ویروس عجیب غریب و مقاوم :|

یه فامیل گرامی داریم ما، با اینکه شاغل نیست بچه‌ش رو میفرسته مهدکودک و حتما می‌دونید مهد کودک در واقع مهد بیماری واسه بچه‌هاست -_- انواع اقسام بیماری‌ها رو بچه‌ها میگیرن و تازه چیز زیادی هم یاد نمیگیرن اونجا و به نظر من به جای اینکه چندین ساعت در هفته بچه رو اونجا ول کنی بهتره کلاسای ورزشی و کلا هر کلاس دیگه‌ای که سه چهار ساعت در هفته وقت میگیره بچه رو ثبت نام کنی، چون هم کیفیت کلاسا بهتره و هم کثیفی مهد رو نداره!
داشتم میگفتم؛ این فامیل ما تونتی فور سون [بیست و چهار ساعت هر روز هفته یا به عبارتی همیشه‌ی خدا =)) ] بچه‌ش انواع بیماری ها رو از مهد میگیره و مریضه. جالبی قضیه اینجاست که اصلا رعایت نمیکنه که بچه‌های بقیه رو بیمار نکنه و موقعی که بچه‌ش بیماره میاد مهمونی و هیچ تلاشی هم نمیکنه که بچه‌ش رو دور نگهداره :'| ما تمام سعیمون این بود که به خاطر وی‌وی زیاد باهاشون رفت و آمد نکنیم ولی واقعا نمیشد و مثلا یهو سرزده میومد خونه‌مون یا یه جایی که ما مهمون بودیم -_-
عاغا ما تمام زمستون رو کلی رعایت میکردیم که وی‌وی مریض نشه و با ده ثانیه برخورد داشتن با اون فامیل گرامی یهو میفهمیدیم بازم بچه‌ش سرماخورده و وی‌وی مریض میشد :'| [ تازه خیلی وقتا میگفت آلرژیه و از ما اصرار که نیست و از اون انکار :'))) ]
پارسال توی یکی از همین برخوردا وی‌وی یه جور سرماخوردگی ( باید بهش بگیم سرماخوردگی؟ :| نمیدونم والا :| ) عجیب از این بچه‌ گرفت که اولاش هیچ علامتی جز تب و بدن درد نداشت و بعدا یه سری علایم دیگه مثل لکه‌های قرمز روی پوست و اینا پیدا کرد و علائم بیماریش هی میومدن و میرفتن و بی‌نهایت اذیت شدیم. حالا بعد از کمتر از یکسال یهو من متوجه شدم که ناخن یکی از انگشتای وی‌وی از ریشه داره جدا میشه :'| اون لحظه واقعا داشتم از غصه و وحشت می‌مردم و وقتی به یکی از فامیلامون که پزشک عمومیه نشون دادیم گفت ممکنه ضربه خورده باشه و نگران نباشید. خلاصه اون ناخونه افتاد و همزمان یکی زیرش رشد میکرد و ما همه فکر کردیم که حتما ضربه خورده بوده که یهو دیشب وقتی داشتم دستای وی‌وی رو میشستم دیدم ناخن انگشت وسط اون یکی دستش هم اینجور شده :||| این دفعه واقعا وحشت کردم چون دیگه میدونستم ضربه‌ای در کار نبوده و حتما یه مشکلی هست. کلی گوگل کردم و بیشتر نتایج سرچ‌هام این بود که اینا به خاطر کمبود یه سری ویتامین و ایناست یا یه جور بیماری خود ایمنی! اون آخرا یه جا خوندم که یه جور ویروسه و یه خانم سه تا بچه‌هاش یهو این مشکل رو پیدا کرده بودن و چیز جدی نبوده و با مراجعه به پزشک حل شده.
امروز عصر مامانم وی‌وی رو پیش متخصص اطفال برد و تشخیص ایشون این بود که این ویروس یه جور سرماخوردگیه که از سال قبل توی بدنش مونده  و وقتی علائمش رو گفته متوجه شدن همون سرماخوردگی عجیب و غریب پارسال بوده -_- یعنی واقعا توی این مدت کوتاه اونقدر نگران شدم و اونقدر فکر عجیب و غریب به سرم زد که داشتم نابود می‌شدم :| من نه خون‌ترسی دارم و نه اینجورم که سریع از دیدن یه سری چیزا چندشم بشه یا بترسم ، ولی واقعا روی وی‌وی حساسم و یکی دوبار که زمین خورد و لبش از داخل خون اومد من نمی‌تونستم اصلا نگاه کنم و احساس میکردم هر لحظه ممکنه سکته کنم =')) یا مثلا وقتی کوچیکتر بود و تازه یاد گرفته بود راه بره و با کله و بدجور زمین میخورد و صدا میداد من سکته میکردم هر دفعه و اصرار میکردم باید ببریمش بیمارستان :')) ولی هیچکس به حرف من گوش نمیکرد :| آخر سر خودم در طول شب میرفتم بالای سرش و دائم چک میکردم که حالش خوب باشه :')) یا وقتی تازه به دنیا اومده بود و دو روزه بود، یه بار بعد کلی گریه کردن خوابید و من از بالای سرش تکون نمیخوردم چون واقعا از اون سکوته می‌ترسیدم که توی خواب اتفاقی براش بیوفته :'| حالا بیدار هم که بود و گریه میکرد می‌ترسیدم خیلی گریه کنه و اتفاقی براش بیوفته :')))
واقعا از هرچیزی توی دنیا بیشتر دوستش دارم و تحمل دیدن کوچیکترین چیزی که اذیتش بکنه رو ندارم! خدا رو شکر که این قضیه چیز جدی‌ای نبود، ولی ای‌کاش مردم یاد بگیرن بچه‌های مریضشون رو در ارتباط با بچه‌های دیگه نذارن و بدونن چون بچه‌ی خودشون مریض شده نباید بیخیال باشن و یه بچه‌ی دیگه رو مریض کنن!
+ من  آبله مرغون و سرخچه و اوریون و اینا رو اصلا نگرفتم :| خیلی می‌ترسم این بچه فامیل بگیره و به وی‌وی و بعدش من ویروس رو منتقل کنه :| چند تا از این ویروسای عجیب و غریب رو که وی‌وی گرفته بود من هم گرفتم پارسال -_-
++ یه پست درمورد نادیا مراد پیش‌نویس کردم و سر فرصت منتشر میکنم!!

  • آنیا بلایت

ماتریوشکا!


چند وقت پیش که رفته بودیم خونه‌ی مادربزرگم، شبکه چهار داشت یه برنامه رو نشون میداد که چند نفر واسه‌ی ساختن مجسمه رقابت می‌کردن و یه جور مسابقه‌ی سفالگری بود و باید مجسمه‌هایی میساختن که توی هم می رفتن و شبیه اون عروسکای روسی بودن که وقتی بازشون میکنی یه کوچیکترش داخلشونه =))) بعد من یهو گفتم که یادمه وقتی بچه بودم مسافرت رفته بودیم یه جایی و خونه‌ی یکی مهمون بودیم که من یه دونه از این عروسکای روسی دیدم و هی دونه دونه بازشون می‌کردم و کیف می‌کردم=)) از همون موقع تا الان آرزوی داشتن یکی از اینا مونده ته دلم =)) بعد یهو کل خانواده شگفت زده شدن که تو اینو چجور یادت مونده بچه؟=))))) کاشف به عمل اومد که اواخر سال ۸۱ رفته بودیم تهران و توی اون سفر رفته بودیم خونه‌ی یکی از اقوام که تازه از مسافرت برگشته بوده و واسه سرگرم کردن من یه دونه از اون عروسکای روسی داده دستم که باهاش بازی کنم :')) و من متولد شهریور ۷۸‌ام و اون موقع احتمالا دو سال و نیمه بودم :')) کلا از بچگی خیلی از خاطراتم رو یادم میاد و کلی خاطره‌ی واضح رو از سه سالگی تعریف کردم واسه بقیه، ولی این یکی دیگه خیلی قدیمی بود و شاید قدیمیترین خاطره‌ی ذهنم باشه حتی :))
واقعا جالبه که چقدر احساسات و خاطرات بچه‌ها توی سن کم موندگارن و درک و فهم بچه‌ها توی سن کم بیشتر از اونیه که بزرگترا فکر می‌کنن و باید مراقب تک تک رفتارهامون در برابر فسقلیا باشیم حسابی :')) ایشالا که همه‌ش خاطرات قشنگ توی ذهن بچه‌ها بمونه :)
+ من هنوزم یه دونه از این عروسکای روسی میخوام :(
++ اوضاع درس خوندنم خوبه‌ها:)) ولی نمیدونم چرا گاهی اوقات یهو یه جور وحشتناکی اضطراب میگیرم و دوست دارم کتاب رو ببندم و پتو بپیچم دور خودم و سعی کنم همه چیز رو فراموش کنم :'| بعدا که برمیگردم سر درس هی به خودم میگم عزیز دلم منطقی باش دیگه :')) ببین ترس نداره :')) بیخیال نتیجه :')) بیا دور هم این سه چار صفحه رو بخونیم ببینیم حرف حسابش چیه :'))♡
+++ یهو یاد یه خاطره‌ افتادم :')) یادش به خیر دورانی که کنکور واسمون خیلی دور بود، اونقدر توی مدرسه می‌خندیدیم که وقتی بر‌میگشتیم خونه از گلو درد توهم سرماخوردگی میزدیم=)) یه بار خیلی بی‌دلیل به فامیلی یکی از دوستامون که "قربانی" بود اینقدر خندیدیم و اینقدر ترکیبای عجیب و غریب واسش ساختیم که اشک از چشمامون جاری شد =')) خیلی دلم واسه اینجور دیوونه بازیا تنگ شده :'(
++++ ماتریوشکا اسم روسی این عروسکا هست :'))♡ خیلی خوش آواست، نه؟ ^-^

  • آنیا بلایت

من ناپلئون، من دزیره!

تابستونم با هق هق شدید و کوتاه کردن موهام با قیچی آشپزخونه شروع شد. از کنکور که برگشتم خیلی ترسیده بودم و حس میکردم همه‌ی درس‌ها رو ده بیست درصد زدم و اصلا یادم نمیومد چقدر سوال حل کردم. توی غم داشتم خفه می‌شدم و انگار که توی یه دریای طوفانی غرق شده بودم. صداهای اطرافم ناواضح بودن و تصویرای اطرافم ناواضح‌تر. وسطای ظهر بود که پرده‌ رو کشیدم. مثل وقتایی که سوم دبیرستان بودم و از مدرسه که برمی‌گشتم عاشق دزیره خوندن توی نور کم بودم و روی مبل آبی توی اتاقم ولو می‌شدم و خاطرات دزیره رو می‌خوندم. اون روز ولی دزیره خوندنی در کار نبود. دزیره لابلای کتابای کلاسیک دیگه توی کتابخونه جا خوش کرده بود و انگار هر خطش شده بود وصف اون شب بارونی‌ای که دزیره روی پلی که روی رودخونه‌ی سن بود گریه می‌کرد و همزمان ناپلئون کنار افراد با نفوذ سعی می‌کرد قلبمه سلمبه حرف بزنه و خودی نشون بده. واسه من رودخونه‌ای درکار نبود. همزمان دزیره و ناپلئون قصه‌ی خودم شده بودم و خودم به خودم آسیب زده بودم. رودخونه‌ها و دریاچه‌های شهر توی ظهر آفتابی هشتم تیرماه با خوشحالی شُرشُر می‌کردن و من توی اتاقم داشتم غرق می‌شدم. پر بودم از حس دویدن و رفتن و رفتن و رفتن و رفتن و رفتن و یه جور بدی محکوم بودم به نرفتن. با یه پلی لیست پر از لانا دل ری و سیا اشک ریختم ولی بازم نفسم بند اومده بود. 

رفتم جلوی آینه. دستگیره‌ی پنجره گیر کرده بود به یه قسمت پرده و آفتاب دزدکی حال خرابم رو دید میزد و پشت موهام قایم شده بود. یهویی همه‌ی اون حس دویدن خلاصه شد توی حرکت قیچی لابلای موهام و بوی شامپویی که به موهام میزنم توی اتاق پخش شد. وحشتناک بود. موهای مرتب و هم‌اندازه‌ و بدون موخوره‌‌ی بلندم رو داشتم کوتاه می‌کردم و درست وقتی وسط کار بودم دلم لرزید. وحشتناکتر از اون ادامه دادن بود ولی تمومش کردم...

*

عصر که سوالا رو چک میکردم فهمیدم که گند زدم ولی نه به اون اندازه‌ای که فکر می‌کردم و در واقع اصلا ده درصدی که هیچ، زیر سی درصد هم نداشتم و کلی از سوالایی که حل کرده بودم یادم اومد.

*

بقیه‌ی تابستون رو با موهای کوتاه گذروندم و کلی شب بیداری... مسافرتایی که براشون برنامه ریزی کرده بودیم یکی یکی با مشکلات مختلف کنسل شدن و فقط یکبار تهران رفتیم که حقیقتا اون حجم شلوغی و بین فامیلا بودن خیلی اذیتم کرد و با دو تا دونه آفت دردناک و خستگی برگشتم خونه :')) 

چیزای قشنگی هم برام اتفاق افتاد! مثل اینکه برای اولین بار یه دونه از این کلیپسای فانتزی کوچولو خریدم و حالا که موهام اینقدر کوتاه بود می‌تونستم استفاده کنم :)) و اینکه توی اوج گرما پیش میومد که روزی دو بار برم حموم و خیلی راحت بودم. گواهی‌نامه گرفتم:)) یه دوربین به نظر خودم خفن خریدم :)) [اینم واسه خودش ماجرا داره-_- وقتی تمام مراحل خریدم تکمیل شده بود و فقط پرداخت مونده بود بابام گفت بذار بخوابم و یه ساعت دیگه پرداخت کنیم و یه ساعت دیگه یک میلیون گرون شد و دیگه ارزون نشد:'))] بعد از کلی منیریه گردی (!) یه مایوی آبی روشن خیلی خوشگل خریدم و هم تهران و هم شهر خودم چندین بار باهاش رفتم استخر و کلی توش راحت بودم و همزمان رنگش کیلو کیلو بهم انرژی میداد! و اینکه بعد از مدتها دوباره توی رودخونه شنا کردم [ البته با بورکینی یا همون مایو اسلامی :')) ] و دوباره حس خوب شنا کردن کنار ماهی‌ها و حرکت جریان آب رو تجربه کردم و به یکی از آرزوهای بزرگم که از صخره پریدن توی آب بود هم رسیدم :')) چندتا کتاب خوندم و چند تا فیلم خوب دیدم و هشت فصل فرندز دیدم :')) [ دلم نمیاد فرندز رو تموم کنم و از طرفی هم دلم میخواد زودتر تمومش کنم :'(( چرا اینقدر خوبهههه؟:'(( ]. با پ وقت زیادی نگذروندم... ولی حالا اصلا ناراحت نیستم و حس میکنم واقعا رابطه‌مون به آخراش رسیده و اینجوری راحت‌تر میتونم با تنهاییِ الآنم کنار بیام...

*

من مردود شدم و حالا پشت کنکوری‌ام. ولی می‌ترسم از نوشتن. باور کنید پُرَم از حس رفتن و رفتن و رفتن ولی حالا موندم و باید بجنگم. احساس میکنم شاید بعضیاتون بهم به چشم یه سیاه‌لشکر کنکور نگاه کنید و یا اینکه نوشته‌هام اصلا ارزشی نداشته باشن... سر قضیه‌ی به اشتراک گذاشتن من خیلی درگیری داشتم و دارم هنوز. نمیدونم اینکه خاطراتم رو میگم چقدر درست یا غلطه. اولش که اینجا رو ساختم اصلا قصد نداشتم از کنکور بگم ولی انقدر احساس راحتی کردم که حتی از کنکور هم صحبت کردم. من بی‌نهایت اینجا رو دوست دارم و واقعا توی روزای وحشتناکم من رو نجات داد و دوباره به زندگی برگردوند. هیچوقت نشده از خوندن خاطرات کسی خسته بشم یا به خودم بگم چرا باید این چیزا رو به اشتراک بذاره، ولی برای خودم مثل موارد دیگه خودم رو بدجور قضاوت میکنم و رفتارام رو زیر سوال میبرم :'))  این عادت زیر سوال بردن خودم،  خیلی وحشتناک اذیتم میکنه و بهم یه اضطراب وحشتناک میده که باید حسابی باهاش بجنگم و سعی کنم با خودم مهربون باشم. 

این پست به درد نخور رو نوشتم که برخلاف هیولای منع کننده‌ی درونم که از قضاوت شدن حتی بیشتر از شکست خوردن می‌ترسه و دوست داره یه گوشه بشینم و هیچ‌ کاری نکنم، عمل کنم. خلاصه ببخشید که این چیزا رو نوشتم... و اینکه خیلی خجالت می‌کشم بابت اینکه پشت کنکوری شدم :')) 


پ‌.ن۱: ساعت پنج صبح و بعد از اینکه اون ایمیل ها رو واسه‌ی اون ماهنامه‌ها فرستاده بودم خوابیدم و بعدا که بیدار شدم بلافاصله احساس حماقت کردم به خاطر اینکه اون ایمیل ها رو فرستاده بودم:')) یکی از ماهنامه‌ها بهم جواب داد که ایمیلتون رو خوندیم و اگه خواستیم متنتون رو چاپ کنیم تا یک ماه دیگه باهاتون تماس میگیریم و اون یکی ماهنامه هم اصلا جوابی نداد و فکر نمیکنم  اون سردبیر اصلا ایمیلش رو چک بکنه :')) یک ماه گذشت و خبری هم نشد از اون یکی :')) فعلا فعلنا دیگه سمت این حرکت نمیرم :'))

پ.ن۲: تیتر تغییر داده شده‌ی آهنگ دزیره‌ی آلبوم پاروی بی‌قایق محسن چاووشیه! 

" من ناپلئون ، تو دزیره

تو یه طوفان من جزیره... "

  • آنیا بلایت

Rock bottom

دیگه آخرشه. آخر هر چی حس وحشتناکیه که میشه داشته باشم و تصمیم گرفتم فردا جدی این وضعیت رو تموم کنم و باهاش بجنگم. دوست نداشتم اینقدر پیش برم توی بد شدن و افتضاح شدن، ولی اینجور شد و اصلا دست خودم نبود. حالا دیگه فرقی نداره چقدر سخت باشه ولی باید تمومش کنم.

تصورش رو بکنین. 

توی دنیایی که شفق قطبی وجود داره و هزارتا ماجرای شگفت انگیز لابلای صفحات کتابا قایم شدن، چرا من باید دلم بخواد بمیرم و همه چیز تموم شه؟

میخوام دوباره با مامانم حرف بزنم. واقعا نیاز دارم که بشینه پای حرفام و نیاز دارم یه اعترافایی بکنم و بگم درمورد بعضی چیزا حق با اون بوده. بگم که چقدر نیاز دارم مطمئن شم بی‌قید و شرط دوستم داره. 

من این افسردگی رو دوست ندارم. 

هیچی این حال رو دوست ندارم.

باید تغییرش بدم.

نمیتونم از غصه بمیرم. نمیشه. نمیخوام.

پ.ن: واسم دعا کنید :') خیلی نیاز دارم :') 


  • آنیا بلایت

باورم نمیشه دارم اینکارا رو میکنم!!!

وای:))

وایییی:))))

بچه ها:)))))) من از زمانی که فسقلی بودم آرزو داشتم که توی یه مجله یا روزنامه چیزایی که می نویسم چاپ بشه و سال 89 و 90 برای روزنامه ی استانمون چندتا از متن هام رو فرستادم و چاپ شد و این آخرین تجربه‎ی زندگیم درمورد این حرکات بوده:))) توی چند سال اخیر که دبیرستانی و بعدش پشت کنکوری بودم نهایت تلاشم خریدن ماهنامه ها و هفته نامه های مورد علاقه م بود و حسرت خوردن از دور برای اون آرزوی قدیمیم:))) حالا برای دو تا از ماهنامه های مورد علاقه م دو تا متن رو ایمیل کردم و خیلی هیجان دارم :)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))) حتی اگه موفق هم نشم مهم نیست و همینکه بعد از سالها دارم کارایی رو میکنم که دوست دارم و براشون لحظه شماری می کردم کافیه:)))

پ.ن: این پست رو با یکم ویرایش برای یکی از ماهنامه ها فرستادم و یه ذره می ترسم که فکر کنن سیاسی و یا مورد داره و بعدا بدبخت بشم و جواب ایمیلم این باشه که نه تنها متنت خیلی افتضاح بود بلکه سیاسی هم بود و ما به زودی تو رو زندانی می کنیم :| خلاصه اگر بلایی سرم اومد شما بیاید پا درمیونی کنید و بگید این فسقله آنیا اهل سیاست و فلان نیست اصلا و چیزی تو دلش نیست:|


  • آنیا بلایت

علایق دور افتاده‌ی آنیا بلایت!

نمی‌دونم از روی پست‌هام توجه شدید یا نه ولی من به شدت عاشق کامیک هستم :)) کامیک‌هایی که دوست دارم هم حتما نباید یه سری کامیک معروف توی کامیک‌ بوک‌های معروف باشن، بلکه اکثرا کامیک‌های کوتاهی هستن که به یه سری افراد با شوخ طبعی و خلاقیت زیاد و استعداد نقاشی متوسط تعلق دارن. یادمه خودم وقتی سال اول راهنمایی بووم یه دفترچه‌ی کوچیک داشتم که وقایع هر روز مدرسه رو توش می‌کشیدم و دیالوگای معلم‌ها و دانش‌آموز ها رو خنده‌دار میکردم و می‌نوشتم. بعد از اون خیلی کم توی دبیرستان این کار رو انجام میدادم. از وقتی که یادمه همیشه دلم می‌خواست که بتونم یه کرکتر خاص درست کنم و طنز‌های توی ذهنم رو با کامیک ثبت کنم:)) اما متاسفانه فعلا ایده‌ی خاصی در نظر ندارم و غیر از اون به خاطر این گوشه نشینی‌هام شاید اتفاق‌های جالبی برای کامیک ساختن به ذهنم نرسه! دوم شهریور تولدم بود و یکی از دوستام یه کامیک بوک فسقلی واسم درست کرده بود و یکی از خاطراتمون توی دبیرستان رو بصورت کامیک در آورده بود! بی‌نهایت عاشق اینجور هدیه‌های خاص هستم:)) همیشه دوست داشتم که برای تولدم یه دست‌نوشته یا نقاشی یا یک قطعه موسیقی یا هرچیز ساده‌‌ی دیگه‌ای که با یه خورده وقت و توجه برای من خاص شده باشه هدیه بگیرم. ولی همیشه کادو‌های ساده‌ گرفته بودم و اصلا انتظار نداشتم امسال هم از کسی چنین هدیه‌ای بگیرم! اونقدر خندیدم با اون کامیک و اونقدر حالم رو خوب کرد که قابل وصف نیست. از همه بهتر اینکه دوباره یاد این آرزو‌ی خلق کردن کامیک رو به خاطر آوردم و دارم بهش فکر میکنم:))
دوست دارین توی این پست چندتا از پیج‌های کامیک های مورد علاقه‌ام توی اینستاگرام رو معرفی کنم؟:))
1. YesImHotInThis


ادمین این پیج هدی هست. یه دختر محجبه‌ی مسلمان که امریکا زندگی می‌کنه. از اسم اکانتش میشه اوج قشنگی طنزش رو متوجه شد! اگه شما محجبه بوده باشید همیشه و در هر فصلی با این سوال از طرف بقیه مواجه شدید که " توی این لباسا گرمت نیست؟" باور کنید دوست صمیمیم که پنج ساله باهاش دوستم تقریبا هر بار که بیرون میریم هر دفعه و توی هر فصلی ازم می‌پرسه گرمت نیس با این لباسا؟ :| و من هر دفعه جوابم نه هست! راستش من نه گرمایی‌ام نه سرمایی! من هم مثل بقیه گرمم میشه ولی حجابم خیلی برام اهمیت داره و غیر از اون یه راهکار هایی مثل هر روز دوش گرفتن توی تابستون یا همیشه رنگ روشن پوشیدن یا بافتن موها زیر روسری باعث میشه زیادی گرمم نشه و گرما رو مثل بقیه حس کنم. اینا به کنار :)) داشتم درمورد این اکانت می‌نوشتم :)) هدی جواب این سوال رو اینجور میده "yes I'm hot in this!" توی انگلیسی کلمه‌ی hot یه معنی دیگه هم داره که میشه جذابِ خودمون تقریبا :)) وقتی این سوال رو از هدی میپرسن اون جواب سوالا رو اینجور میده که آره به نظرم خیلی جذاب شدم توی این لباسا! یا آقا مزاحم نشو من ازدواج کردم :)) یا اینکه به نظرم من بیشتر بانمک هستم تا جذاب! کلی کامیک بامزه درمورد همین سوال نوشته که باید بخونید حتما!
هدی خیلی از مشکلات یه خانم محجبه توی کشورایی که اکثریت مسلمان ندارن رو بصورت طنز نوشته ولی من تقریبا ۹۰ درصد مشکلاتش رو همینجا دارم و حس میکنم بقیه‌ی محجبه‌ها هم همینطور هستن:)) یه کرکتر به اسم سوزان هم توی کامیک‌های هدی وجود داره که یه اسلام گریزه و به قول هدی ایزلاموفوبیا داره:)) مثلا هر دفعه از هدی میپرسه که شوهرت مجبورت کرده حجاب بپوشی یا شوهرت نمیذاره بدون اجازه‌ش نفس بکشی؟ درصورتی که رابطه‌ی هدی و شوهرش، جهاد، مثل بقیه‌‌س :)) یا مثلا به هدی میگن برگرد به کشور خودت درصورتی که چندین نسل قبل از هدی امریکا زندگی میکردن و هدی خودش رو امریکایی میدونه! نظر من رو درمورد نقاب پوشیون خانم‌ها و اینکه چرا نباید غیرقانونی بشه رو هدی تغییر داد و قبلا توی یکی از پست‌هام درموردش صحبت کردم :)) اکانت هدی رو فقط محجبه‌ها فالو نمیکنن. بلکه افراد مختلف با دین و نژادهای مختلف فالوش میکنن چونکه واقعا توی کارش بی‌نظیره و خیلی مشکلات رو که هرکسی با هر دین و نژادی داره رو در قالب طنز بیان میکنه و تفاوتش با بقیه‌ی کرکتر های کامیک‌ها اینه که کرکتر اصلی کامیک‌های هدی محجبه‌س:) به شدت پیجش رو پیشنهاد میکنم ^-^
2. ArtByMoga


از خنده‌دار بودن و طنز بی‌نظیر ادمین این پیج بگذریم، چیزی که من رو خیلی به این اکانت علاقه‌مند کرده کرکتر‌های کامیکش هستن. توی کامیک‌های مگ شما فقط کرکتر‌هایی از یه دین یا نژاد نمی‌بینید. توی بیشتر کامیک‌ها کرکتر ها افراد سفیدپوست عادی هستن، ولی توی کامیک‌های مگ شما از هر نژادی و از پوششی کرکتر می‌بینید. سیاه‌پوست‌ها، چهره‌های شرقی، دخترهای محجبه، دختر‌هایی که موهاشون رو بازکات کردن و غیره و غیره. با وجود این تنوع کرکتر، داستان کامیک‌ها تغییری نمیکنه و تلاش مگ اینه که به مردم بفهمونه هر کسی با هر دین و نژادی یه انسان مثل همه‌ی ماست و باید افراد متفاوت رو توی زندگی‌هامون بپذیریم و چیزمتفاوت یا ترسناکی درمورد کسایی که با تفاوت دارن وجود نداره! اوایل زیر پست‌های این پیج کامنت‌هایی مثل "قضیه اون دختر مسلمانه چیه؟" یا "ربطش رو به حجاب اون دختر مسلمان نفهمیدم" یا "چرا اون سیاهپوسته اینجور لباس پوشیده؟" رو خیلی می‌شد دید و ادمین با حوصله توضیح میداد که قرار نیست پوشش کرکتر ها تغییری توی داستان ایجاد کنه و آدمای متفاوت از ما هم مثل ما هستن و باید مثل بقیه عادی به نظر برسن.

به شدت با این کار مگ موافق هستم و به نظرم توی تبلیغات تلویزیونی ، فیلم‌ها ، داستان ها و غیره و غیره تنوع افراد رو رعایت کنن که مردم فقط یه سری آدم خاص رو عادی تلقی نکنن! چیزی که توی صدا و سیما و سینمای ما تقریبا وجود نداره! از بحث پوشش که بگذریم، کرکتری که لهجه داره توی فیلم‌ها و سریال‌ها تقریبا وجود نداره، مگر اینکه بخوان یه شخصیت ساده لوح رو شهرستانی و لهجه‌دار نشون بدن! مثلا توی سریال پایتخت کرکتر ریما رامینفر که معمولا فرد دانای جمع بود لهجه نداشت! هرچند به نظرم لهجه داشتن بقیه به صورت توهین‌آمیزی نبود و خیلی هم بامزه بود، ولی جای شخصیت لهجه دار عاقل خیلی خالی بود!
یکی از چیزایی که درمورد برنامه خندوانه دوست داشتم لهجه‌ی جناب‌خوان بود:) بنظرم خیلی قشنگ میشه اگر از این تنوع لهجه و فرهنگ‌ها بتونیم اینقدر قشنگ توی تلویزیون و سینما و غیره استفاده کنیم.
3. Theawkwardyeti

این یکی رو فکر کنم خیلی‌ها بشناسن:)) کرکتر های این کامیک‌ها اعضای داخلی بدن هستن و واقعا کامیک‌های فوق‌العاده‌ای هستن و من به شخصه عاشق تفاوت کرکتر مغز و قلب هستم:))
4. Lorynbrantz

با اینکه نقاشی این کامیک‌ها خیلی ساده‌س ولی احساسات رو خیلی خوب و بامزه میشه توی چهره‌ی کرکترها دید :))
5. Sarahandersencomics

من هر چقدر از بامزه بودن این کامیک‌ها بگم فایده نداره و کم گفتم:)) بی‌نهایت عاشق کرکتر‌های این کامیک یعنی خود سارا و حتی احساساتش که بعضی وقتا کرکتر دارن مثل انگزایتی هستم:)) حتی نقاشی کامیک‌ها به تنهایی خنده‌داره و من استکیرهاش رو توی تلگرام دارم و هر دفعه که ازشون استفاده میکنم کلی می‌خندم :)) قبلا هم چندین بار توی پست‌های وبلاگم از کامیک‌هاش استفاده کردم:))
6. Cassandracalin

کلی اسکرین شات از کامیک‌های این دختر دارم و هیچوقت قدیمی نمیشن :))
فعلا به معرفی کردن همین‌ها بسنده میکنم:)) ببخشید که طولانی شد یا خیلی حرفه‌ای معرفی نکردم یا درمورد کامیک و اینا حرفه‌ای و درست و حسابی صحبت نکردم:)) من فقط از دور اینجور چیزا رو دوست داشتم و هیچوقت فرصت نکردم تخصصی بهشون بپردازم :)) شما هم اگه پیج کامیک خاصی رو دوست دارید می‌تونید معرفی کنید که من و بقیه باهاش آشنا بشیم:) ♡
پ.ن: شاید کامیکی که اون دوستم برام نوشته بود رو هم گذاشتم:))
  • آنیا بلایت

تازه جنسیتشم مشخص شده =)) +

یکی از همکلاسی‌هامون باردار شده :| 

اونوقت من هنوز منتظر کیفیت ۷۸۰ قسمت سوم انیمیشن هتل ترانسیلوانیا نشستم و لابلاش به خاطر کنکور افسردگی میگیرم و اونقدر چیپس و ماست میخورم که اوردوزِ چیپس و ماست کنم =))))))))))))))

عکس پروفایل هم‌کلاسی مذکور =))

+ ماه آخرشه =))

  • آنیا بلایت

آنیا بلایت موفق می‌شود!



یکشنبه آزمون آیین‌نامه پایانیم بود و قبول شدم و گفتن که واسه امتحان تو شهری میشه فردا رفت. من به جز ده جلسه کلاس (شب اعلام نتایج رو تا صبح نتونستم بخوابم و کلاسم رو کنسل کردم و فرداش هم نشد که برم و فقط واسم حاضری زدن) و چند بار نشستن پشت ماشین خودمون دیگه تمرین نکرده بودم. ولی به خودم گفتم فوقش اینه که میوفتم:)) ظهرش یک جلسه با یکی از دوستای بابام که آموزش میده رفتم و واسه اولین بار پشت پراید نشستم :)) یه مقدار با اون تمرین کردم و بعد هم آخر شب با ماشین خودمون رفتم کلی پارک دوبل گرفتم و بابام هم اولش استرس داشت که ماشیانای مردم رو داغان کنم، ولی بعدش کم کم بهم اعتماد کرد:)) صبح روز بعدش با الف رفتم برای امتحان تو شهری؛ سر موضوع مرگ دوستش هنوزم ناراحت بود، ولی بازم مثل همیشه باهم خندیدیم و دوباره من رو از دغدغه‌های ترسناک و افسردگی و انگزایتی مزمن و همهههه‌ی چیزای بد دنیا هزار کیلومتر دور کرد. بعد از  چهل یا پنجاه دقیقه انتظار نوبتم رسید و با سه تا دختر دیگه رفتیم که سوار بشیم و اولش اسم من رو خوندن که رانندگی کنم ولی یه خانم دیگه اشتباهی نشست :)) پارک دوبلش رو خراب کرد و رد شد و بعد چند بار با لحن لوس گفت نمیشه دوبااااره امتحان بدم؟=)) افسره هم عصبانیییی ، هی میگفت نهههه نهههههه نههههههه=))) خلاصه دوباره اسم من رو خوند و من این دفعه نشستم:)) اولش یکم مضطرب بودم ولی بعدش گفتم کنکور که نیست دختر! فوقش اگه صلاحیت نداشته باشی و رد بشی میری یه هفته دیگه میای :/ وقتی نشستم روی صندلی ، افسره همه‌ش پشت سر هم میگفت روشن کن:)) ولی من تا وقتی که صندلی و آینه رو تنظیم نکرده بودم روشن نکردم و کلا همه مسائل رو رعایت کردم:)) بعدشم بهم گفت از یه ماشین نزدیک پل دوبل بگیرم که گفتم ممنوعه و بعدش از یه وانت دوبل گرفتم و واقعا دوبل بی‌نقصی بود قربون خودم برم=))))))))) بعدشم چندین بار توی سربالایی گفت وایسااااااااا بروووووو وایسااااا برووووووو=))) منم خوب روی کلاچ تسلط داشتم و عقب نرفتم اصلا:)) کلا لحنش یه جور بود که آدم رو مضطرب کنه، ولی من اصلا مضطرب نشدم و بدون توجه به این حرکاتش کار خودم رو می‌کردم:)) اونقدر توی نقشم فرو رفته بودم که وقتی گفت بزن کنار برو پایین ، تقریبا داشت یادم می‌رفت که نتیجه‌ رو بپرسم:)) بعد که گفت قبول شدی اصلا باورم نمی‌شد اینقدر آسون بوده باشه:)) چون همه میگفتن یه بار هم که شده آدم رو مردود میکنن و خیلی سخته و اینجور حرفا:))
واقعا خوشحالم که رفتم سراغ گواهینامه گرفتن. این دو سه سال گذشته، یه سری مسائل باعث شده بودن همه چیز رو عقب بندازم و سراغ کار جدید یا هیچ کار غیر درسی نرم توی زندگیم :') شاید باورتون نشه، ولی من از سال ۸۹ تا ۹۳ جوری زندگی می‌کردم که الان شاید خیلی‌ها از جمله خودم توی این سن و سال آرزوش رو داشته باشن:)) مثلا دائما استخر می‌رفتم و مسابقه‌ی شنا می‌رفتم وقتی مقام میاوردم کلی حس مفید بودن و موفق بودن می‌کردم:)) کلاس تیر‌اندازی با کمان رفتم...چیزی که توی بچگی همیشه یه رویای خیلی بزرگ بود واسم:)) یا مثلا تونستم کلاس زبان برم و دوره‌ی کانون زبان رو کاملا گذروندم و وقتی آهنگای کارتونای بچگیم رو بدون زیرنویس متوجه می‌شوم ذوق مرگ می‌شدم:)) یا وقتی که یه بروشور رو واسه بقیه می‌خوندم! یا حتی کتابای زبان اصلی... همیشه و حتی توی دوران امتحانات مدرسه کتاب می‌خوندم و در عین حال توی مدرسه هم موفق بودم. انجمن ادبی شرکت می‌کردم و چیزایی که می‌نوشتم رو اونجا می‌خوندم و به نوشته‌های بقیه گوش می‌کردم و یا باهم کتاب یا شعر نقد می‌کردیم! کانون پرورش فکری به مناسبت های مختلف همایش ادبی برگزار می‌کرد و منم با کلی ذوق و شوق شرکت می‌کردم. حتی پنج شیش بار برای صفحه‌ی مخصوص کانون توی روزنامه‌ی استان متن‌های خودم رو فرستادم یا حتی بیوگرافی چندتا نویسنده رو خلاصه کردم و فرستادم و چاپ کردن:)) با ذوق و شوق دایره‌المعارف های مختلف رو می‌گرفتم می‌خوندم و بعد با اون اطلاعات داستان علمی تخیلی می‌نوشتم:))) کلاس عروسک گردانی می‌رفتم و گروه نمایش عروسکی ما از توی استان به مسابقه‌ی نمایش عروسکی غرب کشور راه پیدا کرد و اولین بار تنهایی مسافرت رفتم و با کلی از آدمای مختلف از شهرای دیگه آشنا شدم و کلی شخصیت معروف رو دیدم و کلی تجربه‌ی فوق‌العاده داشتم که اگه بخوام بگم واقعا طولانی میشه:)) از همه بهتر وبلاگ‌نویسی می‌کردم و توی وبلاگم هم فن فیکشن میذاشتم:)) یادش بخیر واقعا:)) وقتی که فن فیکشنم رو توی برنامه‌ی ورد به پی‌دی‌اف تبدیل می‌کردم چقدر بهم حس خفن بودن دست می‌داد:)) چقدر راحت و بی دغدغه میشستم پشت کامپیوتر و بدون وقفه تایپ می‌کردم داستانم رو:)) هر کتابی که می‌خوندم رو نقد می‌کردم و هم توی دفترچه خاطراتم کلی ازش می‌نوشتم و هم وبلاگم! 
توی سه سال گذشته واقعا آخرین باری که حس موفق شدن بهم دست  داد، خرداد ۹۴ بود که فاینال آخرین ترم زبانم رو دادم... هرچند که بعد از اون واقعا احساس یه خلا بزرگ رو توی زندگیم می‌کردم و خیلی دوست داشتم که فرانسوی یاد بگیرم. ولی خانواده‌م با فعالیتای غیردرسی دیگه مخالف بودن. تا قبل از اون دانش آموز خوبی بودم ولی مدرسه جدی‌تر شده بود و بحث امتحان نهایی و کنکور بود. من واقعا درمورد درس خوندن برای کنکور بی‌تجربه بودم و مدرسه‌مون هم با اینکه نمونه دولتی بود دبیرای خیلی بدی داشت و هیچکس واسه‌ی کنکور راهنماییمون نمی‌کرد که هیچ، دبیرا و مدیر به شدت مخالف کنکوری درس خوندن و تست زدن ما بودن و اجازه نمیدادن سوالاتمون رو بپرسیم و به صورت علنی پرسیدن سوالات کنکور ممنوع بود توی ندرسه‌ی ما... به این صورت که مثلا ما نباید از یه کتاب کمک درسی ریاضی سوالات پیشرفته تر از سطح کتاب درسی رو می‌پرسیدیم و اگه اینکار رو می‌کردیم معنیش این بوده که خواستیم دبیرا رو زیر سوال ببریم و بی احترامی بوده:)) 

همه‌ی اینا گذشته... ولی اگه می‌شد الان می‌شدم خواهر بزرگتر آنیا بلایت ۱۴ - ۱۵ ساله و قشنگ راه و چاه رو بهش نشون می‌دادم که هیچ، کمکش می‌کردم فرانسه یاد بگیره ، ورزش رو ادامه بده ، واسه‌ی هفته نامه یا ماه نامه‌ی محبوبش متن بفرسته و به معنای واقعی کلمه دوباره حس کنه داره چیزای جدید یاد میگیره و داره جلو میره.
تنها کاری که از دستم بر میاد اینه که خواهرای کوچیکترم رو راهنمایی کنم و غیر از اون از این به بعد یه جوری زندگی کنم که اگر مثلا توی کنکور یا دانشگاه باختم، احساس پوچی و بی فایده بودن نکنم.
پ.ن۱: یه جایی خوندم که نوشته بود پدر و مادر ها حق ندارن به خاطر اینکه بچه‌شون موفق نشده دوستش نداشته باشن و کسی حق نداره به خاطر اینکه دوست داره به بچه‌ش افتخار کنه بچه‌دار بشه. واقعا حرف درستی بود چون کنکور و دانشگاه و شغل آینده‌م خیلی واسه‌ی خودم مهم هستن و بینهایت روی این مسائل حساسم. اما اصلا دوست ندارم کسی ادعا کنه که بیشتر از خود من نگران این مسائله. خصوصا اگه اون شخص رو دوست داشته باشم. وقتی فقط خودم روی این مسائل حساسیت لازم رو داشته باشم، اگر شکست بخورم وقتم رو روی درس گرفتن از شکست می‌ذارم. نه نگرانی اینکه حالا باید چه جوابی به بقیه بدم یا چجور قضاوتم میکنن یا دلشون رو شکستم و اینجور حرفا... سر قضیه‌ی انتخاب رشته خیلی با خانوادم بحث کردم و سعی کردم بهشون بفهمونم که نتیجه‌ی انتخاب‌های من یه قسمت خیلی بزرگی از آینده‌ی من رو تحت تاثیر میذاره در حالی که واسه‌ی اونا تقریبا بی تاثیره! اونا چندین سال پیش خودشون ۱۸ سالشون بوده و درمورد دانشگاه و شغل خودشون و حتی چند سال بعد درمورد ازدواجشون تصمیم گرفتن و اگر من رشته‌ی ایکس رو بخونم یا ایگرگ مطلقا هیچ تاثیری روی اونا نداره. ممکنه رشته‌ و شغل ایکس آرزوی اونا بوده باشه ولی من رو خوشحال نمی‌کنه.
پ.ن۲: منتظر نتایج انتخاب رشته‌ام در حالی که فقط رشته‌ها و دانشگاهایی که خودم دوست داشتم رو انتخاب کردم:)) ریسکش رو قبول کردم:)) ممکنه خیلی بد زمین بخورم و ممکنه موفق بشم:)) هر چی بوده دیگه تموم شده:)) درمورد اینکه چی انتخاب کردم هم چیزی نمیگم:)) فقط خوشحالم که حتی یک درصد هم احتمال اینکه کاری رو بکنم که دوست ندارم وجود نداره چون این بدترین نوع لایف استایل از نظر منه :)
پ.ن۳: ببخشید طولانی شد :)))) 
  • آنیا بلایت

هینچ! +[صدا و تصویر! ]

وی‌وی [خواهر کوچیکم که تقریبا سه سالشه:)) اسمش یه چیز دیگه‌ست ولی اینجا با این اسم درموردش می‌نویسم! VV ] اومده بهم میگه آجی هینچِ سفید برفی رو بیار نازش کنم :))) بعد من مونده بودم هینچ چیه که یادم افتاد نمی‌تونه "ف" اول کلمه‌ها رو تلفظ کنه و مثلا به فاطمه میگه هاطمه :))) خلاصه که متوجه شدم منظورش فنچ سفیده! میگه فنچ سفید رو برام بیار نازش کنم :))
اصلا خودتون بشنوید:

دریافت
حجم: 677 کیلوبایت


  • آنیا بلایت

من خوش‌حال ترین دختر روی کوهم...


آنیا بلایتِ با موهای شانه نشده‌ را به خاطر می‌آورید؟ همانکه دائما مشغول نوشتن سناریوی وحشتناکِ " از هر چیزی بترسی سرت میاد" بود؟ این آنیا بلایت همیشه درونم زنده و فعال بوده است و حتی در بهترین و امیدوارکننده ترین شرایط زندگی‌ام هم دست از نوشتن برنداشته است‌. فقط گاهی سرعت نوشتنش پایین می‌آید یا حواسش پرت می‌شود و ناخواسته کمی سناریو را قشنگ می‌کند. مثلا وقت‌هایی که آفتاب تابستانی، زاویه دار از پنجره به داخل اتاقم می‌لغزد و یک تکه از فرش را روشن می‌کند یا وقتی پای آینه نشسته‌ام و آفتاب اتفاقی روی موهایم می‌نشیند. یا وقتی قطره‌های عجول توی جوب با من در طول خیابان هم‌قدم می‌شوند و سمفونی آرامش بخش جاری بودن و جلو رفتن را اجرا می‌کنند. یا مثلا وقتی موهایم روی موج‌های دریا بازی می‌کنند.
  واضح‌تر که بگویم، فهم ساده‌ی فهمیدنی‌ها همیشه مرا و تک تک آنیا بلایت های درونم را ،حتی آنیا بلایت با موهای شانه نشده را، آرام می‌کند و این فهمیدنی ها همیشه جایی لابلای برگ‌های آفتاب‌سوخته‌ی چنار کنار خیابان یا شاخه‌های ساده‌ی سپیدار های رقصان در باد پنهان شده‌اند. در صدای یاکریم‌های پشت پنجره‌ی اتاقم یا سایه‌ی درخت بلوط روی بابونه‌ها و شقایق‌های زیر درخت.
  آرامش برای من در هیچ انسانی خلاصه نشده‌است. البته که من هم کنار بعضی ها آرام می‌شوم، ولی آنیا بلایت پریشانِ سناریو نویس توی ذهنم هنوز هم فعال می‌ماند و برایم دغدغه می‌تراشد.
  دیروز جلسه‌ی آخر رانندگی‌ام بود. ساعت هفت و نیم عصر. هوا حسابی گرم بود و همه چیز بوی گرما و خستگی می‌داد. چندتا پارک دوبل را تمرین می‌کنم و بعد بدون زنجیر چرخ، به صورت خیالی یاد می‌گیرم که زنجیر چرخ ببندم و نوبت امتحانم می‌رسد. اصلا مضطرب نیستم و سکون هوا و احساساتم با هم هماهنگ می‌شوند و همه‌ی امتحان را بدون اضطراب و درست انجام می‌دهم و درست وقتی که می‌خواهم از یک سرازیری دنده عقب بروم هوا نیمه تاریک و روشن شده‌است از سمت چمن‌های تازه زده شده‌ی آن سمت خیابان نسیمی به داخل ماشین راه پیدا می‌کند و بوی چمن‌های تازه زده شده توی ریه‌هایم می‌نشیند و بعد از یک ماه و خورده‌ای بالاخره از چیزی خوشحال می‌شوم و این چیز، دنده عقب درست یا پارک دوبل دقیق نیست، بلکه بوی چمن‌های زده شده‌ی توی هوای نیمه تاریک است که حالم را خوب می‌کند.
 تمام راه برگشت به خانه را به این فکر می‌کنم که باید دوباره بروم سراغ فهم ساده‌ی فهمیدنی‌ها. بعد از یک مدت خیلی طولانی به خودم اجازه می‌دهم که دوباره به جای اینکه تمام جوانب نرسیدن را بررسی کنم، اصلا به رسیدن و نرسیدن یا حتی راه رسیدن هم فکر نکنم. بروم سراغ کاج‌های روی تپه‌ی روبه‌روی خانه و آفتاب عصرهای تابستانی که توی اتاقم می‌لغزد. بروم یک‌جایی کنار فراموش شدگی‌های آنته بنشینم. یک جایی کنار دزیره کلریِ با تجربه کنار رود سن، یا کت رویال روی عرشه‌ی کشتی وقتی که مجسمه‌ی کشتی را رنگ می‌کرد و مشغول درد و دل با تنها زن توی کشتی شده بود، یا آنه شرلی وقتی که اولین بار اکولاج را توی جنگل پیدا کرد. یک جایی از سرزمین خیالی توی ذهنم که دغدغه‌ام فهمیدن سپیدار ها و چرخیدن قاصدک ها توی باد بشود. 
  نزدیک‌های طلوع خورشید خواب می‌بینم که بالای یک کوهستان سرسبز توی یک کلبه مشغول تماشای فضای بیرون شده‌ام. یک پیراهن مشکی با لاله‌های لیمویی رنگ پوشیده‌ام و موهایم مثل قبل از هشتم تیر بلند و موج‌دار هستند. بیرون پنجره ، از لابلای ابرهای کوچک، آفتابِ زاویه‌دارِ عصرِ تابستانی روی  سبزه‌های کوتاه روی کوه می‌نشیند. خورشید پشت کوه است و کمی آنطرف تر از کلبه‌ی من سایه‌ی کوه قسمتی از دامنه‌ی کوه را خنک کرده است و یاد واژه‌ای که به زبان مادری‌ام به آن سایه می‌گویند می‌افتم. وقتی اولین بار از پدربزرگم اسم این نوع سایه را شنیدم را خوب به خاطر دارم. هنوزم به نظرم قشنگ‌ترین واژه‌ی جهان است و کسی باید اسم دختر خیال پردازش را همین بنامد.
 از کلبه بیرون می‌روم و روی یک پارچه‌ی نازک نخی دراز می‌کشم و آفتاب زاویه دار روی تنم می‌نشیند. نسیم خنکی می‌وزد و  چیزی جز فهم ساده‌ی فهمیدنی‌ها برای فکر کردن وجود ندارد. صدای خنده‌ی چند دختر دیگر از دور دست‌ها می‌آید و انگار همه دغدغه‌های ساده و ارغوانی رنگ دارند. عصر تابستانی قرار نیست تمام بشود. نسیم بعد از وقفه‌های کوتاه دوباره می‌وزد و من خوشحال‌ترین دختر روی کوهم از یک بلندگو‌ی لابلای ابرها، صدای چنگ‌های توی آهنگ ویدیو گیمز لانا دل ری پلی می‌شود و با خودم زمزمه می‌کنم "It's you , it's you, it's all for you...every thing I do , to tell you all the time, heaven's a place  on earth with you..."


پ.ن: دوست دارم حالم خوب بشه :) دارم تمام تلاشم رو می‌کنم و گاهی وقتا تمام تلاشم کافی نیست...ولی به نظرم دلیل نمیشه که کلا تلاش نکنم :)

پ.ن۲: خیلی وقت بود خواب خوب ندیده بودم :') عاشق اینجور خواب‌های بی ماجرا و آرامش بخشم.. اونم وقتی که قسمت مورد علاقه‌م از یه آهنگ هم پلی بشه:)) تا حالا توی خوابتون آهنگ پلی شده؟=)) خودم چند بار پلی شده و واقعا بهترین حس جهانه :'))

پ.ن۳: قرار نیست جاده‌ی موفقیت هامون شبیه به هم باشه. قبوله؟ :)

پ.ن۴: چه خبرا؟:)) خوبید؟:))


  • آنیا بلایت

پشت آبشار

حتی اگر تمام طول شب را گریسته باشی، باز هم دمیدن صبح برایت نشاط آور خواهد بود

از پشت یه آبشار بلند براتون می نویسم!

نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan