هینچ! +[صدا و تصویر! ]

وی‌وی [خواهر کوچیکم که تقریبا سه سالشه:)) اسمش یه چیز دیگه‌ست ولی اینجا با این اسم درموردش می‌نویسم! VV ] اومده بهم میگه آجی هینچِ سفید برفی رو بیار نازش کنم :))) بعد من مونده بودم هینچ چیه که یادم افتاد نمی‌تونه "ف" اول کلمه‌ها رو تلفظ کنه و مثلا به فاطمه میگه هاطمه :))) خلاصه که متوجه شدم منظورش فنچ سفیده! میگه فنچ سفید رو برام بیار نازش کنم :))
اصلا خودتون بشنوید:

دریافت
حجم: 677 کیلوبایت


  • آنیا بلایت

من خوش‌حال ترین دختر روی کوهم...


آنیا بلایتِ با موهای شانه نشده‌ را به خاطر می‌آورید؟ همانکه دائما مشغول نوشتن سناریوی وحشتناکِ " از هر چیزی بترسی سرت میاد" بود؟ این آنیا بلایت همیشه درونم زنده و فعال بوده است و حتی در بهترین و امیدوارکننده ترین شرایط زندگی‌ام هم دست از نوشتن برنداشته است‌. فقط گاهی سرعت نوشتنش پایین می‌آید یا حواسش پرت می‌شود و ناخواسته کمی سناریو را قشنگ می‌کند. مثلا وقت‌هایی که آفتاب تابستانی، زاویه دار از پنجره به داخل اتاقم می‌لغزد و یک تکه از فرش را روشن می‌کند یا وقتی پای آینه نشسته‌ام و آفتاب اتفاقی روی موهایم می‌نشیند. یا وقتی قطره‌های عجول توی جوب با من در طول خیابان هم‌قدم می‌شوند و سمفونی آرامش بخش جاری بودن و جلو رفتن را اجرا می‌کنند. یا مثلا وقتی موهایم روی موج‌های دریا بازی می‌کنند.
  واضح‌تر که بگویم، فهم ساده‌ی فهمیدنی‌ها همیشه مرا و تک تک آنیا بلایت های درونم را ،حتی آنیا بلایت با موهای شانه نشده را، آرام می‌کند و این فهمیدنی ها همیشه جایی لابلای برگ‌های آفتاب‌سوخته‌ی چنار کنار خیابان یا شاخه‌های ساده‌ی سپیدار های رقصان در باد پنهان شده‌اند. در صدای یاکریم‌های پشت پنجره‌ی اتاقم یا سایه‌ی درخت بلوط روی بابونه‌ها و شقایق‌های زیر درخت.
  آرامش برای من در هیچ انسانی خلاصه نشده‌است. البته که من هم کنار بعضی ها آرام می‌شوم، ولی آنیا بلایت پریشانِ سناریو نویس توی ذهنم هنوز هم فعال می‌ماند و برایم دغدغه می‌تراشد.
  دیروز جلسه‌ی آخر رانندگی‌ام بود. ساعت هفت و نیم عصر. هوا حسابی گرم بود و همه چیز بوی گرما و خستگی می‌داد. چندتا پارک دوبل را تمرین می‌کنم و بعد بدون زنجیر چرخ، به صورت خیالی یاد می‌گیرم که زنجیر چرخ ببندم و نوبت امتحانم می‌رسد. اصلا مضطرب نیستم و سکون هوا و احساساتم با هم هماهنگ می‌شوند و همه‌ی امتحان را بدون اضطراب و درست انجام می‌دهم و درست وقتی که می‌خواهم از یک سرازیری دنده عقب بروم هوا نیمه تاریک و روشن شده‌است از سمت چمن‌های تازه زده شده‌ی آن سمت خیابان نسیمی به داخل ماشین راه پیدا می‌کند و بوی چمن‌های تازه زده شده توی ریه‌هایم می‌نشیند و بعد از یک ماه و خورده‌ای بالاخره از چیزی خوشحال می‌شوم و این چیز، دنده عقب درست یا پارک دوبل دقیق نیست، بلکه بوی چمن‌های زده شده‌ی توی هوای نیمه تاریک است که حالم را خوب می‌کند.
 تمام راه برگشت به خانه را به این فکر می‌کنم که باید دوباره بروم سراغ فهم ساده‌ی فهمیدنی‌ها. بعد از یک مدت خیلی طولانی به خودم اجازه می‌دهم که دوباره به جای اینکه تمام جوانب نرسیدن را بررسی کنم، اصلا به رسیدن و نرسیدن یا حتی راه رسیدن هم فکر نکنم. بروم سراغ کاج‌های روی تپه‌ی روبه‌روی خانه و آفتاب عصرهای تابستانی که توی اتاقم می‌لغزد. بروم یک‌جایی کنار فراموش شدگی‌های آنته بنشینم. یک جایی کنار دزیره کلریِ با تجربه کنار رود سن، یا کت رویال روی عرشه‌ی کشتی وقتی که مجسمه‌ی کشتی را رنگ می‌کرد و مشغول درد و دل با تنها زن توی کشتی شده بود، یا آنه شرلی وقتی که اولین بار اکولاج را توی جنگل پیدا کرد. یک جایی از سرزمین خیالی توی ذهنم که دغدغه‌ام فهمیدن سپیدار ها و چرخیدن قاصدک ها توی باد بشود. 
  نزدیک‌های طلوع خورشید خواب می‌بینم که بالای یک کوهستان سرسبز توی یک کلبه مشغول تماشای فضای بیرون شده‌ام. یک پیراهن مشکی با لاله‌های لیمویی رنگ پوشیده‌ام و موهایم مثل قبل از هشتم تیر بلند و موج‌دار هستند. بیرون پنجره ، از لابلای ابرهای کوچک، آفتابِ زاویه‌دارِ عصرِ تابستانی روی  سبزه‌های کوتاه روی کوه می‌نشیند. خورشید پشت کوه است و کمی آنطرف تر از کلبه‌ی من سایه‌ی کوه قسمتی از دامنه‌ی کوه را خنک کرده است و یاد واژه‌ای که به زبان مادری‌ام به آن سایه می‌گویند می‌افتم. وقتی اولین بار از پدربزرگم اسم این نوع سایه را شنیدم را خوب به خاطر دارم. هنوزم به نظرم قشنگ‌ترین واژه‌ی جهان است و کسی باید اسم دختر خیال پردازش را همین بنامد.
 از کلبه بیرون می‌روم و روی یک پارچه‌ی نازک نخی دراز می‌کشم و آفتاب زاویه دار روی تنم می‌نشیند. نسیم خنکی می‌وزد و  چیزی جز فهم ساده‌ی فهمیدنی‌ها برای فکر کردن وجود ندارد. صدای خنده‌ی چند دختر دیگر از دور دست‌ها می‌آید و انگار همه دغدغه‌های ساده و ارغوانی رنگ دارند. عصر تابستانی قرار نیست تمام بشود. نسیم بعد از وقفه‌های کوتاه دوباره می‌وزد و من خوشحال‌ترین دختر روی کوهم از یک بلندگو‌ی لابلای ابرها، صدای چنگ‌های توی آهنگ ویدیو گیمز لانا دل ری پلی می‌شود و با خودم زمزمه می‌کنم "It's you , it's you, it's all for you...every thing I do , to tell you all the time, heaven's a place  on earth with you..."


پ.ن: دوست دارم حالم خوب بشه :) دارم تمام تلاشم رو می‌کنم و گاهی وقتا تمام تلاشم کافی نیست...ولی به نظرم دلیل نمیشه که کلا تلاش نکنم :)

پ.ن۲: خیلی وقت بود خواب خوب ندیده بودم :') عاشق اینجور خواب‌های بی ماجرا و آرامش بخشم.. اونم وقتی که قسمت مورد علاقه‌م از یه آهنگ هم پلی بشه:)) تا حالا توی خوابتون آهنگ پلی شده؟=)) خودم چند بار پلی شده و واقعا بهترین حس جهانه :'))

پ.ن۳: قرار نیست جاده‌ی موفقیت هامون شبیه به هم باشه. قبوله؟ :)

پ.ن۴: چه خبرا؟:)) خوبید؟:))


  • آنیا بلایت

تلاشی برای ترجمه‌ی آنچه درونم می‌گذرد...

چرا نمی‌تونم بنویسم؟
دلیل واقعیش رو نمی‌دونم ولی یه حدس‌هایی دارم. از هفته‌ی قبل کنکور تا الان چندین بار با مامان و بابام بحثم شد. موضوع بحث‌هامون تکراریه و هیچ چیز جدیدی توش وجود نداره. انگار که من از یه کشور یا حتی سیاره‌ی دیگه اومده باشم. یه سری بدیهیات رو از من می‌پرسن و من جوابایی که خیلی وقته توی ذهنم قطعی شدن و هیچ شکی توشون ندارم رو بهشون میدم و بعد از هر جواب اشتباه‌ترین برداشت ممکن رو می‌کنن و چندین مرتبه به بی‌احترامی و اینکه احساس میکنم خیلی می‌دونم محکوم میشم و حس می‌کنم توی یه کابوس بختک‌دار گیر افتادم. از همونایی که یه موجود سیاه و ترسناک بهت نزدیک میشه و نمی‌تونی فریاد بزنی و هرچقدر بیشتر سعی میکنی بیشتر سکوت از گلوت خارج میشه و بیشتر احساس خفگی میکنی. بار آخری که سعی کردم توضیح بدم و فایده‌ نداشت، با بغض و گلوی گرفته، ساعت دوازده و نیم رفتم توی تختم و سعی کردم بخوابم و دوباره صبح بیدار بشم و صبح دوباره بدون اینکه مشکل حل شده باشه، بحث موقتا تموم شده باشه. اما تک تک سلول‌های بدنم بیدارن و توی غصه دارن می‌سوزن. می‌شینم پشت میز و دو تا برگه آچار میذارم زیر دستم و شروع میکنم به نوشتن جواب‌هام به سوال‌های تکراری همیشگی و این بار سعی میکنم خیلی از مسائل ترجمه نشده‌ای که گوشه‌ی ذهنم به خودشون پیچیده بودن رو آروم آروم باز کنم و درموردشون بنویسم. به ساعت که نگاه می‌کنم متوجه میشم ساعت پنج صبحه و با چشمای خیس و چندین تا دستمال کاغذی مچاله شده روی میز، بدون وقفه داشتم می‌نوشتم و حالا ۱۲ صفحه‌ی A4 رو پشت و رو جوابیه نوشتم و انگشت‌هام که هیچی، عضلات بازوم هم درد میکنن. احساس می‌کنم دیگه هیچوقت لازم نیست هیچ‌ چیزی رو توی دنیا توضیح بدم و تک تک کلاف‌های کاموای توی ذهنم بافته شدن و شکل گرفتن. نماز صبحم رو می‌خونم و کمی بعد وقتی نور هوای گرگ و میش از زیر پرده روی تختم تابیده میشه با چشم‌های ورم کرده و گود افتاده سعی می‌کنم بخوابم و زیر ملحفه به خودم می‌پیچم. فردا که بیدار می‌شم کسی درمورد نامه‌ی بلند بالای من چیزی نمی‌گه. چند ساعت بعد یه جوری باهام برخورد میشه که انگار خیلی همه چیز رو سخت کردم و تمام این مدت بحث یه چیز دیگه‌ای بوده‌. مهربون‌تر شدن باهام، ولی یه جوری رفتار می‌کنن که انگار این من بودم که تمام این مدت متوجه منظور اونا نشده بودم و اشتباهی یه سری مسائل رو خیلی بزرگ‌کردم. احساس می‌کنم که شاید یه ذره از این حجم عجیب بودن من ترسیدن.
کل وجودم سردرگم شده. انگار که به جای هوا سردرگمی وارد شش هام میکنم، انگار که هر وعده به جای غذا سردرگمی می‌خورم، اصلا انگار که توی رگ‌هام به جای خون سردرگمی جریان داره. مطلقا از هیچ چیز لذت نمی‌برم. دوباره از غذا خوردن متنفرم و دائم احساس سیری می‌کنم حتی اگه ضعف و گرسنه بودن رو هم حس کنم به غذا خوردن میلی ندارم. توی مسافرت به شدت از اینکه نمی‌تونم تنها باشم و یه گوشه بدون اینکه کسی مزاحمم بشه فکر کنم اذیت می‌شم. یه جوری که انگار اکسیژن رو ازم گرفته باشن. چند باری با پریمرز بیرون میرم ولی حتی دیگه از پیش اون بودن هم لذت نمی‌برم. احساس می‌کنم حتی واسه‌ی اون هم ترجمه نشده و عجیب غریب به نظر میام.
چیزی که برام خیلی عجیبه این حس عادی شدن و تهی شدن از احساساته.نه تنها دیگه نمی‌تونم از چیزی خوشحال بشم بلکه دیگه حتی از وقایع ناراحت کننده‌ی اطرافم هم ناراحت نمی‌شم. فقط هر چند وقت یه بار یاد سردرگمی درونم میوفتم و قلبم از درد مچاله میشه. انگار که توی مغزم همزمان هزارتا دغدغه وجود داشته باشه ولی همه برام نامرئی شده باشن و نتونم بهشون فکر کنم و فقط وجودشون آزارم بده. احساس می‌کنم مثل هری‌پاتر عکسم رو توی کل دنیا چسبوندن روی دیوار و زیرش نوشتن "عنصر نامطلوب". دلم می‌خواست می‌تونستم شنل نامرئی بپوشم و حتی بدون رون و هرمیون ، از همه دور شم. ولی تنها شباهت من و هری‌پاتر نامطلوب بودنمون برای ماگل ها و جادوگر‌ها و جن و پری‌ها و غول ها و خلاصه کل جهانه و من نه شنل هری‌پاتر رو دارم نه چوب جادوش رو و نه حتی تنهاییش رو! البته... تنهای مادی منظورمه! اینکه از نظر فیزیکی تنها محسوب بشم. وگرنه توی ذهنم از آخرین انسان زنده‌ی روی زمین که بعد از حمله‌ی زامبی‌ها تک و تنها توی یه غار زنده مونده بیشتر احساس تنهایی می‌کنم. احساس می‌کنم شاید قراره همه چیز به زودی تموم بشه. شاید آدما یکی دو ماه قبل از مرگشون توی نود و سه سالگی اینجوری نسبت به همه چیز بی‌تفاوت می‌شن. اصلا نمی‌تونم تصور کنم که پنجاه یا شصت سال دیگه زنده بمونم. هیچ چیزی برای لذت بردن وجود نداره؛ هیچ چیز جدیدی برای شگفت زده شدن وجود نداره؛ هیچ کدوم از حرف‌هام برای کسی معنی‌دار نیست و هر چقدر بحث کنم بیشتر حس تنهایی می‌کنم و انگار برعکس عمل کردم و به جای اینکه خودم رو توضیح بدم بیشتر سوال به وجود آوردم. نمی‌تونم به چیزی دل ببندم و براش امیدوار بشم. اصلا  شاید اینجور به نظر برسه که تمام مشکلات من توی دانشگاه و کنکور خلاصه میشه ولی حقیقت اینه که من دیگه اصلا خودم رو نمی‌شناسم و اونقدر درگیر خودم شدم که اگه تا یک هفته دیگه بفهمم قراره برم آکسفورد درس بخونم هم خوشحال نمی‌شم. انگار یهو توی جسم یه دختر هجده ساله متولد شدم و روحم مثل یه نوزاد از این دنیا ترسیده و نمی‌تونه با بقیه ارتباط برقرار کنه. خودم رو دیگه نمی‌شناسم. نمی‌دونم چی‌میخوام. واقعا یه جور مسخره‌ای منتظر این نشستم که همه چیز تموم شه و مثلا بمیرم و هر چند وقت یک بار به خودم میام و می‌بینم که واقعا احتمال اینکه به زودی بمیرم صفر درصده و یهو می‌ترسم از دنیایی که بهش تعلق ندارم و از خودی که دیگه نمیدونم چی‌میخواد و چجور میتونه خوشحال بشه یا اصلا به چیزی اهمیت بده. این وسط توی مهمونیا آدمای چهل پنجاه ساله‌ی از همه چی بی‌خبر با قطعیت می‌شینن درمورد آینده‌ی تحصیلی و شغلی و یا حتی ازدواجم حرف میزنن و من فقط دوست دارم یهو پاشم درو بکوبم بهم و برم یه جایی که دیگه هیچوقت هیچ‌کدومشون رو نبینم. گفت و گو هاشون با از کنکور چه خبر شروع میشه و من با یه لحن بی‌تفاوت، درحالی که آشوب توی وجودم رو دارم پنهان می‌کنم میگم که هشتم تیر بود. ولی بی‌ملاحظه‌تر از این حرفان. انقدر سوال می‌پرسن که انگار دوباره ازم کنکور گرفتن. بعدم با یه لحن تاکیدی و وحشتناکی میگن که امسال دیگه هرچی قبول شدی برو. منم برخلاف پارسال که خیلی مودبانه توضیح میدادم، بدون هیچ توضیح اضافه‌ای میگم نه هرکاری بخوام میکنم و اگه چیز که میخوام رو نیارم می‌مونم. بعد میگن که زندگی فقط توی دانشگاه خلاصه نمیشه. نمی‌دونن من همین الان حالم از هرچیزی که در انتظارم باشه بهم میخوره، حتی دانشگاه. نمی‌دونن که اگه غصه‌ی خوندن رشته‌ای که دوستش ندارم توی دانشگاهی که دوستش ندارم به درد هام اضافه بشه می‌میرم. نمی‌دونن که حتی آرزو میکنم رشته‌ی مورد علاقه‌م رو هم تا قبل از اینکه تکلیفم با خودم تموم نشده، قبول نشم و دانشگاه رو با این سردرگمی و درد های ترجمه نشده شروع نکنم. واقعا ازشون متنفرم. اون دفعه یکی‌شون به مامانم میگفت که زودتر باید من رو بفرستن دانشگاه که تکلیفم مشخص بشه و خواستگار رد نکنم! اون عصبانیتی که من توی خودم کشتم که جواب اون شخص رو ندم، قطعا اون دنیا باید با باغ‌های بی‌انتهای سپیدار و آبشار‌های اختصاصی جواب داده بشه. قضیه‌ی خواستگار‌ی و مسخره بازی رو که دیگه کم و بیش باید بدونید. آدمای مسخره‌ی فامیل که پسرای مسخره‌ی گنده‌شون بعد از بیست و پنج شیش سال زندگی و دانشگاه رفتن و شغل داشتن و اون همه توی اجتماع بودن به این نتیجه رسیدن که مامان جونشون باید واسشون شریک زندگی پیدا کنه که یحتمل براشون شیش‌تا بچه بیاره و غذا بپزه. 

از اینا که بگذریم من اون قسمت آهنگ silhouette از birdy ام که میگه I'm done but not out. یعنی تیکه تیکه شدم. احساساتم رو کلا از دست دادم ولی هنوز there's still a fight in me left. می‌خوام تمام تلاشم رو بکنم که دوباره بتونم امیدوار بشم. پشت میز مطالعه‌ام بشینم و باور کنم که می‌تونم کارای بزرگ کنم و به بزرگی کارای کوچولویی که انجام میدم اطمینان داشته باشم.
اگه silhouette از birdy رو نشنیدید، آماده باشید که می‌خوام در‌های بهشت رو براتون باز کنم! 


دریافت
  • آنیا بلایت

یه کوچولو سرکِش بمونم؟

مدرس آیین‌نامه رانندگی یک مرد حدودا چهل و پنج ساله‌است. از آن دسته آدم‌هایی است که مثل همه هستند و حرف‌های همه را می‌زنند! جلسه‌ی اول که مراحل آموزش رانندگی و امتحان‌ها و دوره‌های تئوری و عملی را توضیح می‌داد لابلایش چندتا شوخی قدیمی و رنگ و رو رفته‌ی تبعیض جنسیتی قائل شونده(!) ، مثل اینکه خانم‌ها نمی‌توانند به راحتی از پس امتحان‌های عملی بر بیایند کرد و اکثر دختر‌ها و پسرهای کلاس به شوخی‌ها جوری می‌خندیدند که انگار اولین بار است این شوخی‌ها را شنیده‌ایم و قبلا هزار و هفتصد و چهل و نه بار توی اینستاگرام و تلگرام و توییتر و گوگل پلاس و غیره نخوانده بودیم یا اصلا نشده توی خیابان‌ها متوجه جدیت این شوخی‌ها بشویم و اصلا نشنیده‌ایم که به یک خانم راننده بگویند تو برو پشت ماشین لباس‌شویی بشین و غیره. با خودم فکر می‌کنم اگر اعتماد به نفسم بیشتر بود خیلی مودبانه درمورد این شوخی‌ها بحث می‌کردم، ولی ترجیح می‌دهم محکوم به عجیب و غریب بودن نشوم و به نخندیدن به شوخی‌ها بسنده‌ می‌کنم. به خودم یادآوری می‌کنم که تا چندوقت دیگر قرار است در مقابل شوخی‌های ترسناک‌تری توی دانشگاه سکوت کنم و بعد سکوت کردن را تمرین می‌کنم.
بحثِ آزادراه می‌شود. مثالِ مدرس آزادراه خلیج فارس است و بعد نمی‌دانم از کجا، یک بحث فوق نژادپرستانه درمورد عرب‌ها می‌شود و همه جوری بحث می‌کنند که انگار خودشان تصمیم گرفته‌اند عرب نباشند و مثلا نوزادی که همین الان در عربستان متولد شده دشمنی خاصی با ما دارد! دوباره سکوت می‌کنم و این بار وقتی بحث کمی سیاسی هم شده‌است و همه دارند بحث‌های روتین و بی‌نتیجه‌ی سیاسی می‌کنند، اسم خلیج فارس و تکه نوری که از پنجره روی موزاییک‌های کف کلاس افتاده، روحم را به خاطره‌ی شنا کردنم در آبیِ فیروزه‌ایِ خلیج فارس می‌برد. مایوی پرتقالی رنگم را پوشیده‌ام و چندین متر دور تر از ساحل، نزدیک توپ‌های شناور تعیین حدود مجاز شناکردن، شنا می‌کنم و موهای بلند خرمایی‌ام که تا کمرم می‌رسیدند، روی آب شناورند و از همیشه موج دار تر شده‌اند. یک مرغ دریایی بازیگوش روی توپ شناور قرمز رنگ کناری‌ام می‌نشیند. آفتاب روی پوستم می‌ریزد و ماهی های فسقلی موقع شنا کردن به پاهایم می‌خورند و با فلس‌هایشان به من می‌گویند همینجا بمان! دلم می‌خواهد تا ابد توی دریا بمانم و وقتم را با خورشید و مرغ‌های دریایی و ماهی‌های فسقلی بگذرانم و از آدم‌هایی که مثل همه مردم هستند، فقط ترکیب صداهای ناواضحشان از چندین متری با امواج دریا برایم بماند. به آرامی پایم را زیر آب، آن طرف حد مجاز شنا کردن می‌برم و بعد احساس سرکشی و آزادی میکنم و توی دلم نخودی می‌خندم!
چند ثانیه بعد از خاطره‌ی دل‌انگیز شناکردن و سرکشی کردن بیرون می‌آیم و برمی‌گردم توی کلاس رانندگی با آدم‌هایی که مثل همه هستند.

پ.ن۱: دوست داشتم متن رو ادامه بدم، ولی ترسیدم هم طولانی بشه و حوصله نداشته باشید بخونید، و هم اینکه اون قسمت رو خوب توضیح ندم! ولی قول میدم درمورد اون یکی قسمت هم به زودی درست و حسابی بنویسم :)♡
پ.ن۲: توی این مدت با اینکه کامنت نذاشتم، ولی تقریبا همه‌ی پست‌های کسایی که دنبالشون می‌کنم رو خوندم :)) فقط چون مجبور می‌شدم همزمان سی یا چهل تا پست رو همزمان بخونم، فرصت کامنت گذاشتن برام نبود و اگر امکانش بود فقط لایک می‌کردم:)) قول میدم کم کم درست بشم و مثل قبل بشم :))
پ.ن۳: چندتا فیلم دیدم ولی هیچ کتابی رو فعلا کامل نخوندم! خیلی دوست دارم درمورد کتاب هایی که می‌خونم و فیلم‌هایی که میبینم هم بنویسم و تمام تلاشم رو میکنم که این یکی رو هم انجام بدم!
پ.ن۴: رفتم کلاس رانندگی و این هفته اولین کلاس تئوری‌ها بود، و احتمالا پنج‌شنبه امتحانش هست! اپلیکیشن با سایتی رو می‌شناسید که سوالای آزمون رو داشته باشه و ازش راضی باشید؟ خودم هنوز چیزی رو امتحان نکردم ولی در نظر دارم حتما قبل امتحان نمونه سوال بخونم :))

پ.ن۵: فکر کنم منظورم رو درمورد آدم‌هایی که مثل همه هستند ، خوب نرسوندم اصلا! شاید برای این هم یه پست جداگانه بنویسم :)))))

  • آنیا بلایت

من زنده‌ام!

سلام :))♡

خواستم بگم که من زنده‌ام!!! بی‌نهایت دوست دارم دوباره اینجا پست بذارم و حتما هم خواهم گذشت. دلیل اینکه این مدت هم پست نذاشتم یا خیلی کم کامنت گذاشتم این بود که مسافرت رفته بودم و معمولا شرایط اینکه توی خلوت وبلاگ ها رو بخونم جور نمی‌شد و خوب نمی‌تونستم تمرکز کنم و یا گاهی فقط می‌رسیدم پست‌ها رو بخونم و وقت کامنت گذاشتن نداشتم :(

یه دلیل دیگه‌اش هم اینه که وسواس شدیدی سراغم اومده و دوست دارم خییییلییی خوب بنویسم حتما :| باید کلی با این حس بجنگم تا بتونم دوباره پست بذارم :)♡ 

فعلا همین:))


  • آنیا بلایت

چند کیلومتر اونور تر از شهر شلوغ

دقیق‌تر که فکر می‌کنم ما از اولش قرار بود آخرش تنها‌ی تنها باشیم. قرار بود ته‌ تهش یه ما رو تو یه پارچه‌ی سفید بپیچونن و شاید یه روز بارونی تو دل خاک نمناک چند کیلومتر اونور تر از شهر شلوغ و پر سر و صدا جا بذارن. بارون قطع بشه. خاک خشک بشه، کفن خشک بشه؛ پاییز بره زمستون بره بهار بره و وقتی مثلا تک تک انگشتای من تجزیه شدن، دخترای شونزده ساله مایو بپوشن و کرم ضد آفتاب ضد آب بزنن و برن دریا شنا کنن. پسربچه‌های محله‌ی پدربزرگم اینا هنوزم توی جای همیشگی با توپ پلاستیکی چندلایه فوتبال بازی کنن. پسر دخترای عاشق زیر درختای سبز و بلند شهر دست تو دست هم قدم بزنن و به زلالی آب توی جوب نگاه کنن و هفته‌ی آخر شهریور ماه مغازه‌های لوازم تحریر فروشی شلوغ بشن و بچه مدرسه‌ای ها با شوق و ذوق کاور کتاب‌هاشون رو انتخاب کنن و مداد‌رنگی جدید بخرن. من؟ چندکیلومتر اون طرف شهر اولین بارون پاییزی بعد از مدتها جسم نیمه پوسیده‌م رو خیس میکنه و خیالات قدیمیم و موهای  پوسیده‌م توی آب حل میشن. تنهای تنها. 


  • آنیا بلایت

اهم... اهم...

راستش من بعد از اون پستی که دوشنبه یا سه شنبه گذاشتم و الان دیگه نیستش، دستم به نوشتن نمیره. فقط بگم مرسی بابت تک تک کامنت ها.

دی ماه ۹۶ به شدت حالم بد بود و میتونم بگم تک تک ثانیه‌های اون ماه بهم سخت گذشت ولی نمیدونم چرا و چجوری وبلاگ نویسی من رو نجات داد. نمیگم توی این مدت دیگه اصلا حالم خراب نشد، اتفاقا لحظات سخت و ناراحت کننده زیاد داشتم، ولی حتی بدترینش در مقابل بهترین حس و حال دی ماه ۹۶ هیچ بود... 

راستش بعد از اون بحثی که پیش اومد دوباره حالم وحشتناک شد و حس کردم کل این چندماه هدر رفته و دوباره افتادم ته چاه غم و غصه... 

تا همین الانی هم که می‌نویسم حالم بهتر نشده و یه روند نزولی وحشتناک رو دارم سیر میکنم. یه حرکاتی زدم امروز که حتی حدس هم نمی‌تونید بزنید چقدر وحشتناک بوده=')) 

دلم میخواد بنویسم، ولی اول روم نمیشه و حس میکنم ممکنه حال بقیه رو بگیرم ، و غیر از اون دوست ندارم به حرف دلم گوش کنم یا اصلا کاری کنم که آروم بشم یا خوشحال بشم. 

همین :)

+ کنکور رو دادم:)) یه وقت فکر نکنید غیبت کردم و اینا :)) هرچند کنکور زبان رو غیبت کردم...

++ بازم ممنون بابت کامنت هایی که واسه پست قبل گذاشتید :) یه دنیا دوستون دارم و شرمنده‌ام که پست هام اینجور شده... 

+++ حالا شایدم سعی کردم یه جور قابل تحملتر و منطقی تو و سوبر (sober!!!) تری نوشتم و شرمنده شما نشدم :'))

  • آنیا بلایت

عنوان بنویسم تو این شرایط؟ :')

امروز یهو اونقدر حالم بد شد که هر چیزی که نباید میگفتم رو گفتم به خانوادم. اونقدرم عصبانیم و اونقدر ته کشیدم و اونقدر لجم گرفته از همه چیز و اونقدر از تمام دفعات پیش حالم بدتره که نمی‌تونید تصور کنید. این هفته‌ی مزخرف رو تموم میکنم و بعد یه کارایی میکنم تا واقعا همه کس دست از سرم برداره. اونقدر راه های عجیب و غریبی که ازم بعید بوده رو پیش میرم که همه شاخ درارن.
نمیدونم گفتم یا نه که چقدر از شیمی متنفرم و اینکه شیمی زرد پی آشیلم بوده تو کنکور و گند شدن رتبه‌ی پارسالم به خاطر این بود که دانش آموز تجربی احمق بیشعور نا امید افسرده‌ای مثل من شیمیش رو یک درصد زده بوده.
ولی می‌دونید چیه؟ میخوام برم یه شهر دور توی یه دانشگاه خنده دار و مزخرف شیمی بخونم. با اینکه با رتبه‌‌ی احتمالیم چیزای خیلی بهتری هم میشه رفت. بعدش صد سال یه بارم بر نمیگردم و هیچ مهمونی و عروسی و عزایی هم شرکت نمیکنم. هر کااااری که دلم بخواد میکنم تا به بقیه ثابت کنم چقدر غیرقابل پیش بینی و کنترلم.
ولی بعدش دیگه خیال فک و فامیل راحت میشه که  آخیش دختر فلانی نرفت فلان رشته تا از بچه‌های ما جلو بزنه و دوباره دهنشون رو میبندن و اظهار نظر نمیکنن که کنکور چی شد یا برو چیکار کن. اون همسایه امر به منکر کن رو هم دیگه نمیبینم که بخواد واسم پیش بینی کنه که حجابم رو چند سال دیگه میذارم کنار و یا فلانی پیشنهاد بده که دخترت رو زودتر بفرست دانشگاه که شوور گیرش بیاد و خوب نیس که خواستگار رد میکنی و فلان. 
از همه مردم بدم میاد.
از اون همسایه‌ای که دخترش  از وسط بهشت و ناز و نعمت و امکانات با یه رتبه‌ی افتضاح سال عهد بوق پردیس پزشکی یه شهر آشغال قبول شده و به من میگفت برو پرستاری بخون و هییییی پشت کنکور نمون بدم میاد‌.
از هر کسی که هر جوری هر دفعه درمورد کنکور ازم سوال پرسیده متنفرم. 
از اونی که هدفش حسابداری دانشگاه آشغاله ولی درمورد آینده من نظر میده متنفرم.
میخوام به همه ثابت کنم که چقدر قدرت اینو دارم که هرکاری بخوام رو میکنم. اینکه اصلا من شاید نخوام هیچوقت به اون غایت مقدس و بلند مرتبه و گل و بلبلی و رنگین کمونی و اکلیلی ازدواج برسم یا در حد پسرای احمق و مفت خورشون باشم. اینکه هر جایی که بخوام هر رشته‌ای که بخوام رو میخونم. هر وقتم دلم بخواد میرم دانشگاه و هر مهمونی که دلم‌بخواد رو میرم و هر کدومم نخوام نمیرم و به هر سوالی که دلم بخواد جواب میدم.
 تازه دلم میخواد اینجا بتونم فحش بدم و ولی هی رعایت کردم.
اینجام فحش میدم که بدونید هر کاری بخوام میکنم.
فااااک. فاک به این شرایط.

  • آنیا بلایت

چه خبرتونه؟! چه خَ بَ رِ تووونه؟! =))

دختر کلاس هفتمی فامیلمون، استاتوس [ شایدم بایو=)) ] تلگرامش رو گذاشته "کاش هیچوقت نمی‌دیدمش" =))
اونوقت من دل تو دلم نیست قسمت سوم انیمیشن هتل ترانسیلوانیا رو ببینم و حدودا سه یا چهار بار قسمت سوم انیمیشن مینیون ها رو توی یک سال اخیر دیدم =)))  نمیدونم چرا از انیمیشن دیدن خیلی بیشتر از فیلم دیدن لذت میبرم و معمولا به یه بار دیدنشون هم بسنده نمیکنم =)) قسمت های مختلف همین هتل ترانسیلوانیا و مینیون ها رو با دوبله و بی دوبله چندین بار دیدم و عین چی باهاشون خندیدم هر بار=)) 

  • آنیا بلایت

عاااایم شااااینینگ لاااایک فایر ورکس اور یو سَد امپتی تَون


من ته کشیدم. آهنگام ته کشیدن‌. احساساتم ته کشیدن و حتی دیگه غصه تو دلم نیست. پوچِ پوچِ پوچ شدم. تهیِ تهی. وسط این خلا وحشتناکی که توش گیر کردم dear john رو پلی کردم و آرزو میکنم ای کاش میشد بشینم پشت ماشین و بی مقصد رانندگی کنم و صداش رو تا ته زیاد کنم و اونجاش که میگه
" and I look back and regret , I ignored when they siad run as fast as you can"
از ته دلم هوار بزنم. ولی از اونجایی که گواهی نامه ندارم و حتی اگه داشتمم مطمئنم فرقی نداشت، نشستم توی خونه و یه جوری با غصه میخونم :
"Don't you think 19 was too young to be messed with? the girl in the dress cried the whole way home...."
که نزدیکه اشکام به خاطر شکست عشقی‌ای که توی نوزده سالگی خوردم سرازیر بشن، در حالی که هیچوقت نه شکست عشقی خوردم نه نوزده سالم بوده. به خودم میگم کاش به جای این بلاتکلیفی مسخره‌ و کشدار ، غم شکست عشقی رو داشتم تحمل میکردم و به جاش روح غصه‌دارم شعر می‌نوشت مثلا.
کاش بگذره. دیر یا زودش فرقی نداره. فقط بگذره. باور می‌کنید یه قسمت بزرگی از وجودم باور کرده که قراره تا ابد همینقدر بلاتکلیف باشم؟ اصلا نمیتونم تصور کنم یه روزی دغدغه‌هام از این بلاتکلیفی به چیز دیگه‌ای تغییر کنن. نیاز دارم که از خودم راضی باشم ولی حس میکنم هیچوقت نمیشه. چون همیشه اونقدر پرفکشنیست بودم که یه صدایی از اعماق وجودم هوار میزده که هر کاری کنی کافی نیست‌. هیچوقت عالی نیستی.
کلا از خودم بدم میاد :'))
اصلا این چه پستیه که دارم میذارم؟ نمیدونم والا.
شمام برید سر درس و مشقتون. ببخشید وقتتون رو گرفتم:'))


پ.ن:عنوان چی میگه؟

I'm shining like fireworks over your sad empty town 



  • آنیا بلایت

پشت آبشار

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

از پشت یه آبشار بلند براتون می نویسم!

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan