نیست و از اون انکار :'))) ]
پارسال توی یکی از همین برخوردا وی‌وی یه جور سرماخوردگی ( باید بهش بگیم سرماخوردگی؟ :| نمیدونم والا :| ) عجیب از این بچه‌ گرفت که اولاش هیچ علامتی جز تب و بدن درد نداشت و بعدا یه سری علایم دیگه مثل لکه‌های قرمز روی پوست و اینا پیدا کرد و علائم بیماریش هی میومدن و میرفتن و بی‌نهایت اذیت شدیم. حالا بعد از کمتر از یکسال یهو من متوجه شدم که ناخن یکی از انگشتای وی‌وی از ریشه داره جدا میشه :'| اون لحظه واقعا داشتم از غصه و وحشت می‌مردم و وقتی به یکی از فامیلامون که پزشک عمومیه نشون دادیم گفت ممکنه ضربه خورده باشه و نگران نباشید. خلاصه اون ناخونه افتاد و همزمان یکی زیرش رشد میکرد و ما همه فکر کردیم که حتما ضربه خورده بوده که یهو دیشب وقتی داشتم دستای وی‌وی رو میشستم دیدم ناخن انگشت وسط اون یکی دستش هم اینجور شده :||| این دفعه واقعا وحشت کردم چون دیگه میدونستم ضربه‌ای در کار نبوده و حتما یه مشکلی هست. کلی گوگل کردم و بیشتر نتایج سرچ‌هام این بود که اینا به خاطر کمبود یه سری ویتامین و ایناست یا یه جور بیماری خود ایمنی! اون آخرا یه جا خوندم که یه جور ویروسه و یه خانم سه تا بچه‌هاش یهو این مشکل رو پیدا کرده بودن و چیز جدی نبوده و با مراجعه به پزشک حل شده.
امروز عصر مامانم وی‌وی رو پیش متخصص اطفال برد و تشخیص ایشون این بود که این ویروس یه جور سرماخوردگیه که از سال قبل توی بدنش مونده  و وقتی علائمش رو گفته متوجه شدن همون سرماخوردگی عجیب و غریب پارسال بوده -_- یعنی واقعا توی این مدت کوتاه اونقدر نگران شدم و اونقدر فکر عجیب و غریب به سرم زد که داشتم نابود می‌شدم :| من نه خون‌ترسی دارم و نه اینجورم که سریع از دیدن یه سری چیزا چندشم بشه یا بترسم ، ولی واقعا روی وی‌وی حساسم و یکی دوبار که زمین خورد و لبش از داخل خون اومد من نمی‌تونستم اصلا نگاه کنم و احساس میکردم هر لحظه ممکنه سکته کنم =')) یا مثلا وقتی کوچیکتر بود و تازه یاد گرفته بود راه بره و با کله و بدجور زمین میخورد و صدا میداد من سکته میکردم هر دفعه و اصرار میکردم باید ببریمش بیمارستان :')) ولی هیچکس به حرف من گوش نمیکرد :| آخر سر خودم در طول شب میرفتم بالای سرش و دائم چک میکردم که حالش خوب باشه :')) یا وقتی تازه به دنیا اومده بود و دو روزه بود، یه بار بعد کلی گریه کردن خوابید و من از بالای سرش تکون نمیخوردم چون واقعا از اون سکوته می‌ترسیدم که توی خواب اتفاقی براش بیوفته :'| حالا بیدار هم که بود و گریه میکرد می‌ترسیدم خیلی گریه کنه و اتفاقی براش بیوفته :')))
واقعا از هرچیزی توی دنیا بیشتر دوستش دارم و تحمل دیدن کوچیکترین چیزی که اذیتش بکنه رو ندارم! خدا رو شکر که این قضیه چیز جدی‌ای نبود، ولی ای‌کاش مردم یاد بگیرن بچه‌های مریضشون رو در ارتباط با بچه‌های دیگه نذارن و بدونن چون بچه‌ی خودشون مریض شده نباید بیخیال باشن و یه بچه‌ی دیگه رو مریض کنن!
+ من  آبله مرغون و سرخچه و اوریون و اینا رو اصلا نگرفتم :| خیلی می‌ترسم این بچه فامیل بگیره و به وی‌وی و بعدش من ویروس رو منتقل کنه :| چند تا از این ویروسای عجیب و غریب رو که وی‌وی گرفته بود من هم گرفتم پارسال -_-
++ یه پست درمورد نادیا مراد پیش‌نویس کردم و سر فرصت منتشر میکنم!!

  • آنیا بلایت

پشت آبشار

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

از پشت یه آبشار بلند براتون می نویسم!

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan